ما ناچاریم که از دردها هم خاطره بسازیم .

 

شاید بیشترین تایمِ با هم بودنمان توی این ده سال بود . از خانواده ی ج. خواهش کردیم که پسرک را برای چند روز پیش خودشان داشته باشند . خانواده ی ج. مهربانانه قبول زحمت کردند . توی یک اتاق وی آی پی بودیم . خودمان دو تا . با هم می گفتیم ، با هم می خندیدیم ، با هم درد می کشیدیم ، با هم کتاب می خواندیم ، با هم فیلم می دیدیم ، با هم برای شخصیت های کتاب " گزارش یک آدم رباییِ " مارکز غصه می خوردیم ، با هم به کار های دور از هنجارِ دکتر ش. می خندیدیم ، با هم از دکتر ش. سپاسگزاری می کردیم ، با هم رویا می بافتیم ، با هم خاطره تعریف می کردیم ، با هم خاطره می ساختیم ، با هم پشت پنجره ها می ایستادیم و پرنده های توی فضای سبز پشت اتاق را تماشا می کردیم ، با هم قطره های سرم را می شمردیم ، و تهِ ته اش با هم خوشحال بودیم ...

حالا که بر می گردم نگاه می کنم ، می بینم چه قوی بوده ام توی این 9 روز . چه خوب توانستم از پس ناخوشی های روز های اولش بر بیایم ، سه روز اول را می گویم ، که مستر درد های شکمی شدید داشت ، و ما علت درد ها را نمی دانستیم ، و تنها کاری که میشد برایش کرد این بود که تمام مسکن های قوی شان را بریزند توی سرم و بهش تزریق کنند . همان سه روزی که بدنش به مسکّن ها جواب نمی داد و پزشک های اورژانس با نگرانی بالای سرش می ایستادند ، با نگرانی من را نگاه می کردند و با نگرانی می گفتند این اصلا طبیعی نیست که مسکن های قوی هم آرامش نمی کند . حالا که نگاه می کنم ، می بینم چقدر قوی بوده ام که توانسته ام در برابر این نگرانی ها ، آشوب نشوم ...

روز دوم ، همان صبح اول وقت که باید برای ادامه ی کارهای شب قبل و روز قبل و شب قبل ترش ، ماشین را استارت می زدم ، که چشم هایم از خستگی و خواب آلودگی باز نمی شد ، خودم را آماده ی یک روز سخت کرده بودم . جاده بود ، گرما بود ، مستر بود ، که درد می کشید ، پسرک ، که خواب بود ، و من ، که هی یادم به پیامی می افتاد که ک. و ش. هر دویشان همزمان برایم فرستاده بودند . که خشم و ترس و رنج ، بدنم را ضعیف می کند . و اینکه باید با شارژ حس هایم در لحظه ، به خودم کمک کنم . وگرنه ، من شکننده ام ، و شکستنم به یک آخ بند است ...

بعدش که تعطیلات آخر هفته گذشت و نظم بیمارستان به روال طبیعی اش برگشت ، فهمیدیم که چیز مهمی نبوده . فقط باید کیسه ی صفرای مستر را در می آوردند . ولی همین چیزی که مهم نبود ، تا یک هفته بعد از تشخیص ، ما را دنبال خودش کشاند توی سونوگرافی و رادیولوژی و داروخانه و آزمایشگاه و اتاق عمل ... و البته یک هفته با هم بودن ، که شاید بیشترین تایمِ با هم بودنمان توی این ده سال بود . که لحظه لحظه اش را با هم زندگی کردیم و تهِ ته اش با هم خوشحال بودیم ...

میدانی ، چند وقت است قبول کرده ام که زندگی چیزی بجز همین لحظه ها نیست . همین لحظه هایی که دلمان نمی خواهدشان ، ولی بهرحال ، هستند و ما ناچاریم که بگذرانیم شان . قبول کرده ام که زندگی همین است ، و هیچ چیزی ، هیچ جای دیگری وجود ندارد ...

