بهار و من و داداش کوچیکه

این عکس را توی اتاق داداش کوچیکه گرفته ام از خودم . گفتم دل من و دل داداش کوچیکه که بهاری نیست ، لااقل از لباس بهاری ام و قالیچه ی بهاری اتاق داداش کوچیکه یک عکسی بگیرم برایتان بگذارم .
دراز کشیده ام روی تخت داداش کوچیکه و غم گرفته ام که امروز تازه دوم فروردین است و من باید 363 روز دیگر را شب کنم تا بشود یک عید دیگر . و بیشتر غم گرفته ام که حالا عید هم بشود ، هیچ کانوتیشن مثبتی برایم ندارم که . وجه شادمانهاش ولی این است که 92 ، کبیسه نیست تا مجبور باشم بجای 363 روز ، 364 روز دیگر را تا رسیدن به عید بعدی شب کنم .
پسته جان ! تو بجای من و داداش کوچیکه هم بخند .
پست 27 اسفندانه
خانه آب و جارو شده . جوانه های ماش ام قد کشیده اند و برگ داده اند . بوته ی گل کاغذی حیاط پشتی به گل نشسته . " یک عاشقانه ی آرام " را تمام کرده ام . پسرک نُت فا دیز را یادگرفته و دارد " مَسّم مَسّم " می زند . مستر عود سوزانده . من دو تا شمع روشن کرده ام . فقط مانده فردا بروم آرایشگاه ، یکی دو تا نودل برای پسرک بخرم و چمدان ها را بپیچم . همه چیز خیلی خیلی اکی هست ، ولی من سَرَم درد می کند .
سرم درد می کند برای اینکه برای خودم یک سوژه ای یرای غصه خوردن دست و پا بکنم که مبادا یک وقت احساس خوشبختی بکنم . غصه ی این روز هایم - که البته غصه ی دوساله ایست ولی این روز ها برایم پررنگ تر شده - غصه ی بیکار ماندن داداش کوچیکه هست که دارد میشود استاد بیچارگی . استاد نداشتن و نخواستن و هیچی و پوچی .
من و غصه ها هم مثل لباس های توی لباسشویی ، توی دل هم پیچیده شده ایم ...
کاش سال جدید برای من ، برای همه ی ما ، برای ایگنو ، برای مرجان ، برای شادی ، برای نصیرالدین جعفری ، برای گیتی ، برای یاس سفید ، برای کتایون صبح بخیر ، برای مژده الفت ، برای مریم افکار افسار گسیخته ، برای زویا ، برای سارا پارسی ، برای مریم دیوار های کاغذی ، برای نسیم ، برای ساناز ، برای هورشید ، برای سفید برفی ، برای قدیس ، برای النا ، برای دکتر کتاب فروش ، برای کتی شکوفایی و برای همه ی آدم ها ، یک سال راحت تر و آرام تری باشد . کاش اضطراب سال قبل را امسال تجربه نکنیم . کاش بشود شب ها بی دغدغه بخوابیم و صبح ها بی فکر و خیال از تخت هایمان بیرون بیاییم . کاش یک نوری از یک روزنه ای ، جایی بتابد توی زندگی هایمان . کاش یادم بماند که " دیگر هیچ معجزه ای در کار نیست . " کاش از سر جایم بلند بشوم ، بلند بشویم ...
زیر پاهایم سفت نیست
بعد از ظهر جمعه را گذاشتم برای خرید . یک شیشه نسکافه و یک قوطی کافی میت خریدم 37 هزار تومان . چهار تا بسته کاپوچینوی ترابیکا خریدم 52 هزار تومان . یک هلیکوپتر برای تولد مستر خریدم 75 هزار تومان . یک بسته 150 گرمی چای کینگز خریدم 14 هزار تومان . یک بسته شکلات بنتی هم ( توی حراجی ) خریدم 22 هزار تومان . یک پدر ایراد گیری توی سَرَم بهم گفت که باید لاکشری های ریز ریز را کم کم از زندگی حذف کنم . نمی دانم ما آدم ها باید چطوری دل خودمان را خوش نگه داریم . واقعا یادم نمی آید قبلا توی موقعیت های سخت تر از الانم ، چطوری می توانستم اینکار را بکنم .
