از دیشب تا حالا


باز هم می خواهم یک " از دیروز صبح تا حالا " ی دیگر بنویسم . از امروز صبح شروعش خواهم کرد . نه ، بگذراید این بار " از دیشب تا حالا " باشد . بگذارید از دیشب شروع بشود . از دیشب ، که پسرک حدود 8:30 روی کاناپه خوابش برد ... از دیشب ، که مثل همه ی شب های قبل از روز های تعطیل ، وسط تی وی دیدن ، به زور خودش را خواباند تا مسواک نزند ... گذاشتمش توی تختش و آمدم توی هال و نشستم پای تابلویی که دارم برای دکتر ک. می کشم . پنج شنبه شب که هیپنوتیزم شده بودم ، توی آن حالت خلسه و آرامشی که داشتم ازم خواسته بود یک نمادی را ببینم ( که اصلا یادم نمی آید نمادِ چه چیزی بود ) . بعدش ، بعد از اینکه از ناخودآگاهِ من قول گرفت که اجازه بدهد کندل به همه ی پتانسیل های وجودش دسترسی پیدا کند ، دکتر ک. گفت که حالا آن نمادی که دیده بودی ، یک تغییری خواهد کرد ... بعد از اینکه از آن حالت آرامش و خلسه بیرون آمده بودم ، دکتر ک. ازم پرسیده بود که آن نمادی که دیده بودم ، چه شکلی بوده است و بعدش چه تغییری کرده بوده است . برایش توضیح داده بودم که آن نماد ، یک دخترکی بوده که موهای خیلی بلند داشته و روی یک قله ای ( که قله ی مزلو بوده ) ایستاده بوده و موهایش را توی باد رهاکرده بوده و یک خورشید خیلی بزرگی هم توی آسمانش بوده ، و تغییرش این بوده که دخترک صورتش را برگردانده بوده به سمت من ، من را نگاه کرده بوده و لبخند زده بوده ... دکتر ک. خیلی از شنیدنِ توصیفِ این نماد لذت برده بود و لبخند های همیشگی اش پر رنگ تر شده بود ... بعدش تصمیم گرفته بودم آن نماد را برایش بکشم و بعنوان سپاسگزاری از اینکه بدون هیچ چشمداشتی ، توی تایم استراحتش برایم آنهمه وقت و انرژی گذاشته بود ، بهش هدیه بدهم ... دیشب بعد از اینکه پسرک را گذاشتم توی تختش ، نشستم پای نقاشی ... یک عکس هم از مستر خواستم ازم بگیرد تا بفرستم برای آر. که خواسته بود من را در حین نقاشی کشیدن ببیند  ...

تا حدود 2:30 پای تابلو بودم و چقدر هم قشنگ شد ... دارد همانی می شود که دلم می خواهد . دارم فقط از رنگ های زرد و سورمه ای استفاده می کنم . زرد ، رنگ چاکرای سوم هست ، و آن شب ، دکتر ک. فقط روی چاکرای سوم ام کار کرده بود . سورمه ای هم داستانش طولانی ست ، بگذارید ننویسمش ، پستم خسته می شود ...

حدود دو و نیم نیمه شب که داشتم می رفتم برای خواب ، یک دوستی پیام داد که پر از بغض است . آغوش می خواست . تا حدود سه و ربع بود به گمانم ، که آغوش شدم تا سبک بشود . بعدش هم شب بخیر گفتم و بهش اطمینان دادم که آغوشم تا صبح برایش باز خواهد ماند . خوابیدم تا 10 امروز صبح ، که با صدای مستر و آقای س. که توی حیاط ، پشت پنجره ی اتاق خواب بودند ، بیدار شدم . نگاه کردم ، دیدم آلوئه ورا ها را از توی گلدان درآورده اند و کاشته اند توی باغچه های پشت حمام و اتاق خواب و هال . گوشی ام را چک کردم . مریم معمار مثل همیشه مهربانی کرده بود و صبح بخیر گفته بود . صبح بخیر هایم را نوشتم و فرستادم برای آن هایی که دلم می خواست . نوشتم " صبحت همیشگی " ... بعدش برای مستر و آقای س. چایی دم کردم و با یک قرص نان خرمایی بردم توی حیاط . نان را که داشتم داخل بشقاب می گذاشتم ، یادم افتاد به آن روزی که به مستر گفته بودم که یک جایی خوانده ام که " بهشت می تواند همان کسی باشد که دوستش داری ، و مهم نیست اگر غروب ها ، بجای نهر های شیر و عسل ، با قرصی نان تازه به خانه بیاید " ، و چند روز بعدش مستر که برای انجام یک کاری رفته بود بیرون ، دم غروب با یک قرص نان خرماییِ گرم برگشته بود خانه و نان را داده بود دستم و بعدش حسابی هم را بوسیده بودیم و هی به هم تاکید کرده بودیم و دوباره تاکید کرده بودیم که هم را خیلی دوست داریم و خانه مان یک بهشت خیلی وسیع است ... نان خرمایی و چایی را برایشان بردم توی حیاط ... یک کمی هم ماندم پیششان و راجع به باغچه ها صحبت کردیم . مستر می گفت که می خواهد توی یکی از گلدان ها برایم توت فرنگی بکارد ... برگشتم داخل ، دو تا بسته گوشت گوسفندی گذاشتم بیرون ، لوبیا هم آب ریختم تا برای شب قورمه سبزی درست کنم . بعدش لباس پوشیدم و رفتم منزل آقای ن. که درس های این هفته‌ی یاس را باهاش کار کنم . بعدش که برگشتم ، مستر رفته بود دانشگاه . یک کمی به سر و وضع خودم و پسرک و خانه رسیدم ، و نهار پسرک را آماده کردم . داشتم نهارش را می آوردم توی هال که یکدفعه پسرک با یک شوق زیادی گفت : " مامان ! این بسته هه چیه که روی میزه ؟ " نگاه کردم ، دیدم یک بسته ی پستی هست . همان جا نهار پسرک را گذاشتم روی میز ، و بسته را برداشتم . آدرس روی بسته را که دیدم ، چسباندمش به سینه ام و از خوشحالی تقریبا یک جیغ بلند کشیدم ... بازش که کردم ، کلی نور از توی بسته ریخت بیرون ... 

