من خسته شده ام .

 

یک شنبه 11 مرداد 94 .

از 22 تیر تا حالا بدجوری درگیر همه چیز جز خودم شده ام . بجز تعطیلات رسمی ، هر روز 6 تا 9 پی ام کلاس داشته ام . از 9 که کلاسم تمام میشود تا حدود 12:30 که باید بخوابم ، شلوغترین تایم ام را می گذرانم . باید خودِ خسته ام را برسانم خانه ، لباس هایم را عوض کنم ، دوش بگیرم ، چای درست کنم . چای بخوریم دور هم . شام بخوریم دور هم ، در باره ی تمام روز که هم را ندیده ایم ، با هم صحبت کنیم ، اگر خریدی ، مهمانی ای ، کار انجام نشده ای ، چیزی هست ، انجام بدهیم ، خانه ی بعد از شام را تمیز کنیم ، سلام و احوالپرسی های مجازی مان را با دوستان واقعی مان داشته باشیم ، و مهیای خواب بشویم . حدود 12:30 که می افتم توی تخت ، همه ی دنیا یکجا از جلوی چشم هام محو می شود . یک دلم می گوید بهتر ، بگذار سرت گرم همین کارها باشد تا متوجه نشوی چطور دارد می گذرد ، که چه اتفاقی دارد می افتد . یک دل دیگرم ولی می گوید با این همه مشغله های ریز و درشت که دیگر تعادل روانی نخواهی داشت . می گوید هر چیزی ، چه کار ، چه استراحت ، چه هر چیز دیگری ، از حد خودش که فراتر برود ، تعادل ات را بهم می ریزد . و راست هم می گوید . تعادلم بهم ریخته است . بعد از حدود یک سال که چه خوب توانسته بودم خودم را سر پا نگه دارم ، که چه خوب توانسته بودم خودم را کنترل کنم تا کمتر تلو تلو بخورم ، حالا دوباره من هستم و اشک هام . پریشب برای اولین بار توی همه ی این سی و پنج سال ، حس کردم که یک losre  واقعی هستم و دیگر هیچ امیدی به بردن نیست . برای اولین بار دلم خواست که دیگر همه چیز تمام بشود ...  

چند روز است که همه چیز بوی خستگی می دهد ...

 

 

 


 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٤
تگ ها :

ایگنو

 

خب ، خرداد هم امشب تمام می شود ... اواسط خرداد ، تولد ایگنو را داشتیم . و فکر می کنم " باید " اینجا براش به اندازه ی یکی دو خط بنویسم . خب هر چه باشد ، ایگنو از همان ابتدای این وبلاگ ، با همه ی پست ها همراه بوده و یک جور هایی این وبلاگ ، ایگنو را خیلی دوست دارد ... هر چه باشد ، ایگنو سال های سال است که همراهم بوده و مانده است ... هر چه باشد ، با ایگنو روز و شب ها گذرانده ایم ، دردها و شادی های مشترک داشته ایم ، خاطره ها ساخته ایم ، زندگی ها کرده ایم ...

و اما یکی دوخط من برای ایگنو شاید بتواند این باشد که ازش تشکر کنم که به دنیا آمد ، وگرنه من برای همیشه یک کسی را توی زندگی ام کم داشتم . و تشکر کنم که در حوالیِ زندگیِ من به دنیا آمد ، وگرنه شاید همیشه دنبالش می گشتم ، توی همه ی جاده ها ، همه ی مهمانی ها ، همه ی کلاس ها ، همه ی کافه ها ، همه ی کتاب فروشی ها ... توی همه ی خانه ها ... 

 

تولدت مبارک ایگنو ، همیشه بمان :)

 

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ تیر ۱۳٩٤
تگ ها :

به والتس پروانه ها قسم ، می دانستم .

 

می دانستم همه چیز درست می شود . می دانستم ، چون تمام روز داشتم والتس پروانه ها را می شنیدم . چون این قطعه خیلی زیباست . چون کسی که این قطعه را ساخته ، حتما موقع نوشتنِ نت هاش ، حالِ خوبی داشته . چون من دارم آدم ها را توی آغوشم می فشارم . چون به معجزه ها و به جادوها مومن ام . چون تق تقِ در زدنِ اتفاق های خوب را شنیده ام و در را باز کرده ام . چون والتس پروانه ها اینجاست و من دارم همراه پروانه ها می رقصم ... می دانستم ... 

 

 


  
نویسنده : candle ; ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٤
تگ ها :

عنوان نشود بهتر است .

 

بیایید توی این بیدادِ جهان سومی ، نه توضیحی به آدم ها بدهیم و نه توضیحی بابت رفتارهایشان بخواهیم . بیایید قوی باشیم ، انقدری که بی هیچ حرف و حدیثی راهمان را بکشیم و از زندگی هایشان بی هیچ سر و صدایی کَم بشوم و بگذاریم یک عمر سکوت بپیچد توی رابطه هایمان . بیایید لبخندهای مهربانمان را همه جای رابطه جا بگذاریم که هر وقت دلشان هوسِ شخم زدنِ رابطه را کرد ، لبخندهایمان هی جلوی چشم هایشان زیر و رو بشود و دلشان هی زیر و رو تر ...