ما آدم ها بد بختیم . حتی اگر زندگی هایمان هم پر از لاکشری های ریز و درشت باشد ، حتی اگر بالاترین نیاز هرم مازلو را هم بتوانیم برآورده کنیم ، حتی اگر توی کشوری زندگی کنیم که همه جایش " بوی گل سوسن و یاسمن آید " ، آخرش یک جای کار می لنگد _ همانجایی که با اضطراب مرگ سروکار دارد . همانجایی که به تو می گوید تو تنها به دنیا می آیی و تنها از دنیا میروی . _
چند وقت است حال بخار آبی را دارم که از دستگاه بخور بیرون می آید . گم و گیج و پا در هوا هستم . زیر پاهایم سفت نیست . استفان هاوکینگ می آید ثابت می کند که واقعیت ، آن چیزی نیست که ما با چشم هایمان می بینیم . داداش کوچیکه می آید ثابت می کند که جنس اطلاعات توی مغز ما ، از جنس اطلاعات روی یک سی دی هست و هیچ وجه معنوی ای ندارد . درمانگرم می آید می گوید تنها چیزی که قطعی ست ، عدم قطعیت است . من هم همینطور گم و گیج نگاهشان می کنم و هیچ دستاویزی ندارم که بتوانم بهش چنگ بزنم و خودم را از این پا در هوایی نجات بدهم . بلوغی که باید بهش برسم این است که بتوانم با همه ی این عدم قطعیت ها و با همه ی این دستاویز نداشتن ها خودم را شاد نگه دارم .
من کجا و این بلوغ کجا ...
درمان شوپنهاور
فیلیپ ساعت جیبی خود را در آورد و لحظه ای به آن نگاه کرد . سپس با ابهت و وقار گفت :
" در اینجا سخنرانی خود در باره ی معرفی شوپنهاور را خاتمه می دهم . ترجیح می دهم بیست دقیقه ی پایانی این جلسه را به سوالات حضار و بحث ، اختصاص دهم . کسی از حضار سوالی دارد ؟ "
ژولیوس از لحن صدای فیلیپ دچار تکان عصبی شد و یک بار دیگر سالن خالی از حضار را از نظر گذراند و به آرامی گفت : " فیلیپ ، تعجب می کنم . آیا تو می دانی و آگاهی که حضار سالن را ترک کرده اند ؟ "
" کدام حضار ؟ آن ها ؟ همان به اصطلاح دانشجویان ؟ " فیلیپ انگشتانش را از مچ دست با حالتی تحقیر آمیز تکان داد تا نشان دهد آن ها در شان توجه او نیستند ...
درمان شو پنهاور
دکتر اروین دی . یالوم
ترجمه دکتر حمید طوفانی و زهرا حسینیان
نشر ترانه
گور بابای همه چیز
ولو شده ام روی کاناپه روبروی تلویزیون ، دارم آرام و بی صدا راپونزل می بینم و نسکافه ی عصرانه ام را می خورم . پسرک از توی حیاط صدایم می کند که مامان بیا خانوم همسایه کارت دارد . آمده ام دم در ، می بینم خانوم همسایه شال و کلاه کرده ، با یک سبد پیک نیک صورتی بزرگ توی این دستش و سوئیچ ماشین توی آن دستش ، می گوید : "من و " م " و " ل " داریم میریم باغ . تو هم میای عزیزم ؟ "
می گویم نمی توانم باهاشان بروم و تشکر می کنم . توی دلم می گویم اگر می خواستید همراهتان بیایم که زودتر خبرم میکردید که . همین که این جمله توی دلم تمام می شود ، خانوم همسایه می گوید " " ل " ظهر زنگ زد ، گفت بچه ها رو جمع کن با هم بریم باغ ، ولی کندل رو نمی خواد خبر کنی . اون باید یک هفته برنامه ریزی کنه تا بتونه از خونه بزنه بیرون . "
بهش یک لبخند از جنس " گور بابای همه تان " می زنم و خداحافظی می کنم .
