میرم میوه فروشی ...

لا بلای میوه و سبزیجاتی که جدا می کنم ، یه بوته کاهو و چند بوته سیر و یه فلفل دلمه ای هم هست که میوه فروش وزنشون نمی کنه و می ریزتشون تو پلاستیک خریدم ...

می گم شرمنده مون نکنید ، اون سه تا پلاستیک رو هم بکشید . میگه : " صد کیلو از این میوه ها فدای خاک پاتون که اومدید از مغازه ی ما خرید می کنید . "

 

 

شاد میشم از اینکه دارم جایی زندگی می کنم که بلند ترین ساختمونش ، پنج طبقه داره ... که مردمش هنوز از خاک فاصله نگرفتن ...

 

 

پ . ن . :

 پسرک بهم میگه " I loves you . "

 بهش میگم فقط واسه ی he  و  she  می تونی loves استفاده کنی .

میگه می دونم ، ولی چون شما رو بیشتر از یه دونه دوست دارم ، دلم می خواد بهت بگم   I loves you  !!!

بچچچچم s  جمع گذاشته بوده سر فعلش بغل

 

 

 

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :

سیلاب نیستی را سر در وجود من نه / کز خاکدان هستی بر دل غبار دارم

 

 

نمی دونم چرا وقتی به اینجا ( + ) سر می زنم ، یه آدمایی درون من آرام چهار زانو میزنن ...

چهار تا هستن ... خانوم جوان هستن ... شلوار گشاد سفید پوشیدن ، با بلوز تنگ آستین بلند یقه هفت سفید ... موهاشون بلند و مرتب هست و ریخته رو شونه هاشون ... گندمگون هستن ... با لبخند نگاهم می کنن و دستشون رو به نشانه ی سکوت رو بینی شون میذارن ... یه چشمک بهم می زنن و به آرامش دعوتم می کنن ... و من یکدفعه خالی می شم از هر بودنی ...

 

 

پ . ن . :

1 . عصر ظهور او همان عصر ظهور ماست

   عصر ظهور او درون ماست ، برخیزیم

2 . در این دیار بی قراران ، قرار من تو بودی ... رفتی ...

3 . با هم مثبت اندیشانه بخوانیم : خشت اول چون نهد معمار راست ، تا ثریا می رود دیوار راست ...

4 .سوال علمیِ پسرک : " مامان ! به نظرت اگه وایسیم ( = بایستیم ) روی نیروی جابذه ! ، نیروی جابذه می افته پایین ؟ "

5 . عنوان ، بیتی از سعدی ست .

 

 

 

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :

یه تیکه ی اضافی

 

دیدی بعضی وقتا حس می کنی یه تیکه از پازل وجودت گم شده ؟دیدی حس می کنی ناقصی ؟

 

 

حالا من یه چیز خیلی بد فهمیدم : پازل وجودم کامله ، ولی یه تیکه ی اضافی خودشو به زور جا کرده تو پازل زندگی من . نفسم تنگ شده با وجودش ...

 

اگه بخوام اون تیکه رو از زندگیم حذف کنم ، یه عالمه از چیزهای با ارزش زندگیمو هم از دست می دم ! یعنی یه جورایی اون تیکه وصل هست به چند تا از تیکه های به درد بخورِ پازل من . تیکه هایی که نمی تونم ازشون بگذرم .

 

 

تو راهی میشناسی که راحتم کنه ؟

 

 

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠
تگ ها :

شعبه اضطراب

 

- یه وقتی فکر می کردم اضطراب اومده تو دلم یه کارایی انجام بده و بره ... فکر می کردم  اومده ماموریت ... حالا یه چند وقتیه فهمیدم اومده تو دلم شعبه زده !

 

جنس هاش ؟ همه اصلِ اصل ...

 

 

 ***************

 

 

- یه چند وقتیه که تفهیم کردن بعضی چیز ها به بعضی آدما برام مثل اینه که بخوام به سرویس چاقوی روی کابینت ، زبان مردم تبت رو یاد بدم مثلا ...