بعدش دیگر نور ها همه جا را پر کرده بودند ، و حال من خیلی خوب شده بود ... با گوگل چت ، از فرستنده ی نازنینِ بسته تشکر کردم ، و باحرف های خیلی خوبش ، یک دوش احساس گرم گرفتم  ... حالا حالم باز هم بهتر شده بود ...

مستر حدود 4 برگشت . با هم نهار خوردیم ، پسرک را آماده کردم و فرستادمش تولد دوستش . بعدش با مستر رفتیم توی تخت ، چراغ ها را خاموش کردیم ، آباژور را روشن کردیم ، با هم کلی صحبت کردیم ، از هم کلی انرژی گرفتیم و به هم قول های خوب خوب دادیم ... بعدش مستر رفت لبنیات بخرد ، و من قورمه سبزی و پلو درست کردم . حدود یک ساعت هم با ایگنو صحبت کردم . بعدش دیگر اتفاق خیلی خاصی نیفتاد بجز اینکه یک دوستی یک کار اشتباهی کرد که نزدیک بود اتفاق های خیلی بدی را رقم بزند . من برایش پیام گذاشتم و گفتم که نباید این کار را میکرده . ساعت حدود 1 پی ام بود که جواب پیامم را داد و عذر خواهی کرد . من داشتم برایش می نوشتم که اشتباهش چه پیامد هایی می توانست داشته باشد ، که پیام داد : " دیروقته ، من میرم " . یادم افتاد به آن بیت از پرتو پاژنگ که می گوید : " عمریست که فکر می کنم خانه تان / باید تهِ کوچه ی علی چپ باشد . " چیزی بهش نگفتم . شب بخیر گفتم و رفتم سراغ کارهایم . چه چیزی می شود به آدم ها گفت ؟ چه انتظاری می توان از آدم ها داشت ؟ امشب دارم همه اش به خودم لبخند رضایت می زنم که توانسته ام توی 4 ماه اخیر ، هیچ چیزی را به خودم نگیرم و هیچ انتظاری از هیچ کسی نداشته باشم ... وگرنه از این کوچه های علی چپ ، چه باد های کشنده ای که به مشام جانم نمی رسید ...

" خیلی بد است وقتی کسی کارش با شما تمام می شود ، رفتارش تغییر کند . " این را میشل فوکو می گوید . من ولی امشب دارم همه اش به خودم لبخند رضایت می زنم که انقدری بی خیال افکارها و رفتار ها و آدم ها شده ام ، و انقدری سطح انتظاراتم را از آدم ها پایین آورده ام ، که فرمایشات همه متین است ... 

حالا شده سه و ده دقیقه ی نیمه شب . همین حالا یک میل از دَد  داشتم که صبح بخیر گفته بود ، و گفته بود با همه ی وجودش از خدا می خواهد که این روز ها که دیپاوالی را داریم ، خدا یک عالم شادی و صلح و افکار مثبت بگذارد توی یک سبد و بفرستد درِ خانه ام ...

می دانید ، دَد پر از اتفاق های تازه بود برای دل من ... پیدا شدنش ، از آن اتفاق های خوبی بود که به قول خودش یک بار در یک میلیون بار هم اتفاق نمی افتد ...

حالا دارد از سه و نیم هم می گذرد . هنوز شجریان دارد می خواند : غم عشقت دل ما را ... هنوز من لبخندم پر رنگ است و هنوز دارم با خودم تکرار می کنم تا یادم نرود که همیشه ، خورشید بگذارم توی دست های آدم ها ، و انتظار روشناییِ یک شبتاب را هم از دست هایشان نداشته باشم ... 

خورشید های عالم توی دل تان ، توی نگاه تان ... صبح تان بخیر .

راستی ، تا یادم نرفته ، کتی می گفت آن کسی که سید علی صالحیِ خیلی عزیز آرزو کرده بود کاش بیاید ، همانی که وقت رفتن نرود ، کتی می گفت این آدم خودت هستی که وقت رفتن هم که بشود ، با خودت می مانی ... می گفت بقیه ی آدم ها ، همه شان رفتنی اند . می گفت انتظار ماندن نداشته باش از آدم ها . راست می گفت ... 





  
نویسنده : candle ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

از دیروز صبح تا حالا

 

ساعت 7:30 صبح هست . پسرک را روانه ی مدرسه کرده ام و خودم نشسته ام اینجا ، توی هال . از خواب که بیدار شدم ، پنجره ی آشپزخانه را باز کردم به رسم قدیمی ام . به همه ی کائنات سلام کردم ، و به پاییز و مهر و 15 ام مهر ماه هزار و سیصد و نود و سه و به همه ی دوستانم . و آرزو کردم - مثل هر صبح - که امروز همه ی ما بتوانیم پر از عشق باشیم و در لحظه زندگی کنیم . خیلی Kitsch  بود ، نه ؟ بخندید خب . بعدش پسرک را بیدار کردم ، صبحانه اش را دادم و فرستادمش رفت . آهان ، قبلش دو تا خرمالو هم برای صبحانه خوردم . حالا می خواهم بروم مسواک بزنم و پوست صورتم را با پن تمیز کنم و بعدش ماسک زردآلو بگذارم .

