پیکان 56 ای پدر
پدر یک پیکان 56 ای دارد که از سال 57 زیر پای خودش بوده . از آن ماشینهای وفادار به صاحبش هست . تا حالا دو بار دزدیده شده و بعد از چند ماه پیدا شده است ! روزی که من می خواستم به دنیا بیایم ، پدر با همین پیکان مامان را می برد زایشگاه . بعد ها که به سن مدرسه رسیدم ، هر وقت از سرویس جا می ماندم ، مامان با همین پیکان میرساندم در مدرسه . بعدترها که بزرگتر شدم ، 4 سال پدر با همین پیکان من را هر روز تا دانشگاه برد و آورد . بعدترش که تدریس می کردم ، یکی دو سال پدر با همین پیکان من را می برد تا آموزشگاه و می آورد . بعدترترهایش آن نیمه شبی که پسرک را می خواستم به دنیا بیاورم ، پدر با همین پیکان من را برد تا بیمارستان ... و هنوز هم که هنوز است ، به جز برای مهمانی رفتن و سفر ، پدر با همین پیکان این ور و آن ور می رود ...
همیشه دلم می خواست برای یک بار هم که شده با این پیکان ۵۶ ای یک دوری بزنم . چندین سال پیش که هنوز گواهی نامه هم نداشتم یک روز از پدر خواستم عصر زودتر بیاید خانه ، با هم ماشین را ببریم خیابان پشت خانه تا من بنشینم پشت رل . پدر هم که نمی دانم روی چه حسابی امر برش مشتبه شده بود که من راننده هستم ! قبول کرد . عصر قبل از اینکه پدر برگردد خانه ، مامان می خواست حصیری را که شسته بود بیندازد روی بند لباسها . ماشین هم یک 5 سانتی بیشتر با دیواری که بند لباسها به آن بسته شده بود ، فاصله نداشت . یک دفعه جو بدجوری من را گرفت . گفتم ماشین را روشن کنم و ببرمش عقب تر تا مامان راحت بتواند حصیر را روی بند بیندازد . همین که استارت زدم ، خودم هم نمی دانم چی شد که یک دفعه یک عالمه دود از کاپوت زد بیرون ! من هم که بد جوری ترسیده بودم انقدر کولی بازی درآوردم که داداش کوچیکه و مامان و پسر دایی بزرگه ( که همسایه مان بودند ) و پسر آن یکی همسایه مان سر سه سوت خبر دار شدند و ریختند سر ماشین . همه هم آن لحظه برای خودشان یک پا مهندس مکانیک خودرو شده بودند ! خلاصه آخرش معلوم شد که استارت را سوزانده ام ! ( البته شما باور نکنید . خودش سوخته بود . من که نسوزانده بودم . من فقط بدشانسی آورده بودم . ) خلاصه من دیگر هر چقدر به خودم فشار آوردم ، هیچ وقت نتوانستم به پدر بگویم ماشین می خواهم . حتی دیگر رویم نشد بگویم می خواهم گواهی نامه بگیرم !
حالا دولت آمده می گوید این پیکانتان از رده خارج شده ! پدر می خواهد تحویلش بدهد ! ولی آخر خاطرات ما چی ؟ دل ما چی ؟ دل ما هم آیا از رده خارج شده ؟
دیروز که داشتم از شیراز برمی گشتم ، هی گفتم ماشین را بردارم بیاورمش خانه خودمان . گفتم نگذارم تبدیلش کنند به یک مشت مواد باز یافتی . ولی بعد هم گفتم آخر مگر یک سانت و دو سانت است که فرضا داخل کمد دیواری یا کابینت جایش دهم ؟ و حالا هی می گویم کاشکی هم به پدر بگویم دست نگه دارد . در حیاط جلویی خانه که 6 تا ماشین را راحت می توان پارک کرد . هی این دل و آن دل می کنم . نمی دانم باید چکار کنم . ولی دیروز صبح یک کاری کردم در حد خودم کارستان ! دیروز صبح دل را زدم به دریا و در حالیکه به سقف نگاه می کردم ، از پدر خواستم که با ماشینش یک دوری بزنم . و زدم . و حالا اگر ماشین را هم دیگر نبینم ، لااقل یکبار در عمرم پشتش نشسته ام ...
آدم
بیایید تصور کنیم وقتی می رویم رستوران ، سر در رستوران روی یک تابلو بزرگ نوشته باشد " لطفا از لیسیدن کف زمین و میز و صندلی ها خودداری فرمایید . " یا مثلا وقتی می خواهیم سوار تاکسی شویم ، راننده به ما بگوید " لطفا روی سقف ننشینید . " یا فرضا وقتی میرویم منزل دوستمان که طبقه ششم یک آپارتمان است ، موقع برگشتن دوستمان بگوید " خواهشا از در برو بیرون نه از پنجره . "
اگر در چنین موقعیت هایی قرار بگیریم چقدر تعجب می کنیم ؟
وقتی از منعیات اخلاقی مثل دروغ گفتن هم همین قدر تعجب کردیم ، آنوقت است که آدم شده ایم .