 

***************

 

- سخت ترین کتاب  دوران خیلی کوتاه تحصیلم ، یه کتابی بود که اسمش رو یادم نیست ولی بخاطر تصویر سیبی که روش بود ، بین بچه ها معروف بود به کتاب اپل . سخت که میگم ، از این نظر سخت بود که در پایان هر درسی ، یه سری " دیسکاشن کواِسشن " بود ( حتی حوصله ی اینو ندارم که که آلت و شیفت رو بگیرم و انگلیسی تایپ کنم ! ) که برای جواب دادن به اونها هم باید درس رو خوب بلد بودی و هم مطالب مرتبط به درس رو از تو هزار و یک رفرنسی که استاد معرفی کرده بود در میاوردی و حفظ می کردی تا بتونی جواب این دیسکاشن کواسشن ها رو بدی . در واقع وقت گیر بود و حوصله می خواست ... یادمه جواب تک تک اون همه دیسکاشن کواسشن رو با چه حوصله و دقتی درآورده بودم و حفظ بودم ....

جواب اون همه دیسکاشن کواسشن های کتاب اپل رو با همه ی بی رغبتی م به اون کتاب و اون سوال ها ، فهمیده بودم و جواب این سوال رو با همه ی رغبتی که به دانستنش دارم ، هنوز نفهمیدم :

 

سوال :  باز گردد عاقبت این در ؟ رخ نماید یار سیمین بر ؟

 

گزینه ها :  الف - بلی

               ب - خیر

 

 

***************

 

 

-بعدِ یک سال که دارم می رم پیش در مانگرم برای حل مشکل اضطرابم ( هر سه هفته یک بار همو می بینیم . ) حالا به من می گه باید دارو استفاده کنی ...

من ؟ می شینم روبروش ، کل 45 دقیقه ی تایم ام رو تو بی صدایی مطلق اشک می ریزم و از اتاقش میام بیرون ...

 

 

***************

 

 حالا تو این گیری ویریِ اضطراب ، ویر قالی بافتن گرفته تم (  همون " گرفته است مرا " ) ... یه تابلو فرش گرفتم دست ، یک ماهه درگیرشم . نه چشم مونده برام ، نه کمر ، نه گردن ، نه ریه ! حالا به جواب اون سوالم رسیدم که چرا هنری با این درجه از اصالت و زیبایی ، گیر افتاده تو دست دخترای فقیر روستا ؟

پریشب گلاب به روتون یه عالمه استفراغ کردم ... وضع گلو و ریه م خرابه ، خراب ...

رفتم پیش دکتر فلانی . اونو انتخاب کردم ، چون از دوستای خوبمه و میدونم برام حسابی وقت میذاره و به حرفام گوش میده و قاعدتا باید بهترین داروی ممکن رو تجویز کنه . مشکل این یک ماه گلوم رو براش گفتم ، حدس بزنید چی تجویز کرد ؟ نه ، خدا وکیلی حدس بزنید !

بهم قرص سرما خوردگی بزرگسالان داده !

حالاشما بگید ، من حق ندارم اضطراب عالم و آدم بگیرتم ؟

بهش میگم یه قرص ضد حساسیت بنویس ، لوراتادین نوشته . بهش میگم خواب آور نیست ؟ میگه چرا . میگم خوب خودت که می دونی من چقدر سرم شلوغه ، یه چیزی بنویس خواب آور نباشه . میگه به نظرت دیفن هیدرامین بنویسم ؟ داشته باشینا " به نظرت " . میگم بنویس . یه شیشه شو تموم کردم ، حالم بهتر نشد . مجبور شدم برم سراغ همون لوراتادین . گوگلش کردم ببینم چه عوارض جانبی ای داره ، دیدم نوشته بر خلاف بقیه ی آنتی هیستامین ها ، اصلا خواب آور نیست !

سرفه بیچاره م کرده ...

دار قالی نداشتم . به شرکت خدماتی مون  گفتم ، برام ساخت . گفت دوماه فرصت داری پیشت باشه . حالا اون دو ماه داره تموم می شه و من هنوز نصف تابلوم رو هم نبافتم ! و با این وضع و حالم ، اصلا نمی تونم بشینم پاش .  به اون مسئولی که دار بهم  داده ، می گم من پولشو بهت می دم ، بزار اون دار دستم بمونه . میگه من خودِ دار رو می خوام . آخه یکی نیست بهش بگه تو دار می خوای چیکار کنی ؟ آخه تو آموزشگاه قالی بافی داری ؟ تو خودت می خوای قالی ببافی ؟ آخه دار می خوای چیکار ؟

 

 

داره با دارش دارم میزنه ...

 

 

***************

 

 

-به خیلی ها تون خیلی وقته که سر نزدم ... وقتش نیست ... اعصابش نیست ... اضطراب حالی برام نذاشته ... دو هفته نیستم . بعدش میام می خونم تون .

 

 

 

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠
تگ ها :

so what ؟

 

این روزا دلم انقدر ، فقط  انقدر ( اندازه ی یه پنسه نمک که میریزم تو خمیر کیک) معنا می خواد که بچسبونم تنگ این زندگی ...