خب همه چیز مرتب است . مسواکم را زده ام ، به پوستم رسیده ام ، جواب صبح بخیرِ Dad  را داده ام ، Dad  به گرمی جواب داده است ، من مانتو مشکی آستین کوتاه پوشیده ام با شال مشکی و شلوار مشکی ، کفش قهوه ایِ فلتِ اِکو ، کیف قهوه ایِ خیلی بزرگ ، موهای بنفش ، آرایش چشم ، ضد آفتاب ، آرایش ملایم پوست ، رژ نسبتا پر رنگ ، عطر د. که بدجوری نوستالژیک شده برایم ، لاک بنفش کمرنگ ، دستبند قهوه ای و یک سینه احساس . بله ، یک سینه احساس هم پوشیده ام ... تا چند ساعت دیگر بر می گردم .

خب ، رفتم و برگشتم . توی سمینار ، ش. ، که یکی دو ردیف آنطرف تر نشسته بود و یکی دو ردیف عقب تر ، هی پیام می داد ، احوال می پرسید ، خوش آمد می گفت ، هی با اس صحبت می کردیم ... و من حواسم فقط به این بود که چقدر خوب است که یک چشمه ای شده ام که دارم از کنار همه ی آدم های زندگی ام رد می شوم ... خوش حال بودم از اینکه جاری شده ام تا بروم ، از اینکه ماندن را تاب نیاورده ام ، از اینکه دارم از جاری شدنم لذت می برم ، از اینکه قرار گذاشته ام با خودم که به هر گذر گاهی که رسیدم ، نفسی تازه کنم و لذتی ببرم و لبخندی بزنم و لبخندی را آبیاری کنم و " رد بشوم " ، از اینکه با همه ی دلتنگی هایی که از همین حالا راه نفسم را گرفته ، انتخاب کرده ام – بالغانه و آگاهانه انتخاب کرده ام – که " رد بشوم " ، که فهمیده ام عاشقی کردن مالک کسی یا چیزی شدن نیست ، که فهمیده ام عاشقی کردن ، کسی یا چیزی را را توی دلت تمجید کردن است و باهاش بر سر مهر بودن ...

بعد از سمینار ، توی اتوبان بودم که ش. تماس گرفت و یکی دو دقیقه صحبت کردیم ، بعدش رفتم درمانگاه برای پسرک فولیک اسید گرفتم . دکتر ک. و خانوم س. را دیدم و لبخند هایشان چقدر خوشحالم کرد . لبخندشان وسوسه ام می کرد که بنشینم برایشان یک سینه حرف بزنم ... یک نوبت هم گرفتم برای صبح جمعه که خانوم س. را ببینم . بعدش رفتم میوه فروشی ، گلابی ایرانی خریدم که برای خانواده های س. و م. کیک گلابی درست کنم بفرستم درِ خانه هایشان ...

دارم آماده می شوم بروم آموزشگاه . کلاسم ساعت 7:30 شروع می شود . از ظهر تا حالا همه چیز دارد آرام و خوب پیش می رود . خیلی آرام و خیلی خوب ...

حالا توی آموزشگاهم . توی کلاس شماره ی 12 . منتظر هستم تا اولین جلسه ی کلاس شروع بشود . هیچ کدام از بچه های این کلاس را نمی شناسم . ولی دیشب که همین جا کلاس داشتم ، دو تا پسر دبیرستانی آمدند و گفتند که فردا شب – که بشود امشب – با من کلاس دارند و می خواستند ساعت کلاسشان را تغییر بدهند . از فکر اینکه پسر های سن دبیرستان توی کلاسم باشند یک کمی مضطرب می شوم . از هیچ چیزی نمی ترسند . معتقدند خورشید حول محور وجود شان می گردد . مخصوصا وقتی توی کلاس دختر جوان هم داشته باشیم ، همه ی تلاششان را برای به هم ریختن فضای کلاس و پیش بردنش به آن شکلی که خودشان می خواهند ، می کنند . الان که داشتم این چند خط را می نوشتم ، یک آقای حدودا سی و خورده ای ساله هم داشت توی راهرو جلوی در کلاس شماره ی 12 هی راه میرفت و درس می خواند . انگار داشت یک متنی را حفظ می کرد . نمی دانم جزو بچه های این کلاس هست یا نه ...

خب ، آمدند . حالا دارند مکالمه حفظ می کنند . همان دو تا پسر دبیرستانی هم هستند . یکی شان با خواهرش هست که بنظر می رسد یکی دوسال از خودش کوچک تر هست ، ولی باهوش تر و مشتاق تر . پیش هم ننشسته اند . خواهرش پیش یک خانوم هم سن و سال من نشسته ، و از اول کلاس دارد می خندد _ به چیز هایی که برای من خنده دار نیست _ .  یک آقای هم سن و سال من هم هست که چقدر قیافه اش برای من آشنا بود و الان یادم افتاد از نیروهای ح ر ا س ت هست . شکل امین حیایی هست . یک کمی خوش سیما تر و درشت تر . چون همیشه توی لباس فرم دیده بودمش ، حالا یادم نمی آمد که از کجا می شناخته امش .