 

 


  
نویسنده : candle ; ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها :

اصلن به من چه قهوه ای چشمهای تو

 

 

مگر می شود صبح زود که از پنجره ی حمام درخت حیاط همسایه را می بینی ، برگ برگش غم نامه بشود برایت ؟ مگر می شود یک عمر ، دلت یک همسایه ی خاص بخواهد که بشود عصر ها برایش کیک هویج خانگی ببری ، و قبلش برای یکی دو ساعت ، یک دستت به کیک هویج باشد ، یک دستت به بهار ؟ مگر می شود اینهمه فرارت بیاید از همه ی آن هایی که آن بیرون هستند ؟ می شود ؟

 

 

پ . ن . :

عنوان از ناصر ندیمی ست . و دروغی بیش نیست . 

 

 


  
نویسنده : candle ; ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها :

بار هستی

 

" جراح بودن ، یعنی شکافتن سطح پوست و گوشت و دیدن آنچه در بدن پنهان است . شاید این اشتیاق توما را برای دیدن آنچه در آن سو می گذشت - فراسوی " ضروری است ! " - برانگیخته بود . به عبارت دیگر : می خواسته ببیند وقتی انسان خود را از آنچه وظیفه و رسالتِ خود می پنداشته ، آزاد کند ، از زندگی چه باقی می ماند . "

 

غروب امروز تمامش کردم . وقتی داشتم می گذاشتمش داخل باکس کتاب ها ، متوجه شدم 5 تا کتاب دیگر هم از کوندرا دارم : هویت ، هنر رمان ( که این یکی را بعید می دانم دلم بخواهد بخوانمش ) ، عشق های خنده دار ، بی خبری ، و پرده . خیلی خوشحال شدم ...

مستر دارد کافکا می خواند . محاکمه اش را امروز تمام کرد . حالا دارد مسخ اش را می خواند . من هم محاکمه را چند روز پیش شروع کردم ، و دارم همزمان " بازی ها " ی اریک برن ، و linguistics هم می خوانم . شاید بعد از محاکمه ، باز یکی دیگر از کارهای کوندرا را بخوانم ...

سه ، چهار ماه است که باز دلم کتاب خواندن می خواهد . انگار تمرکزم برای خواندن کتاب ، دوباره برگشته است . دوباره می توانم خودم را لابلای صفحه های کتاب ها آرام کنم . لابلای صفحه های کتاب ها و لابلای نُت ها و نوا ها ... 

 

 


  
نویسنده : candle ; ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ تیر ۱۳٩۳
تگ ها :

آفتاب همیشگی ست .

 
 
امشب باز غ م گ ی ن م . باز یادم رفته که روز های سخت خودم را چطوری شاد نگه می داشته ام . امشب ، توی آن جمع بیست ، سی نفره ای که آنهمه شاد بودند و دست میزدند و ترانه می خواندند ، من لب پنجره نشسته بودم و آن بیرون را ، تاریکی شب را ، نگاه می کردم و فکر می کردم آیا توی زندگی ام هیچ بعدی بوده که بقیه ی ابعاد زندگی ام را فدایش کرده باشم ؟ جوابم منفی بود . هیچ بعدی نبوده . نخواسته بوده ام که باشد ... برای خودم خیلی متاسفم . متاسفم که همه ی عمر ، میان آنهمه ترس زندگی کرده بوده ام ، ترس از همه چیز ، همه جا ، همه کس ، ترس از اینکه همه ی زندگی ام را فدای چیزی که میخواسته ام بکنم ، ترس از اینکه آرمان هایم برایم آرمان باشند و آرمان بمانند ... متاسفم که هیچ وقت هیچ پنجره ای را باز نکرده بوده ام و هیچ نوری را به خانه ام راه نداده بوده ام . که همه ی عمر ، کز کرده بوده ام یک کنج تاریک ، و با ترس و واهمه ، نور های پشت پنجره ها را پاییده بوده ام ، و در حسرت یک کف دست آفتاب به خودم پیچیده بوده ام ...
حالا نمی دانم هنوز توانی برایم مانده که بشود از سر جایم بلند بشوم ؟ نمی دانم لولای پنجره ها ، بعد این همه سال ، زنگ نزده است ؟ یعنی پنجره ها باز می شوند ؟ نور ، چشمانم را نمی زند ؟ ...
من هنوز هم می ترسم ، هر چند که می دانم آفتاب همیشگی ست ...
 