دومین لیوان نسکافه را هم درست می کنم و باز روی کاناپه روبروی تلویزیون ولو می شوم . فکرم درگیر چیزی ست که باعث شده خانوم همسایه دم رفتن دلش بخواهد من را هم دعوت کند .
پ . ن . :
1 . دومین لیوان نسکافه را فقط وقت هایی درست می کنم که نمی توانم با جمله ی با شکوه " گور بابای همه چیز " حال خودم را خوب کنم . وقتی دومین لیوان نسکافه هم تمام می شود و باز حال من خراب است ، راهی ندارم جز اینکه بگویم " گور بابای همه چیز " .
2 . جمله ی " گور بابای همه چیز " واقعا جمله ی باشکوهی ست . همین که با باور ذهنی ادایش می کنی ، یک هو همه ناملایماتت در برابرش رنگ می بازند . شما هم امتحانش کنید . توی این مملکت خیلی به دردمان می خورد .
هیس
امروز ساکت تر از همیشه ام . چند روز است که انگار از توی یک پوسته ای درآمده ام . شاید درد های این چند وقتم هم درد درآمدن از داخل همین پوسته بوده باشد . حالا دلم فقط یک آغوش می خواهد که خستگی ام را مرهم باشد و بلوغم را به من تبریک بگوید .
یک سفر به خودم هدیه داده ام که شاید آخر همین هفته باشد .
گم شده ام .
زندگی - بی آنکه گذاشته باشمش لب طاقچه ی عادت - از یاد من رفته ...
بعید نیست که تی بگ هم حالش از من بهتر باشد .
حال تی بگی را دارم که همه ی رمق اش کشیده شده و بعدش دو روز مانده توی سینیِ روی کابینت .
می دانم تاثیر شبِ شعر دیشب است .
فهمیده ام اتمسفر اطراف من چه سازنده باشد ، چه مخرب ، تاثیرش روی من یک چیز ثابت است : حال خراب .
پ . ن . :
1 . کار بی فرهنگانه ی امروز من این بود که سه تارم را برداشتم ، کاسه اش را سه بار بوسیدم و برای یک چند وقتی گذاشتمش روی باکس کتاب های نخوانده ام . حالا شده دکور حالمان . منظورم البته بیشتر حال خرابم است تا حال خانه ام .
2 .
من استادِ به هیچ دل بستنم
ساعت ها به دیوار خیره می شوم
و به تو نگاه می کنم
که استادِ نبودنی ...
" علیرضا روشن "
من و یک روز دراز و یک حال محال
موزیک امروز من ، جان مریم نوری بود با آن یکی دو بیت ابتدایش که بغض آدم را سیلاب اشک می کند . موزیک امروزم را گوش دادم . نسکافه ی امروزم را هم خوردم . حالا من مانده ام و یک روز دراز و یک حال محال . فلسفه ی پشت دویدن های هر روزه را گم کرده ام . نه تکلیف حالی از من بهتر می کند ، نه بلاتکلیفی . فقط دو تا شانه - نه ، به قول حامد عسکری ، یک فرش پانصد شانه ی تبریز - می خواهم که یک دل سیر ببارم و بمیرم ...
پ . ن .
غبار
بر هر چه هست
مگر عطر گنگ او
" سیروس نوذری "
صدای خرت خرت دو تا خط کش
صدای خرت خرت دو تا خط کش می آید که پسرک دارد لبه های کنگره ای شان را روی هم می کشاند . امروز یاد گرفته نُت بنویسد . منتظر من است که بروم بنشینم کنارش ببینم نت هایی که نوشته درست هست یا نه . من ولی پر از بغض اینجا نشسته ام و دارم به دیشب فکر می کنم که رفته بودیم رستوران و هیچ کدام از پیش خدمت ها نمی آمدند میزی را که قرار بود دورش بنشینیم ، تمیز کنند و مستر یکی دوبار ازشان خواست میز را تمیز کنند و بار سوم بهشان گفت اگر تا 5 دقیقه ی دیگر میز ما تمیز نشود ، همه ی ظرف ها را از روی میز پرت می کند پایین ... آنها تا 5 دقیقه بعدش هم نیامدند و مستر هم البته هیچ ظرفی را پرت نکرد پایین . فقط من رفتم پیش یکی از مسئولین رستوران و گفتم حالم دارد از رستورانشان به هم می خورد . او هم گفت برو واحد نظارت و شکایت کن . من هم گفتم حتما این کار را می کنم . ولی امروز هیچ جا نرفتم و هیچ اعتراضی هم نکردم ...