حالا برگشته ام خانه . وقتی برگشتم ، مستر هنوز خانه بود . طفلی کلاس 7 تا 8:30 اش را بخاطر من نتوانسته بود برود . باید خانه می ماند و پسرک را می خواباند . پسرک حدود 8 شب می خوابد . قرار بوده پسرک را ساعت 8 بخواباند و بعدش کلاس 8:30 تا 10 اش را شرکت کند . گویا همین که کلید را توی قفل در می چرخاند ، پسرک بیدار می شود . طفلی منتظر مانده بود تا من برگردم خانه . 9:10 که برگشتم ، دیدم لباس هایش را پوشیده ، روی کاناپه نشسته و دارد تی وی می بیند . خیلی هم عصبانی بود . کفش و کوله ام را همانجا روی سرامیک های توی هال گذاشتم زمین و رفتم کنارش نشستم . گفتم همین حالا هم بروی خوب هست ، حداقل 40 دقیقه از کلاس را آنجا هستی . ولی خیلی عصبانی بود . نمی شد بیشتر صحبت کنم باهاش . ترجیح دادم بی خیال بشوم . پاهایم را جمع کردم بالا ، روی کاناپه ، سرم را گذاشتم روی شانه اش و با هم تی وی نگاه کردیم . 10 دقیقه بعدش خودش بلند شد و رفت . من هم رفتم لباس هایم را عوض کردم . سکوت خانه ، از همان سکوت های خیلی خوبی بود که دلت نمی آمد با هیچ چیزی عوضش کنی . حتی موزیک هم نمی خواستم بشنوم . دلم می خواست سکوت را جذب کنم با پوستم . گفتم ده دقیقه بروم نت و برگردم . رفتم سراغ وبلاگ گ. درباره ی شیمی درمانی نوشته بود و اینکه ریزش موهایش شروع شده . من نمی دانم اصلا کجای این خاک زندگی می کند ولی گرفتمش توی آغوشم و هیچ چی نگفتم ... بعدش همینطوری که دست هاش را توی دست هام محکم گرفته بودم ، رفتم توی اتاق خواب . یک کمی اتاق را مرتب کردم . لباس ها را که خشک شده بودند ، از روی رخت آویز برداشتم ، تا کردم ، گذاشتم سر جاهایشان . لباس هایی که آر. از کشورش برایم آورده بود و از یزد برایم پست کرده بود و روز شنبه به دستم رسیده بود ، هنوز تا شده روی تخت بودند . هنوز نتوانسته بودم بپوشمشان یا بگذارمشان توی کمد لباس هایم . هنوز شب ها می گیرمشان توی آغوشم و می خوابم . لباس ها را که روی تخت دیدم ، گ. را نگاه کردم ، دست هایش را محکم تر فشار دادم ، چشم هایم پر از اشک شد ، لب هایم را روی هم فشار دادم با حسرت ، با حرص ، و نگاهم را به زور بردم سمت دیگر اتاق ... بِیبی آلارم را روشن کردم و رفتم بیرن . رفتم توی آشپزخانه . چند تا قارچ شستم که وقتی مستر برگشت ، سوخاری کنم . مسواک را که می کشیدم روی قارچ ها ، انگار یکی ناخن می کشید روی دیوار دلم . از آشپز خانه هم آمدم بیرون ... کاش احسن الخالقین یک اتاقی را توی این یونیورس در نظر گرفته بود که وقتی می رفتی آنجا ، غم هات اجازه ی آمدن نداشتند و تو یادت میرفت که غم ها آن بیرون هستند .

مستر آمد ، شام را خوردیم ، یک کمی توی ف. بوک بود و بعد رفت برای خواب . من نرفتم . نشستم اینجا با یک دوستی صحبت کردیم تااا 4 صبح که در حین صحبت خوابش برد و من آرام شب بخیر گفتم و پاورچین ، یک جوری که خوابش آشفته نشود ، رفتم توی جی میل . آخر فردا دارد می رود سفر و باید رانندگی کند . نگرانش هستم که تا این موقع بیدار مانده ... رفتم توی جی میل ، جواب یک دوستی را که دوازده و نیم پیام داده بود ، دادم و آمدم بیرون . می خواهم بخوابم . حدود چهار و نیم است .

ساعت 6:30 بیدار شدم . مستر هنوز نرفته بود . قرار بود امروز با ماشین برود ، که بعد از شرکت یک سری هم برود دانشگاه . ساندویچ های صبحانه اش را برداشت ، من را بوسید ، روز بخیر گفت ، و رفت . رفتم آشپزخانه ، پنجره را باز کردم ، صبح بخیر هایم را گفتم ، kitsch بازی هایم را درآوردم ، بعدش رفتم توی اتاق پسرک ، که جا برای راه رفتن هم ندارد ... یادش بخیر وقت هایی که مامان نق می زد و از اتاق های کثیف و شلوغ مان می نالید ... پسرک را بیدار کردم ، صبحانه اش را دادم  ، و فرستادمش . گلویش باز درد گرفته بود . قرص سیتیریزین و دو تا پاف اسپری بینی گرفت و رفت ... از پنجره ی آشپزخانه که نگاهش کردم ، یادم افتاد به آن جمله ای که می گوید بچه ها قلب آدم هستند که از توی سینه آمده اند بیرون و دارند روی زمین راه می روند ... آنلاین شدم . دوستی که حدود ساعت 4 جواب ایمیلش را داده بودم ، ساعت چهار و ربع ایمیل داده بود . حیفم آمد که چرا خوابیده بودم به آن زودی ... بعدش Dad پیام داد که چرا تا چهار صبح آنلاین بوده ای ؟ گفتم داشتم با یک دوستی چت می کردم . بد اخلاق شد و با یک اخم گنده ای گفت نمی پرسم با کی ، ولی باید هر شب حداقل 6 ساعت بخوابی . بعدش با یک اخم گنده تری ، با لهجه ی ایرانیِ خنده دارش گفت : Fahamidi dear ?  حالا حدود 8 هست . می خواهم بخوابم . تا هر وقت که بشود . 