مادرانه

پسرکِ دو سال و هشت ماهه من رفته توی حیاط تا با دختر همسایه بازی کنه . منم روی کاناپه دراز کشیدم و دارم " صد سال تنهاییِ " گابریل گارسیا مارکز رو می خونم . یه دفعه پسرک در خونه رو باز می کنه و با صدای لطیف بچه گونه ش صدام می کنه " مادر ! " . اولین باریه که " مادر " صدام می کنه . همه وجودم میشه یه عشق ناب مادرونه که از لای لبهام می ریزه بیرون : " چیه عزیزکم ؟ "
می دوه میاد پیشم ، یه رز صورتی که گویا از باغچه پشتی چیده می ده دستم و می گه " اینو تیدم واتِه نُما . " ( یعنی اینو چیدم واسه شما . )
نمی دونی با چه حرارتی تو آغوشم می گیرمش و نوازشش می کنم . تلاش می کنه از تو آغوشم بیاد بیرون و بازم بره توی حیاط . راحتش می ذارم . می دوه می ره طرف در و من می رم تو فکر لطافت هایی که تو رفتار بچه ها هست . هنوز به در خونه نرسیده که بلند صدام می کنه " مامان بدو بیا که جیش کردم روی موکت . " ...
همیشه گیج و سر به هوا بوده ام ، این روز ها گیج تر و سر به هوا تر شده ام ... با سوتی هایی که این روز ها می دهم ، روی پت و مت را حسابی سفید کرده ام !
امروز صبح ماشین را برمی دارم و با پسرک می رویم بیرون . یکی دو ساعت بعد که برمی گردیم ، از پشت فنس های حیاط می بینم یک ماشین توی پارکینگ ما و دو تا ماشین هم آن طرف حیاط پارک شده است ! از لای نرده ها دستم را می برم داخل و در پارکینگ را باز می کنم ، می آیم داخل حیاط ببینم چه خبر شده ، که می بینم دو تا از خانوم های حیاط بغلی هم با بچه هایشان توی حیاط ما هستند ! گیج و منگ می پرسم اینجا چه خبر شده ؟! و قبل از اینکه جوابی بشنوم ، چشمم به باغچه می افتد که صبح که داشتم از خانه بیرون می رفتم ، خشک خشک بود و حالا پر از گل شده ! یک دفعه می فهمم که خانه را اشتباه آمده ام ! اینجا خانه همسایه است ...
یک هفته است که شیرازم . تا یک هفته دیگر هم می مانم . دسترسی درست و حسابی به نت ندارم ... در خانه پدر انگار زمان متوقف شده . و انگار در همان توقفش ، تکنولوژی را به سخره گرفته و دارد به ریشش می خندد ! خانه پدر هنوز هم با همان قالی های دستبافت سی سال پیش فرش شده . هنوز هم همان تلویزیون سونی 14 اینچ 26 سال پیش در یکی از اتاق های خانه روشن است . هنوز هم همان پیکانی که سال 57 خریدند ، گوشه حیاط کنار آن یکی ماشینشان پارک شده و هنوز هم بجز برای سفر و مهمانی رفتنشان ، همان پیکان 31 سال پیششان را سوار می شوند . هنوز هم همان تابلو فرش قدیمی روی دیوار است و همان جاشمعی های برنجی و کار های دستی اصفهان که سالهای 62 ، 63 خریدند ، در گوشه و کنار خانه خودنمایی می کند . هنوز هم اگر زیر زمین خانه را خوب بگردی ، گلدانهای مسیِ جهیزیه مادر و چینی های 40 سال پیش را پیدا می کنی . و هنوز هم که هنوز است باید با همان کامپوتر 7 سال پیش و دایل آپ کانکت شد ...
راستی چطور می شود که بعضیها ( که خود من هم کم و بیش جزءشان هستم ) اینهمه به گذشته شان تعلق خاطر دارند ؟ چطور می شود که اینهمه در برابر" تغییر" مقاومند ؟
یک هفته است که شیرازم . تا یک هفته دیگر هم می مانم . دسترسی درست و حسابی به نت ندارم ... در خانه پدر انگار زمان متوقف شده ...
یلدا
باز هم یک شب یلدای دیگر و باز هم حکایت دل ما و لحظه وداع با پاییز ...
آن وقت ها که هنوز پسرک را نداشتم ، خیلی وقت ها فردای شب یلدا رو به کوه های مشرق می نشستم و لحظه طلوع خورشید را تماشا می کردم ...
وقتی می دانی که شب یلدا پایان غلبه ظلمت است و از فردایش که خورشید طلوع می کند ، نور بر ظلمت غلبه خواهد کرد ، هر چند می دانی که این غلبه نور هم برای خودش دورانی دارد که بالاخره به سر می رسد و باز هم یک دوره غلبه ظلمت را تجربه خواهی کرد ، و این دور تسلسل هی تکرار می شود و تکرار می شود و تکرار می شود ، باز هم به همان دوره کوتاه غلبه نور و به آن لحظه طلوع خورشید ، دل خوش می کنی و شب یلدا برایت بهانه ای می شود برای صفا دادن به دل و آسمانی شدن ...