صدای خرت خرت این دو تا خط کش دارد همه ی ناخوشی ها را به یادم می آورد . صدای خرت خرت این دو تا خط کش به من می گوید طبیعت منتظر نشسته بود تا تو به دنیا بیایی تا هر چه ناخوشی توی چنته اش دارد بریزد توی یک سفره و دو دستی تعارفت کند ... صدای خرت خرت دو تا خط کش پسرکی که شده همه ی دار و ندارم ...
من نق نقو هستم .
آمده ام اینجا تا مثل تمام ساعت های امروز ، این ساعت را هم به بیهودگی و پوچی بگذرانم ...
شاید اگر می شنیدم هر کس دیگری بجز من امروز 7 صبح بیدار شده و پسرک اش را روانه ی مدرسه کرده و خودش رفته کلاس سه تار و بعدش آشپزی کرده و بعدش نشسته پای پسرک اش تا تمرین های فلوتش را بزند و نهار خورده و پسرک اش را برده کلاس روانخوانی و خودش آمده خانه و نسکافه ی عصرانه ی همیشگی اش را خورده و رفته پسرک اش را از کلاس روانخوانی برداشته و گذاشته سر کلاس فلوت و خودش دو تا کلاس زبان داشته و بعدش آمده خانه و دوش گرفته و شام خورده و مسواک پسرک اش را زده و برایش قصه خوانده و خوابانده اش ، پیش خودم فکر می کردم چه خانوم فعالی واقعا !
من اصلا نمی دانم چه مرگی م شده است . کاش می شد غده های سرطانی ذهن را و غده های سرطانی باورها را هم با یک عمل جراحی از بدنه ی اندیشیدن بیرون آورد .
پ . ن . :
مهم نیست این در
به کدام پاشنه می چرخد ،
مهم تویی
که نه می آیی ، نه می روی !
" رضا کاظمی "
طفلک دلم
دوستانم ( so-called friends ) آمدند و رفتند . خانوم دکترمان هم نتوانست بیاید . یک فوق لیسانسه ای هم بینمان بود که هی آمدم صحبت درس را پیش بکشم ، ولی آن یکی دوستم از اول تا آخر مهمانی داشت درمورد سیلی که فلان شهر آمده بود و خانه ی پدریشان که آب گرفته بود صحبت می کرد . چقدر احساس به بطالت گذشتن امروز بعد از ظهر دارد اذیتم می کند ... من دلم یک دوست خوب می خواهد . یک دوستی از جنس الهام ، از جنس فاطی ... با الهام دوستی ِ 26 ساله دارم و با فاطی دوستی ِ 14 ساله . از هر دوشان حسابی دور افتاده ام ... دلم یکی از جنس اینها را می خواهد ، کسی که رها شده باشد از همهمه ی هست و نیست ها و بود و نبود ها . کسی که بشود بنشینی برایش حرف هایی از جنس دلت بزنی و او بفهمدت و بی قضاوت در آغوشش بفشاردت و تو حس کنی یک کسی را توی این دنیا داری که صبح ها به عشق اینکه امروز می بینی اش از تخت ات بپری بیرون و از شادی و هیجانِ اینکه امروز می بینی اش یادت برود که بعد از بیدار شدن ، صورتت را شسته ای یا نه ... کسی که بشود بعد از دم کردن چای صبحانه خبرش کنی که بیاید با تو صبحانه اش را بخورد و در حین لقمه گرفتن ، توی چشم هایش خیره بشوی و بگویی :
در چشم ، بامدادان به بهشت بر گشودن
نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی
طفلک دل من خیـــــــــلی تنهاست ...
← صفحه بعد
نظرات ()