تا یازده و نیم خواب بودم با صدای اس مریم معمار بیدار شدم . صبح بخیر گفته بود . هر روز صبح بخیر می گوید این دخترک پرتقالی نازنین . دقیقا نوشته بود : " صبحِ متمایل به ظهرت صدای بوق ماشین دوست ، دم در خونه :)  " 

با اینکه تا حالا صدای بوق ماشین دوست را دم در خانه نشنیده ام ، خیلی به دلم نشست این صبح بخیرش . هر روز به دلم می نشیند صبح بخیر هایش . یک اس صبح بخیر دیگر هم داشتم از الف. که نوشته بود صبحت به امید یه هوای تازه تر . تازه شدم و از تخت آمدم بیرون . نگاهم افتاد به مودم که چراغش قرمز بود . یادم افتاد به آن روزی که با ایگنو بودیم و ایگنو گفته بود بیا کلا آفلاین شویم و برای یکی دو ساعت از دنیا ببُریم . بعدش گوشی ها را گذاشته بودیم روی اِرپلِین مود ، و مودم را خاموش کرده بودیم و تلفن های ثابت را کشیده بودیم . بعدش موزیک و خنده و چایی و دیوانه بازی های خیلی خوب ... چراغ مودم قرمز بود . رفتم آشپزخانه ، کتری را آب کردم و دکمه اش را زدم . گستروبکِ روی کتری را که دیدم باز هم یادم افتاد به ایگنو و آن شبی که این کتری را خریده بودم و سر میز شام چقدر با هم دعوا کرده بودیم سر مارکش و خندیده بودیم . همان شبی که ایگنو خیلی خوب بود . همان شبی که ایگنو همیشه خیلی خوب است و چهار فصل است و هی همه ی گوشه کناره های زندگی ، آدم را یاد ایگنو می اندازد ... تا آب به جوش بیاید ، یک تکه نان خرمایی گذاشتم داخل بشقاب ، سرشیر محلی ریختم رویش ، بشقاب را با یک لیوان گذاشتم توی سینی ، چایی خشک و یک عالمه بهارنارنج ریختم توی قوری و منتظر ماندم . آب که جوش آمد ، ریختمش داخل قوری و صبحانه ام را آوردم توی هال ... خب ، این هم یک روز دیگر ، که شروع شد . دیدید چه زود شروع شد ؟ امیدوارم امروز هیچ آدمی هیچ جای دنیا قدم از طریق وفا نکشد سوی عاشقان جفا کشا . روز همه تان بخیر .

 

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۳
تگ ها :

عنوان ندارد .

 

امروز از صبح غمگین بودم . نمی‌دانم تاثیر تغییر فصل هست یا برون‌ریزی مربوط به کلاس‌های یوگا که تازه شروع کرده‌ام . هر چه هست غمگینم . غروب رفتم بیرون . گفتم شاید حالم بهتر بشود . پخش ماشین را روشن کردم و الکی توی خیابان‌ها چرخیدم . از کنار خانه‌های دوست هام رد می‌شدم ، ماشین‌هایشان را که توی پارکینگ‌هایشان پارک شده بود نگاه می‌کردم ، و دلم را می‌دیدم و حرف‌هایی را ، که حسرت گفتن‌شان توی دلم بود . از جلوی خانه‌هایشان رد می‌شدم ، ماشین‌هایشان را که توی پارکینگ‌هایشان پارک شده بود نگاه می‌کردم و توی دلم آرزو می‌کردم که ای کاش بین دوست‌هام یکی بود که انقدری باهاش راحت باشم که بشود بهش یک پیامک بفرستم و بگویم جلوی درِ خانه‌ات منتظرت هستم . بعدش بدون معطلی بیاید بیرون ، بنشیند توی ماشین ، بگویم شانه می خواهم ، بگوید جان بخواه . سرم را بگذارم روی شانه‌اش و غم‌هایم را بلند بلند گریه کنم و او هی نوازشم کنم فقط و بگوید که می‌فهمدم . بگوید درست می شود . بگویم یک جاهایی توی زندگی‌ام هست که مجبورم خفه خون بگیرم و بغض‌هایم را بخورم . بگویم یک جاهایی هست که کم می‌آورم . و او بگوید این‌ها کم آوردن نیست ، قد کشیدن هست . و من باورم بشود ... بعدش با هم برویم کنار دریا ، با هم چایی بخوریم ، با هم دراز بکشیم روی ماسه‌ها ، با هم ستاره‌ها را ببینیم ، با هم حرف های مگو بزنیم ، با هم " دوست " باشیم 
 
 
 
پ . ن . :
 
درد دارد وقتی ساعت ها مینشینی و به حرف هایی که هیچ وقت قرار نیست بگویی فکر می کنی .
 
" هانریش بل " 
 
 
  
نویسنده : candle ; ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ مهر ۱۳٩۳
تگ ها :

فیروزه بارانِ دلم

 

امروز 28 شهریور بود . گرم و شلوغ و فیروزه‌ای . با مستر و پسرک و خواهرِ مستر که دختر مودب و مهربانی‌ست و چند روزی‌ست که پیش ماست ، رفتیم کنار دریا . شام را که خوردیم ، یکی دو ساعت دراز کشیدم روی ماسه‌ها و سنگ‌های ساحل . با دست‌های باز . با یک جسم آرام و یک خاطر آرام‌تر . هیچ تمنایی نداشتم از این زندگی . همه چیز همان‌جایی بود که باید می‌بود . درست سرِ جای خودش . موزیک ؟ نوا ، با شعر حافظ ، با صدای همایون ... شب بود . هیچ نوری نبود . فقط ستاره‌ها بودند . فقط ستاره‌ها بودند و های و هوی دریا ، که وقتی چشم‌هات را می‌بستی و باهاش همذات پنداری می‌کردی و حس می‌کردی دریا دارد از درون تو می‌جوشد و به همه‌ی پهنه‌ی هستی سر ریز می‌کند ، یک سنگینیِ آرام خوبی تو را می‌کشید توی دلش . یک سنگینیِ آرامِ خوبی که بهت می‌گفت زیر پاهایت سفت است و تو می‌توانی راه بروی و بروی و بروی تاااا هر کجا که بخواهی . یک سنگینیِ آرامِ خوبی که می‌گفت به مادرت ، به زمین اعتماد کن ... ستاره ها خیلی زیاد بودند . انگار که خدا ، شب را ستاره بندان کرده بود برای دل من . امشب من هم به ستاره‌ها تعلق داشتم . به ستاره ها . به راهِ شیری . به آسمان . به پهنه‌ی هستی . امشب هیچ کدام‌مان جدای از هم نبودیم . باورتان می‌شود اگر بگویم 4 تا شهاب سنگ هم دیدم ؟ باورتان می‌شود که هر چهار تایش را هم تقاضا کرده بودم از آسمان ، و منتظر دیدنشان نشسته بودم ؟ با هر شهاب سنگ ، یک بار آرزویم را روی ستاره‌ها پاشیدم . چهارمی را که دیدم ، و آرزویم را که با خنده و فریاد به ستاره‌ها گفتم ، دلم قرص شد که شادی‌ای که دیروز غروب زیر پوستم جان داده بود و شب قبلش خواب از دست رفتنش را دیده بودم ، امشب توی یک پیکره‌ی زیباتری ، دوباره زنده می‌شود و همه‌جا را پر از نور می‌کند ... حالا یک درخشش فیروزه‌ای شبانه‌ای از در و دیوار شب‌م آویز شده و دارد من را نرم نرم بالا می‌برد ...