 
 
خالی ام 
از صدای کودکانه ای که در سراسر حیات
از دریچه ای که آفتاب را به سمت میز
از ترانه ای که بغض را به شکل اشک
از نوازشی که رعشه در رگ اتاق
از گشودن دری که عطرویژه ترا 
خالی ام
از تلفظ سلام
از تلاقی نگاه
از تلاطم نفس 
غوطه خورده روح در غروب
داغ بسته بوسه در وداع
هرز رفته عشق در سکوت
خالی از پرنده است آسمان
کوچه از هوا و خانه از نفس
خالی از تو ام . به داد من برس 
 
" سید علی میرافضلی "
 
 
 
 
  
نویسنده : candle ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۳
تگ ها :

حبس ابد هم حتی ، پایان دارد .

 

حالم ، حال ساعت های قبل از تحویل سال هست . همان ساعت های آخر ، که همه ی اهل خانه توی همهمه ی آخرین تمیز کاری ها و مرتب کردن ها گم شده اند ، توی آینه ها ،  توی رژگونه ها ، توی سیب های سرخ ، توی سشوار کشیدن ها ، توی هفت سین چیدن ها و عود سوزاندن ها ... بعدش یک دفعه وسط این همهمه ها ، حواست کشیده می شود سمت خودت ، سمت دلت ... خودت را یکدفعه جدای جدا می بینی از همه ی این همهمه ها ... یک نفس عمیق می کشی و آرام می شوی ، همه ی کار ها را ، همه ی آدم ها را بی خیال می شوی ، میروی روی یکی از مبل های تک نفره می نشینی به انتظار لحظه ی پایان سال کهنه ، و لحظه ی آغاز سال نو ... می دانی بعدش ، بعدِ لحظه ی تحویل سال ، دوباره همهمه می شود ، همهمه هایی از نوع میهمانی رفتن و میهمانی دادن ... می دانی همین دقایق را فقط فرصت داری تا یک نگاهی به دلت بیندازی و آرامش کنی و مال خودت باشی ...

حالم ، حال همان ساعت های آخر ، همان دقیقه های آخر هست ... با این تفاوت که نمی دانم کدام اتفاق قرار است بیفتد ، و کی قرار است بیوفتد ، و از کجا قرار است بیفتد و به کجا قرار است بیفتد ، و با افتادنش ، چه چیز هایی خواهد شکست ، و چه چیز هایی از دل چیز هایی که شکسته خواهد شد ، بیرون خواهد آمد ، و بعدش  چه نوع همهمه ای را قرار است تجربه کنم ؟ 

ولی با همه ی این ندانستن هام ، آرام و بی خیال نشسته ام و فقط دارم آدم ها را می بینم که توی همهمه ها گم شده اند و هیچ حواسشان به خودشان و دل هایشان نیست ....

تی وی دارد سید مهدی ا ب ط ح ی را نشان می دهد و مستر دارد برایم تعریف می کند که چند وقت قبل ا ب ط ح ی آمده بوده شرکت ، و از مستر خواسته می شود که برای تایم نهار ، همراهی اش کند ، و مستر برایش رستوران وی آی پی رزرو نمی کند ، چون معتقد است یا همه ی کارمند ها باید غذای وی آی پی بخورند ، یا هیچ کس نباید غذای وی آی پی بخورد . و حتی برای ا ب ط ح ی غذا نمی آورد سر میز . ا ب ط ح ی خودش میرود غذا بر میدارد و می آورد سر میز . و امور اداری از مستر خرده می گیرد که این چه وضعی ست ... من دچار هیچ استرسی نیستم که چرا مسترم آداب مهمان داری را نمی داند . خب نمی داند . همین . فقط نمی داند . و دچار هیچ استرسی نیستم که چرا شرکت چنین وظیفه ای را به عهده ی مستر ( که وظیفه اش توی شرکت ، د ی ت ا برداری هست ، نه تشریفات ) می گذارد . خب این وظیفه را به عهده اش گذاشته اند دیگر . همین . فقط همین . من دچار هیچ استرسی نیستم . من آرام نشسته ام ، نگاهم را کشانده ام سمت دلم و سمتِ انتظار برای اتفاقی که نمی دانم چیست ... 