خدا حافظ پاییز ! خوب می دانم که همین فردا صبح ، دلم برایت حسابی تنگ خواهد شد ...
حماسه حسینی
چند سال پیش که خانومِ داداش بزرگه دانشجو بود و من باید جورِ زبان های عمومی و تخصصی اش را می کشیدم و برایش معنی لغت ها را با تلفظ شان می نوشتم و به رَوِش Total Physical Response ( همان ادا اطوار و پانتومیمِ خودمان ) یکی یکی لغت ها را یادش می دادم تا در ذهنش فیکس شود و شب های امتحان زبانش ، به زورِ چایی و نسکافه ، هم خودم بیدار می ماندم و هم او را بیدار نگه می داشتم و تا صبح ازش درس می پرسیدم و بعد هم امتحانش را خراب می کرد و من باید می رفتم التماس استاد می کردم و به زور برایش نمره می گرفتم ، یک روز یک متنی بهم داد ، گفت استادمان گفته اگر این را ترجمه کنید ، 2 نمره به فاینال تان اضافه می کنم . من هم که دیگر روی رفتن به دفتر اساتید و ضجه زدن برای نمره را نداشتم ، گفتم سگ توی ضرر ! این را هم برایت ترجمه می کنم ! و ترجمه متن شد این :
حسین یک روح بزرگ است . اساسا روح که بزرگ می شود ، تن به زحمت می افتد ، و روح که کوچک می شود ، تن آسایش پیدا می کند .
وقتی روح بزرگ می شود ، جسم چاره ای ندارد جز آنکه به دنبال روح برود ، به زحمت بیفتد و ناراحت بشود .
اما روح کوچک به دنبال خواهش های جسم می رود و هر چه را که جسم فرمان دهد ، اطاعت می کند .
وقتی که روح بزرگ می شود ، خواه نا خواه باید در روز عاشورا سیصد زخم به بدنش وارد شود . آن جسمی که زیر سم اسب ها لگد مال می شود ، دارد جریمه یک روح بزرگ را می دهد .
روانشناس ها می کوشند برای روحیه ها ، یک کلید شخصیت پیدا کنند . می گویند شخصیت هر کس ، یک کلید معین دارد ، اگر آن را پیدا کنید ، سراسر زندگی او را می توانید توجیه کنید . کلید شخصیت حسین ، حماسه است . شور است . عظمت است . صلابت است . ایستادگی ست .
وقتی آخرین تیر به سینه اش می نشیند ، رویش را به سوی قبله ای که هرگز از آن منحرف نشده است می کند و می فرماید :
" رِضاً بقَضائِک و تَسلیماً لِاَمرِک وَ لا مَعبودَ سِواک یا غیاثَ المُستَغیثین "
و این است حماسه الهی و این است حماسه حسینی .
" حماسه حسینی " از استاد مطهری
هیچوقت از " حماسه حسینی " چیزی جز اسمش نشنیده بودم ...
گذر زمان
نمی دانم چند سال بود حافظیه نرفته بودم . بعضی چیزها انگار هرچقدر در دسترس تر باشند ، دور از دسترس تر هستند !
قبلن ها ( خیلی خیلی قبلن ها ) که میرفتیم حافظیه ، یک باغی پشت حافظیه بود که خیلی جای دنجی بود . میراث فرهنگی درش را بسته بود . کسی به آن باغ رفت و آمدی نداشت . شاید هم برای همین دنج بود . تو یکی از حجره های حافظیه ، یک " رشیدی " نامی ، آموزش ساخت سه تار داشت . داداش بزرگه همانجا بود که ساختن سه تار و بعدش هم ساختن تار را یاد گرفت . یک در حجره که به حافظیه باز می شد ، درِ پشتی اش هم به همان باغ پشتی ... خلاصه همیشه از در پشتی حجره آقای رشیدی می رفتیم توی باغ و دلی صفا می دادیم ...
هفته قبل که بعد از سالها رفتم حافظیه ( که آن هم اگر به پیشنهاد مرجان نبود ، شاید باز هم نمی رفتم ) ، در باغ پشتی را باز کرده بودند ... شده بود گورستان خیلی از کسانی که یک روزی چقدر دوستشان داشتم : رضوی سروستانی ( خواننده ) ، حمید دیرین ( رئیس انجمن خوشنویسان شیراز ) ، مهندس طالب فنایی ( ویراستاری که اولین باری که برای پول ! ترجمه کردم ، یک متن از موسسه اش برای ترجمه گرفتم . ) و خیلی های دیگر ...
هنگام سپیده دم خروس سحری
دانی که چرا همی کند نوحه گری
یعنی که نمودند در آیینه صبح
کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری
"خیام"