اول بهار ، هیچ فکرش را نمی‌کردم که این‌همه نور بتابد توی دل آخرین جمعه شبِ  شهریوری‌ام . حالا بیایید با هم آخرین شب پاییزی مان را پیشگویی کنیم . من که می گویم نور ها زایش می‌کنند ... من می‌گویم نور‌ها زایش می‌کنند و همه‌ی دنیا را می‌کنند مال خودشان . من می‌گویم دنیا در برابر خنده‌ی نورها ، می‌رقصد ، و پیچش آن‌همه نور و آن‌همه رقص ما را تا دنیا دنیاست ، می‌خنداند ...

 

 

پ . ن . :

پشت آینه آرام به ناخن خراشیدم 

من آرام رفت

یار آرام آمد 

" علیرضا روشن "

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

یازدهمین سال

 

امروز پسرک را برده بودیم منزل پدر مستر . عصر ، موقع برگشت ، گفت که می خواهد شب را همانجا بماند . همانجا ماند . من و مستر رفتیم برای خرید . عجله داشتیم . باید برای شام می‌رسیدیم منزل داداش بزرگه . خرید هایمان چی بود ؟ خانوم م. یک چیزی خواسته بود که باید برایش می‌خریدیم . سیم شارژر ریش تراش مستر هم آسیب دیده بود توی این چند سال . باید می‌رفتیم نمایندگی فیلیپس ، یک شارژر می‌خریدیم . خرید‌های کوچک دیگر هم داشتیم . توی عجله‌هایمان یک دفعه دلم یک آرامش عصرانه‌ی تابستانه‌ی شیرازی خواست . توی ه د ا ی ت بودیم . رفتیم توی یک کافه ای که اسمش را نمی دانم و تا حالا ندیده بودمش . همان اول چشمم افتاد به کتاب سید علی صالحی که توی قفسه ی کتاب ها بود . برش داشتم ، رفتیم طبقه ی بالا ، نشستیم . شروع کردم به بلند بلند خواندن . برای مستر می خواندم که حواسش به مشخصات روی شارژر جدید و شارژر قبلی بود . می‌دانستم حواسش به من نیست . ولی لازم نیست وقتی برای یکی شعر می‌خوانی خودش هم بشنود که . همین که بخوانی و خودت بدانی برای کی می‌خوانی ، خوب است . از خواندن که سیر شدم بلند شدیم . بهم نگاه‌های عاشقانه می‌کرد . بهم نگاه‌های عاشقانه می‌کرد و حواسش پیش شارژر‌ها بود . از کافه که بیرون آمدیم ، داشت غروب می‌شد . دست راستم را توی دستش فشار داد و برای یازدهمین سال تکرار کرد که من را خیلی دوست دارد . توی راه برگشت احساسم تلو تلو می خورد . اندوه 11 پاییز در من بود و شادی 11 بهار . توی راه برگشت ، 11 هزار دختر غروب در من زار می‌زدند و در مقابل زانوهایشان ، که به غم در بغل گرفته بودند ، 11 هزار دختر طلوع ، می‌رقصیدند ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

گفتم به تکلّف دو سه روزی بنشین / بنشست و کنون رفتنش از یاد برفت

 

بعد از ظهر ، سرم گرمِ انعکاس ها بود . غروب با داداش کوچیکه و پسرک رفتیم بازار ا ن ق ل ا ب ، دو تا قاب و شیشه خریدیم ، یکی برای آن بیتی که داداش بزرگه با خط نستعلیق نوشته بود و چند ماه پیش بهم داده بود ، همان که نوشته بود " ستون بزرگی ست آهستگی " . یکی هم برای شعری که آقای ت ا ز ش شکسته نوشته بود و یکی از شاگرد هایم بهم هدیه داده بود . همانی که نوشته بود " هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک ... " . تا قاب ها آماده شود ، یک دوری توی بازار زدیم و ساز ها را نگاه کردیم . پسرک ، مثل همیشه ، دلش جاز می‌خواست ... یک مغازه ای را هم دیدیم که پر بود از تابلوهای رنگ روغن اوریجینال ، که طرح هایشان تراوش های ذهن پیرمردی بود که صاحب مغازه بود و مهربان بود و راهنمای های خوبی می کرد و ازم خواست برای پیاده کردن طرح بروم مغازه اش تا کمکم کند که بتوانم ذهنیاتم را بیاورم روی کاغذ و بعدش روی بوم . یک دفعه چقدر دلم خواست همین جمعه که برمی‌گردم خانه ، باز بومم را از داخل انباری بیاورم بیرون ، و باز سُر بخورم توی دنیای رنگ ها ... نمی دانم ، شاید هم شنبه بروم گالری آقای ت. و ازش بخواهم توی کشیدن درونیاتم کمکم کند . خب نقاشی چیزی بوده که همیشه دلم را می‌کشانده سمت خودش . همیشه استاد های طراحی و رنگ روغن و چهره ، ازم راضی بودند . شاید وقتش باشد که باز بروم سراغ رنگ ها ...