 

پ . ن . : عنوان ، از سید علی صالحی ست . 

 

 

 

 


  
نویسنده : candle ; ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۳
تگ ها :

تولد 34 سالگی ام

 

پسر ها رفته اند استخر ، و من نشسته ام اینجا ، توی صحنه ی هفتم اپرای عروسکی حافظ غرق شده ام و دارم سیب قرمز و موز می خورم ...

امروز سی و چهار ساله شدم . تولد امسالم را باید یک طور متفاوت تری جشن می گرفتم . آخر سی و سه سالگی ام خیلی متفاوت تر از همه ی سی و دو سال قبلش گذشته بود . همه چیز فرق کرده بود ، من تغییر کرده بودم ، ذهن من و دیدگاه های من تغییر کرده بود ...

یکی از تغییر های خیلی بزرگم این بود که متوجه شده بودم که می شود نترسم ، و نترسیده بودم . این داستان را توی غواصی امروز صبح هم امتحان کرده بودم و دیده بودم نمی ترسم . و خوشحال شده بودم که نترسیده بودم و دل به دلِ خودم داده بودم و رفته بودم آن پایین ، و دنیای زیر آب را دیده بودم . لذتی که از دنیای زیر آب و لمس کردن مرجان ها و دیدن ماهی های رنگی سهمم شده بود ، پاداش نترسیدنم بود ... متوجه شده بودم که می شود نترسم و پر بکشم و اوج بگیرم و لذت های خوبی را تجربه کنم و پاداش های خوبی بگیرم ، عوض اینکه در حد مرغ خانگی بمانم ...

جشنمان سه نفره بود . من و مستر ( که اگر حمایت های این چند ماه اخیرش نبود ، من توی یخبندان بهار امسال یخ زده بودم . ) و نوایم . من و مستر و نوایم . توی یک بالکن بزرگ با ویوی دریا . ساعت 10:30 صبح ...

قبلش ، سر میز صبحانه هر چیزی که دلم خواسته بود ، خورده بودم . کیک ، چایی ، نسکافه ، کالباس ، سوسیس ، پیتزا ، کمپوت هلو ، و زیتون . بعدش ، بعداز جشن رویاییِ توی بالکن ، نوا را گذاشته بودیم مهد و خودمان رفته بودیم برای غواصی . پسرک دلش نمی خواست برود مهد . دلش هم نمی خواست بیاید همراه ما . نمی دانست دلش چه می خواهد . توی مسیر مهد ، راننده گفته بود شما ها پدر و مادر های ظالمی هستید که این بچه های معصوم را به این دنیا می آورید ...

از زیر آب که برگشته بودیم بالا ، لبه ی قایق نشسته بودم ، موهایم را سپرده بودم به باد و دستم را گرفته بودم آن پایین تا آب دریا بپاشد روی پوستم . بعدش زیر یک سایبانی نشسته بودم و با یکی از غواص ها حدود نیم ساعت صحبت کرده بودیم . منتظر بودم مستر هم برگردد بالا . بعدش نوا را از مهد برداشته بودیم و یک دوری زده بودیم و راننده ما را برده بود یک جایی که نوا بتواند یک لامبرگینی را از نزدیک ببیند ...

بعد از نهار ، دوش گرفته بودم و موهایم را با رنگ ژله ای بنفش رنگ کرده بودم و از رنگِ تکه های بنفش لابلای موهایم لذت برده بودم . بعدش نیم ساعت خوابیده بودم ، نیم ساعت پای لپ تاپ نشسته بودم ، نسکافه ی عصرانه خورده بودیم و عصر رفته بودیم توی دل یک عالمه هیجان و موسیقی و آواز ... 