 بد گیر کردم تو مرحله ی " So what ? "...

 

 

 

 

 

 

پ . ن . :

 +

 

 


  
نویسنده : candle ; ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :

پسرکانه

 

پسرک رو می برم کلاس زبان ...

قبل از کلاسش فکم پیاده شده تا حالیش کردم که تیچرش از رفتارهاش سر کلاس ناراضیه ( تیچرش میگه واسه اینکه درس گوش نده، یا میگه می خوام برم آب بخورم ( و این در حالیه که من همیشه قمقمه ش رو تو کیفش می ذارم ) ، یا میگه دشویی !!! دارم ، یا داره خوراکی می خوره ، یا دیر میاد ، یا زود میره ! )

امروز خودم می رسونمش در کلاس تا مطمئن شم که دیر نمی ره سر کلاس ...

همونجا پشت در میشینم تا خیالم راحت باشه که به هزار و یه بهونه از زیر کلاس در نمیره ...

هی گوشمو تیز می کنم ، تا مطمئن شم که آرومه و  کلاس رو با سر و صداها و قشقرق هاش  بهم نمی ریزه ...

صدای شیطنت همه ی بچه ها رو می شنوم ... تنها صدایی که نیست ، صدای پسرکه ...

آخرای تایم کلاسش ، یه نفس راحت می کشم و راضی ام ازش . راضی ام از اینکه امروز نه واسه آب خوردن بیرون اومد ، نه واسه دشویی !!! ، و نه سر و صدا کرد ...

کلاس که تموم می شه ، سرافراز وارد کلاسشون می شم ، به تیچرشون یه لبخند میزنم و می گم : " امروز از رفتارای گل پسر من راضی بودید ؟ "

تیچر بهم لبخند می زنه و میگه : " از همون اول خوابش برد ! لطفا بیدارش کنین ، ببرینش !!! "

 

 

 

 

پ . ن . :

1 . چیه ؟ فکر کردین وایسادم اونجا زدم تو سر خودم از دست پسرک ؟

   نه ، عشق می کنم باهاش ... با ادب و نزاکتش ، با سر به هوا بودناش ، با خرابکاریاش ، با خلاقیتش ، با اعتماد به نفسش ، با مهربونیش ، با لجبازیاش ، با همـــــــــه چیزش ... با همـــــــــــــه چیزش ... چی ؟ دیوونه ام ؟ شاید . شایدم چون مامان هستم اینجوری ام ... آخه می دونین که ، مامانا کلا دیوونه ان ...

 

 

 

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :

عاقبت بین که کجا خواهم شد

 

 

انگار نقل " حال "  و " من "  _ این هر دو بی کمند _

نقل شب است و روز که با هم غریبه اند

 

 

 

پ . ن . :

1 . ای کسانی که ایمان آورده اید ! اگر سیمان آورده بودید ، مملکت تا حالا آباد شده بود .

 

 

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :

 

 

 

ای نازک نازک دل ! دل جو که دلت ماند

روزی که جدا مانی از زرک و از مالک

 

( دیوان شمس )

 

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :

امروز نرم من

 

صبح که می خواهم از خانه بروم بیرون ، از گرمای اول صبح کلافه ام . دلم یک لباس روشن خنک می خواهد . در کمد لباسها را باز می کنم و یک مانتو نخی کرم روشن انتخاب می کنم با یک شال سفید و یک شلوار سفید . تا حالا این سه تا تکه را با هم نپوشیده ام . آرام می گیرم با پوشیدنشان . میروم کلاس نقاشی ، یک سپیدار می کشم و برمی گردم ... پسرک سر کلاس است و خانه خالی ست ... ته مانده های همهمه ی دیروز خانه - صدای مهربان همانهایی که دو سه روز آخر هفته مهمانمان بودند - انگار هنوز چسبیده به دیوار ها ... دیوار های خانه هم انگار دل نمی کنند از صدای آوازشان ، از صدای ویولون شان ، از صدای نی شان ...

 

ته مانده های همهمه شان چسبیده به دیوارهای خانه و من دلم بی تعلقی می خواهد ...

 

 

طعم امروز برایم شیرین است ( کم شیرین ) و رنگش نقرای مایل به آبی کبود . نرم است مثل وقتی که دستهای یک نوزاد دو ماهه را در دستهایت نوازش کنی . بویش هم بوی خیلی ملایم چمن خیس است ... امروز لبریزم از همه ی حس های خوب . لبریز نه ، سر ریز ... انگار حس های خوب سرریز کرده اند از دلم در تمام زمانها و مکان هایی که امروز من را در خودشان داشته اند ...