قاب ها را که تحویل گرفتیم ، شب شده بود دیگر . رفتیم پارک آ ز ا د ی . یک مشت چیپس و ماست موسیر و خوراکی های دیگر خریدیم و سه تایی خوردیم . شب دلگیری بود برای من . صدای همایون توی گوشم بود که " ای همدم روز گار ، چونی بی من " .  هوای امشب یک خنکای پاییزی ای داشت که من را یاد یک شب پاییزیِ بارانیِ چندین سال پیش می انداخت که خانه ی پدر ، سر میز شام لوبیا گرم خورده بودیم و من از آمدن پاییز خوشحال بودم ... همان سالی که دلتنگ یک دوست بودم . من همه ی پاییز ها ، همه ی زمستان ها ، همه ی بهار ها ، همه ی تابستان ها ، دلتنگ یک دوست بوده‌ام . همه ی فصل‌ها ، همه ی دقیقه‌ها ، همیشه ...

برگشتیم خانه . پسرک را دوش دادم و خواباندم . با داداش کوچیکه چای خوردیم ، گفتیم ، خندیدیم ، موزیک گوش دادیم ، و هی خواندیم " چونی بی من " ... داداش کوچیکه هم خوابید . حالا شب از نیمه گذشته است . همایون هنوز می خواند " من با رخ چون خزان ، زردم بی تو ، تو با رخ چون بهار ، چونی بی من " . صدایش پیچیده توی دلِ ورژنِ جدیدِ فکر های قدیمی ام ... نمی فهمم چرا بعضی ها  انقدر لعنتی اند که نمی شود ، هیچ جوری نمیشود ، دل وامانده‌ات را بکنی ازشان و خودت را یکبار برای همیشه راحت کنی ... انقدر لعنتی‌اند که آدم دلش می‌خواهد بکشدشان روی همه‌ی بوم‌های دنیا ، و در حین کشیدنشان ، هی بخواند با ناله‌های پاییزی که : ای مونس و غمگسار ، چونی بی من ...

 

 


 

  
نویسنده : candle ; ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

انعکاس ها

 

هنوز خانه‌ی پدر هستم . پسرک هم هست . پریشب از منزل پدر مستر برگشت . من هستم و پسرک و داداش کوچیکه . ساعت 3 بعد از ظهر هست . سه تایی با هم نهار خوردیم . چایی بعد از نهار را هم خوردیم . یک کمی تیرامیسو هم از دیروز مانده بود بود توی یخچال ، آوردمش همراه چایی بخوریم ، که کسی نگاهش نکرد . حالا آن دو تا نشسته اند پای تبلت هایشان و دارند بازی می کنند . امروز پسرک بعد از یک بازیِ جنگیِ پر هیاهو ، رفت درِ راهرو را ببندد ، که متوجه شد در راهرو بنظرش خیلی کوچک میآید . نگرانش هستم که اینهمه  می‌نشیند پای بازی . داداش کوچیکه می گوید می خواستی بچه نیاوری ، حالا که آوردی این نگرانی ها را به جان بخر تا یادت بماند که دومی را نیاوری ... آن‌ها نشسته اند پای تبلت ، من هم نشسته ام توی هال ، پای لپ تاپ و تیرامیسو خوردن . تصویرِ گلخانه ی پشتِ سرم منعکس شده توی مانیتور ، و یادم را کشانده سمتِ آن‌هایی که یک موقعی تصویرشان منعکس شده بود توی زندگی ام و من تصویرشان را واقعی می پنداشتم . فکر می کردم واقعا روبرویم ایستاده اند . فکر می کردم حضور دارند . و این تلقین باعث شده بود که حتی گرمای‌شان را هم حس کنم . حالا می‌بینم خیلی چیز ها زاییده ی فکر من بوده و وجود خارجی نداشته . یک انعکاس بوده فقط . یک انعکاس بوده از چیزی که با من فاصله ی زیاد داشته است . حالا دارم تلاش می کنم تا واقعی تر ببینم . هر چند که همان‌هایی هم که من با همه ی تلاش‌هایم ، واقعی فرض می کنم ، ممکن است واقعیتی نداشته باشد . بهر حال چیزی که چشم های من می‌بیند ، شاید متفاوت با چیزی باشد که چشم‌های تو می‌بیند ... دارم تلاش می‌کنم تا هیچ استنباطی از هیچ موقعیتی و هیچ صحبتی و هیچ رفتاری نداشته باشم . دارم تلاش می کنم چیز هایی را که می‌بینم یا می‌شنوم یا از هر طریقی دریافت می‌کنم ، فقط دریافت کنم . دارم تلاش می کنم که تا جاییکه بتوانم ، راجع بهشان با کسی صحبت نکنم . چون بارها برایم اتفاق افتاده که با یک دوست ، یک پدیده ی واحد را به دو شکل کاملا متفاوت  دیده ایم ... بله ، باید یک دری را توی زندگی‌ام باز کنم ، انعکاس ها را و تصورات باطل را بگذارم بیرونِ این در ، و در را ببندم ...

تیرامیسو هم تمام شد . این دو تا هم هنوز گرم بازی‌اند . انعکاس گلخانه ؟ نه ، دیگر نیست . حالا رو به گلخانه نشسته‌ام . تصویر مبل پشت سرم و دهانه ی لوله ی دود‌کش بخاری ولی منعکس شده توی صفحه ی مانیتور . می‌دانی ، انعکاس ها همیشه هستند ، همه جا ...