دو روز پیش توی ماشین ، کتاب تفکر زائد را تمام کرده بودم . حرفش همان حرف مولانا بود و حرف همه ی آن هایی که حرفشان جاودانه شده . اینکه " سیلاب نیستی را سر در وجود من نه / کز خاکدان هستی بر دل غبار دارم " اینکه باید از من و از هویت فکری و اعتباری خالی شد . اینکه باید همین جا باشیم ، همین حالا . اینکه فقط در اینصورت است که میشود با همه ی هستی به وحدت برسیم . اینکه همه ی کثرت ها از " من " زاییده می شود ... 

امروز همه ی تلاشم همین یکی شدن بود . همین نیست شدن . اینکه همین حالا را توی چنگ هایم بگیرم و نفس اش بکشم . نمی گذاشتم هیچ لحظه ای از دستم برود . هیچ لحظه ای . و انگار وقتی لحظه ام را حس می کردم ، وقتی خودم را حس می کردم ، دیگر هیچ دغدغه ای باقی نمی ماند . همه چیز محو می شد ، تمام می شد ... و این همان لذتی بود که همیشه ی عمرم دنبالش بوده ام . همین رقصیدن توی لحظه هایم ... 

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩۳
تگ ها :

تصمیم امشبم

 
تصمیم امشبم این شد که از ترس هایم نترسم ، عصر شنبه بروم خانوم م. را ببینم و لیستی را که باید ، ازش بگیرم و بروم توی دل ترس هایم . بعدش هم هدیه ام به خودم این باشد که غروب شنبه بروم آرایشگاه ، بدهم یک تکه ی کوچک از موهایم را صورتی کمرنگ و نقره ای بکنند . 
 
 
 
پ . ن . :
چقدر خوب است
که ما هم یاد گرفته ایم 
بی اعتنا به فهم فاصله
دهان به دهان دورترین رویاها
بوی خوش روشنایی روز را می شنویم 
" سید علی صالحی " 
 
 
 
 
 
 
  
نویسنده : candle ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ تیر ۱۳٩۳
تگ ها :