 

می نشینم پای انار خوردن ... نمی دانم دانه های انار چه ربطی به تو دارند که این شعر ها را می سازند و میریزند توی سَرَم ؟!

 

هنوزم بعدِ یه شب ، یک شب طولانی و سرد

صدای مهربونت پاشیده اینجا مث گرد

 

دیوارای خونه هم دل از صدات نمی کنن

منِ دیوونه چطور دل بکنم مثل یه مرد ؟

.

.

.

 

 

 

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠
تگ ها :

سپاسگزاری

 

یادم باشه حتی تو سخت ترین شرایط ، شادی ها و موفقیت های کوچک و به ظاهر نا چیز رو جشن بگیرم و بعنوان سپاسگزاری و قدر دانی از نیروی پشت کائنات ، به خودم یا دیگری یه هدیه تقدیم کنم . یادم باشه که این هدیه می تونه دم کردن یه لیوان چای بهاره ی لاهیجان برای خودم باشه که در حالیکه در لحظه حضور دارم ، جرعه جرعه ، مثل آب حیات بنوشم اش و از عطر و بوش مست شم ، و یا مثلا ساختن یه قایق با لگو برای پسرک باشه ، که می دونم مزه لذت و شادمانی رو تو دلش می پاشه ...

یادم باشه که سپاسگزاری و قدردانی یکی از قدرتمند ترین نیروهاست . نیرویی که میتونه بزرگترین شادی ها رو سُر بده به سمت و سوی من و زندگیم .

اگه دلم می خواد کائنات سهم بیشتری از شادی به من هدیه کنه ، باید به استقبال شادی برم ...

 

 

پ . ن . :

 

1 . دوباره عشق ! تکانی به شانه هامان ده .

2 . همیشه حتی روی نیمکت متهم هم که باشی ، جالب است که حرفی درباره ی خودت بشنوی . ( بیگانه / آلبرکامو )

3 . خوشبختی " حال " است و " راه " .

 

 

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠
تگ ها :

 

 

عاشق  اون لحظه هایی ام که زندگی بهم پاداش می ده و من می فهمم که دارم راهمو درست میرم . اون لحظه هایی که به خِرد درونم یه نیم نگاه می ندازم و می بینم داره بهم چشمک میزنه ... اون لحظه هایی که یه چیزی از جنس ایمان  تو وجودم پر رنگ تر میشه  و برام یه عالم دست و جیغ و هورا می کشه تا بتونم نیرو بگیرم و راهمو باز هم باهمه ی نا خوشی ها ادامه بدم ... یه چیزی از جنس ایمان ... ایمان به اینکه این جهان کوه است و فعل ما ندا ، ایمان به اینکه خرد درون رو ندیده نباید گرفت ، ایمان به اینکه یه نیروی بزرگ پشت سر همه ی این هستی ایستاده ، ایمان به اینکه باید رها کرد و گذشت ...

 

 

 

 

پ . ن . :

1 . یک عده از آدم ها در زندگی شان فقط نقش " پادری " را بازی می کنند .

2 . تفاوت من و اصحاب کهف در این بود

    که سکه های من از ابتدا رواج نداشت

3 . میان بیگانگی و یگانگی ، هزار خانه فاصله است . آنکس که غریب نیست ، شاید که دوست نباشد .

 

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :

استیو جابز

 

 

Be a yardstick of quality . Some people aren't used to an environment where excellence is expected.
 
Steve Jobs

 

 

----------------------------------------------

 

Design is not just what it looks like and feels like . Design is how it works.

Steve Jobs

 

-----------------------------------------------

 

I want to put a ding in the universe.

Steve Jobs

 

-------------------------------------------------

 

No one wants to die. Even people who want to go to heaven don't want to die to get there. And yet death is the destination we all share. No one has ever escaped it. And that is as it should be, because Death is very likely the single best invention of Life. It is Life's change agent. It clears out the old to make way for the new.

Steve Jobs

 

---------------------------------------------------

 

Our goal is to make the best devices in the world , not to be the biggest.

Steve Jobs

 

-----------------------------------------------------

 

Remembering that I'll be dead soon is the most important tool I've ever encountered to help me make the big choices in life. Because almost everything - all external expectations, all pride, all fear of embarrassment or failure - these things just fall away in the face of death, leaving only what is truly important.

Steve Jobs

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :

← صفحه بعد