 

 

 

  

  
نویسنده : candle ; ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

می خواهم قله نشین باشم

 

اصلا می خواهم کبودِ تاریکِ بن بستِ کوچه ها را گم کنم .

اصلا می خواهم دخترک آفتاب باشم .

تابیدنم گرفته است ... دست هایتان را بدهید نور بگذارم توی دست هایتان . چشم هایتان را بدهید رنگین کمان بکشم توی نگاهتان .

 اصلا دست های پر از نورتان را بگذارید توی دست های من ، بال و پر بگیریم با هم . برویم تاااا بالا تر از قله ی مزلو . بتابیم همه مان . کار عشق مان بالا بگیرد . توی غوغای تابیدن هایمان گم بشویم . توی گم شدن هایمان پیدا بشویم . و بتابیم ، بتابیم ، بتابیم ...

 

 

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

دست از طلب بدارم تا کام ، اگر خواست بربیاید ، اگر خواست برنیاید

 

فرقی نمی کند . فرقی نمی کند که کسی بداند یا نداند . فرقی نمی کند که کسی بفهمد یا نفهمد . فرقی نمی کند که کسی نگاه کند یا نکند . فرقی نمی کند که کسی چیزی بگوید یا نگوید . فرقی نمی کند که کسی ناسزا بگوید یا تعریف بدهد . هیچکدام فرقی نمی کند . چیزی که بود و نبودش فرق می کرد ، همان دستی بود که نبود . حالا ، بود و نبود آن دست هم فرقی نمی کند . 

 

 

پ . ن . :

درخت که می شوم

تو پائیزی !

کشتی که می شوم

تو بی نهایت طوفانها !

تفنگت را بردار

و راحت حرفت را بزن !

" گروس عبدالملکیان "

 

 


  
نویسنده : candle ; ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

تابستان امسال

 

آمده ام خانه ی پدرم . توی 11 ماه گذشته ، فقط دو بار بهشان سر زده بودم . یکبار برای عید ، یک بار هم توی تعطیلات بهمن ماه . پدر و مادر ها یک قانون خودساخته ی نانوشته ای دارند که هیچ منطقی پشتش نیست . پشتش فقط دلتنگی شان است و بهانه های گاه و بیگاه شان . این قانون نانوشته می گوید همیشه باید از بچه ها ناراضی بود . اگر هر جمعه بهشان سر بزنی ، می گویند هفته ای یکبار بیشتر به ما سر نمی زند . اگر هر دو ماه یکبار بهشان سر بزنی ، می گویند این حق پدر و مادر است که ماهی یکبار بچه هایشان را ببینند . اگر هم سالی یکبار سر بزنی ، می گویند بچه اگر قدر شناس باشد ، باید حداقل سالی دو سه بار به پدر و مادرش سر بزند ... پدر ها و مادر ها قدر نشناسند ، و همیشه از قدر ناشناسیِ بچه ها شکایت دارند ... 

آمده ام خانه ی پدرم . نه برای دیدنشان . بابا و مامان رفته اند تهران ، خواهرکم را ببینند . آمده ام چند روزی پیش داداش کوچیکه باشم که توی خانه تنهاست . با هم اوقات خوبی داریم . دیروز غروب با هم رفتیم خیابان گردی . یک کوله ی delsey برای لپ تاپم گرفتم و یک گلدانِ leonardo برای داخل هال . قدم زدیم ، مغازه ها را دیدیم ، صحبت کردیم ، و شام را توی خانه با هم خوردیم . سر میز شام ، سالاد را که داشتم توی بشقابم می ریختم ، به 11 سال پیش فکر می کردم که هنوز ازدواج نکرده بودم و توی همین خانه ، پیش آدم های همین خانه بودم . 11 سال پیش ، فکر نمی کردم توی 11 سال ، اینهمه همه چیز تغییر کند . فکرش را نمی کردم که تابستان امسال ، بزرگترین آرزویم برآورده شود . آرزویی که از تیر 75 با من بود . و فکرش را نمی کردم که بزرگترین ناکامیِ زندگی ام را هم همین تابستان تجربه کنم . ولی من دیگر از آن بی تابی ها و کلافگی ها رها شده ام . تمام این اتفاقات را دارم فقط نگاه می کنم ، و یادم هست که هر کدامشان ، فقط یه تجربه اند . می شد که بترسم از اتفاقاتی که امکان داشت این تابستان بیفتد . می شد مثل بهار امسال ، لحظه هایم را زیر پای ترس هایم له کنم . ولی من انتخاب کرده ام که توی لحظه های خوشحالی ، خوشحال باشم و به تهِ داستان فکر نکنم . مثل همین سه شنبه که هوا ابری بود و من داشتم چمدان ها را می گذاشتم توی صندوق عقب ماشین ، و لحظه های خوشحالی ام را نفس می کشیدم . انتخاب کرده ام که توی لحظه های ناکامی هم ، لحظه ها را حس کنم ، بی تاب نباشم و یادم باشد که هر لحظه ای فقط یک لحظه طول خواهد کشید . حیف است لحظه ای را که فقط یک لحظه بلندا دارد ، نگاه نکنم ...

تابستان هم دارد تمام می شود . همین تابستانی که چقدر ازش واهمه داشتم . و حالا می بینم که نباید می داشتم . یک روزی هم می رسد که همه ی تابستان ها و همه ی روز ها تمام می شود . روز هایی که چقدر بهشان امید بسته ام . و روزی که همه ی روز هایم تمام شود ، خواهم دید که نباید می بستم . باید می گسستم . هر چند که هیچ بایدی هم در کار نیست ...

 

 


  
نویسنده : candle ; ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

← صفحه بعد