شوق زندگی کردن

 
امروز شوق زندگی کردن با من بود . از دیشب دویده بود توی رگ هایم ... دقیقا از یک ربع به دوازده شب ، بعد از اینکه دمای کولر را گذاشته بودم روی 28 درجه ، چراغ ها را خاموش کرده بودم ، شالم را برداشته بودم ، دراز کشیده بودم روی تخت و خواسته بودم خودم را بخوابانم ... بعد از اینکه به صبح شنبه فکر کرده بودم و اینکه قرار بوده من و پسرک با پرواز صبح شنبه برویم شیراز . فکر کرده بودم که خب از پرواز جاماندیم دیگر ، فقط همین ... فکر کرده بودم توی اولین فرصت یک پرواز دیگر می گیریم و دو تایی ، یا شاید هم سه تایی ، می رویم برای دیدن مامان و بابا ... یک ربع به دوازده بود که یکهو حس کرده بودم شوق زندگی کردن با من هست ... به دکتر ر. که توی همان بیمارستان کار می کند ، و سه چهار روز بود از هم خبر نداشتیم ، اس دادم و حالش را پرسیدم . گفتم که پسرک دو روز است که اینجا بستری شده ... تماس گرفت و از تنهایی درم آورد . قرار شد فردا صبح اش ، که امروز صبح باشد بیاید هم را ببینیم . بعدش دلم خواست به یکی از شاگرد هایم که توی زایشگاه همان بیمارستان دارد طرح می گذراند ، اس بدهم ، و ببینمش ... ولی ندادم ، چون ساعت های کاری خودش و همسرش را نمی دانستم . ممکن بود آن موقع شب خواب باشند ... یک ساعت گذشته بود . شده بود یک ربع به یک . شوق صمیمیت هم اضافه شده بود ! ( حالا که جمله ی قبل را تمام کرده ام ، می بینم این عبارت " شوق صمیمیت " خیلی برایم آشناست . انگار که یک جایی توی یک کتابی عین همین عبارت را دیده باشم ... نمی دانم توی کدام کتاب ... نمی دانم کی ... ) پرستار شیفت که یک مرد جوان بود ، آمده بود سِرُم را از دست پسرک بکشد ، که پسرک بتواند تا 5 صبح که نوبت بعدی دارویش بود ، راحت بخوابد . خیلی لطیف و آرام کارش را انجام داده بود . گفته بودم خواب پسرک عمیق است ، بیدار نمی شود ، راحت باشید . گفته بود با بچه ها باید خیلی لطیف برخورد کرد ... 6:30 صبح ، وُرکر آمده بود تخت من را مرتب کند و برش گرداند به حالت مبل . گفته بودم می خواهم بخوابم . خیلی مهربان گفته بود " بخواب " . تا 8 صبح خوابیده بودم ... از تخت که بیرون آمده بودم ، دریچه ی اتاق را باز کرده بودم ، و به کائنات و به تابستان و به همه ی دوست هایم سلام کرده بودم ... بعدش پسرک آهنگ " ای زلفک و ای خالک " را پلی کرده بود ، و همراهش خوانده بودیم ...  قبل از صبحانه ، متخصص اطفال آمده بود پسرک را دیده بود . و نگاهش رفته بود سمت نوشته ای که با کمک پسرک نوشته بودیم روی یک برگه آ چهار و چسبانده بودیم کنار تخت اش : " هیچ وقت حالم را بهتر از زمانی که در بیمارستان گذراندم ، احساس نکرده ام . / کتاب بار هستی از میلان کوندرا " نگاهش رفته بود سمت آن نوشته ، و بلند بلند خوانده بودش و لبخند زده بود و یک نگاه معنا داری به پرستار انداخته بود ... بعدش پسرک از پزشک اش پرسیده بود که اگر او را با روش کلونینگ ، شبیه سازی کنند ، آیا پسرکی که بوجود می آید احساس اش با پسرک اوریجینال یکی هست یا نه . مثلا اگر نمونه ی اوریجینال شاد باشد ، آیا نمونه ی شبیه سازی شده هم شاد خواهد بود  ؟ پزشک اش جواب خوبی نداده بود . گفته بود بستگی دارد ، مثلا ممکن است تو توی ایران زندگی کنی و آن یکی پسرک ، توی آرژانتین باشد . پسرک تصمیم گرفته بود آن یکی سوالش را نپرسد ، اینکه آیا زرافه ها هم غدد لنفاوی دارند یا نه ... قبل از اینکه صبحانه را بخوریم ، قبل از اینکه دکتر ر. بیاید ، گفته بودند می توانید برگردید خانه . ما خوشحال شده بودیم . ولی دلمان همان موقع برای پزشک ها و پرستار ها تنگ شده بود . حتی برای آن ورکری که با ما بود و یک سری از کارها را برایمان انجام می داد ، و آن روزی که رفته بودیم برای سونوگرافی ، همراهمان آمده بود ، و جلوتر از ما راه رفته بود و در ها را برایمان باز کرده بود و اشاره گفته بود " بفرمایید خواهش می کنم . " ... به خانه که رسیده بودیم ، با حوصله ی زیاد ، تمام وسائل مان را که از بیمارستان آورده بودم ، با پد های ضدعفونی کننده ، تمیز کرده بودم . عصرش دوست پسرک را گفته بودیم بیاید پیشمان . آمده بود . پسرک تا در را باز کرده بود ، به دوستش گفته بود " یه خبر بد برات دارم . " . دوستش با تعجب پرسیده بود " چه خبری ؟ " . پسرک گفته بود " جوجه مُرد ! " . دوستش خیلی بی تفاوت پرسیده بود " کدوم جوجه ؟ " پسرک گفته بود " جوجه دیگه ! همون پِت ام . " . دوستش بی تفاوت گفته بود " آهان . " بعدش مشغول بازی شده بودند ، و نه پسرک یادش بود به دوستش بگوید که سه شب توی بیمارستان بستری بوده ، و نه دوستش پرسیده بود این سه روزی که نبودی ، کجا بودی ... عصرش با پسرک و دوستش رفته بودیم خرید . و از دوستش خواهش کرده بودیم برای شام پیش ما بماند . شوق آشپزی با من بود . عدس پلو درست کرده بودم و یک خوراک با گوشت چرخ کرده و سیب زمینی و نخودفرنگی . بادمجان هم سرخ کرده بودم ... قبل از شام ، دست دو تا دوست را که زمین خورده بودند و حالشان بد بود ، گرفته بودیم و کمک کرده بودیم بلند شوند ... همه چیز خوب بود . از سنگینیِ بار هستی داشتم لذت می بردم ... 
 
 
 
 
 
  
نویسنده : candle ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ تیر ۱۳٩۳
تگ ها :

دورهای باطل

 

فکرت گرفته باشدت به اسارت خودش . زندانی ، خودت باشی ، زندان بان هم . خودت قاضی شده باشی ، خودت متهم . خودت صادر کننده ی حکم باشی ، خودت اجرا کننده اش . تن ات کبود شده باشد زیر اجرای حکم ... مات مانده باشی بین اینهمه سردرگمی . بخواهی خودت را ترسیم کنی ، بخواهی همه ی نیروی نداشته ات را ، همه ی حواس پرت ات را یک جا جمع کنی و خودت را ترسیم کنی ، نتوانی ، نشود  ، برای بار هزار و یکم هم بشکنی . باز خودت بشوی زندانی ، خودت بشوی زندان بان ... بعد یک جایی توی همین دور های باطل از دست بروی ...

 

 

پ . ن. : 

خودت را به خواب بزن
پیش از آنکه ناچار شوی
برای خودت قصه‌های تازه ببافی
از اتفاق‌هایی که هرطور می‌افتند
باید بشکنی
 
"لیلا کردبچه "
 
 
همه چیز از جایی شروع شد
که گفتی دوستم داری
گاهی برای یک عمر بلاتکلیفی
بهانه ای کافیست
 
"لیلا کردبچه"

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۳
تگ ها :

منزوی شده ام

 

تمام امروزم را گذاشتم برای تصحیح برگه های کوییز ها و فاینال ها که تمام طول ترم روی هم انباشته شده بود . پسرک ، که اوریون گرفته است ، روی یکی از کاناپه ها دراز کشیده بود و تمام روز را به تماشای تی وی گذراند . مستر برای حل یک مسئله ای ، یک فرمول هایی را هی بالا و پایین می کرد و یک " یو اینفینیتی " ای توی فرمول هایش بود که هی حواس من را پرت می کرد ، که هی به گریه ام می کشاند ... خانه ساکت بود و تمام طول روز " درون آینه " غرق شده بودم . درون همان مصرعی که می گوید : " تو ترجمان جهانی ، بگو چه می بینی " تمام طول روزم را توی همین مصرع گذراندم ... توی این مصرع دنبال یک چیز هایی می گشتم ، راه می رفتم ، می دویدم ، نفسم بالا نمی آمد ، سرگردان می شدم ، گم می شدم ، به این در و آن در می زدم ، در به در می شدم ، خسته می شدم ، زمین می خوردم ، بی تاب می شدم ، نفسم می گرفت ، می مردم ، هزار بار می مردم ... حالا بعد اینهمه مردن ، بعد اینهمه مردن ، می بینم خودکاری که باهاش برگه ها را تصحیح کرده بودم ، هنوز افتاده همینجا روی کتاب ها ، و پسرک هنوز اوریون دارد ، و مستر هنوز با فرمول ها سرگرم است و دارد در مورد مهمانش که با پرواز عصر امروز ، از تهران رسیده و قرار است تمام فردا را با هم بگذرانند برایم حرف می زند ، و من هنوز دارم بهش لبخند می زنم و برای فردایش آرزوهای خوب می کنم ... می بینم بعد اینهمه مردن ، هنووز زنده ام ... و یکی هنووز دارد توی سرم می گوید دو دو تا می شود چهار تا . من دست از انکار نمی کشم ...

 

 

در آن گلوله ی آتش گرفته ای که دل است

و باد می بردش سو به سو چه می بینی 

 

 

 


  
نویسنده : candle ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۳
تگ ها :

← صفحه بعد