 

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٤
تگ ها :

آدم های خوبِ زندگی هایمان

 

برای پسر ها سه تا تخم مرغ شکستم توی تابه ، و زیرش را کم کردم . برای خودم یک خوشه انگور و دو تا گوجه سبز گذاشتم توی بشقاب . پسرک سفره را پهن کرد . من چایی را دم کردم . مستر داشت به کارهای شخصی اش می رسید . کولر هال را خاموش کردم . مستر آمد توی آشپزخانه . وسایل صبحانه را دادم دستش که بگذارد روی میز . تخم مرغ ها را گذاشتم توی بشقاب هایشان و دادم دستشان ...

ساعت نه مستر غُرهای صبحِ زودانه اش را زد ، و رفت . با پسرک تا دمِ در همراهی ش کردیم و بهش لبخند زدیم . لحظه ی آخر که داشت می رفت ، نگاهش مهربان شد . در را بستیم و هر کداممان دویدیم توی اتاق هایمان تا آماده شویم . مانتوی زرشکیِ jade ، ساپورت قهوه ای ، شال قهوه ای ، کیف چرم قهوه ای ، کفش قهوه ای پاشنه دار ecco ، عطر س. که همیشه من را یادِ روز خوبی می اندازد که با ر. و س. و مستر کنار دریا گذرانده بودیم ، ضدآفتاب ، آرایش چشم ، آرایش لب و یک خاطرِ آرام ...

با ماشینِ میمِ اول رفتیم . پسرش را هم آورده بود . پسرش 7 روز دیگر کنکور دارد ، می گفت توی خانه دارد می پوسد لابلای اینهمه کتاب ... رفتیم دنبال میمِ دوم . و با هم رفتیم کافه ، و چرخ زدیم توی خیابان ها ، و رفتیم بام شهر ، و خندیدیم ، و سبک شدیم ، و آرام گرفتیم ... میم اول توی فکر رفتنشان بود . می گفت نتایج کنکور که بیاید ، همراه پسرش می روند به هر شهری که قبول بشود . میم دوم نگران بود . مثل همیشه که زود نگران می شود . می گفت حیفِ این جمع سه نفره است که از هم بپاشد . من  ولی برخلافِ میم دوم ، هیچ نگرانِ از هم پاشیدنِ این جمعی که چقــــــدر دوستش دارم ، نبودم . من انقدری قوی شده ام که با نبودنِ هر آدمی می توانم کنار بیایم . می دانید ، بعضی چراغ ها وقتی توی دلِ آدم روشن می شوند ، دیگر به این راحتی ها خاموش شدنی نیستند . من پذیرفته ام که همه ی آدم ها رفتنی اند . حالا بماند که هر وقت اسمِ نرگس را می شنوم ، دلم می رود پیِ غربتِ نرگس هایی که زمستانِ امسال ، توی حیاطِ خانه ی ر. ، پشتِ دریچه ی اتاقش ، برای اولین بار به گل نشسته بودند و توی blissful ignorance شان ، شادمانه توی نسیمِ خنکِ بهمن ماه می خندیدند ، و هیچ خبر نداشتند که ر. تا کمتر از یک ماهِ دیگر ، از این اتاق نه ، از این شهر نه ، از این قاره خواهد رفت و هیچ وقت هم بر نخواهد گشت ... بماند که هر وقت از توی جاده ی ا. می پیچم به سمتِ میدانِ اولِ شهر ، قبل از اینکه دنده را عوض کنم ، بر می گردم گلدسته های مسجدِ شهرکِ ت. را نگاه می کنم و توی دلم می گویم " یعنی حالا خانه ی ر. کجاست ؟

 آدم های خوبِ زندگی هایمان هیچ وقت از توی دلهایمان نخواهند رفت ... هیچ وقت هیچ جا نخواهند رفت ...

 

 

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٤
تگ ها :

محاکمه ی کافکا

 

سه و نیمِ صبح بود که بیدار شدم و دیگر خوابم نبرد . توی فکرِ آقای گاف بودم . ازش دلخور بودم که خواب را هم بر من حرام کرده است . بعدش خیلی زود یاد کتی افتادم . و خیلی زود متوجه شدم که افکارِ من راجع به آقای گاف خواب را بر من حرام کرده است ، نه خودِ آقای گاف . سعی کردم مثلثی را که کتی قبلن ها درباره اش برام گفته بود ، از ذهنم خارج کنم . مثلثِ ترس و خشم و رنجش را ... آرام شدم ، و محاکمه ی کافکا را از کنار تخت برداشتم . تا 5 صبح دستم بود ، و تمامش کردم ...

چند ماه پیش که محاکمه را از بین کتاب هام انتخاب کرده بودم برای خواندن ، یک کمی با ترس این کار را کرده بودم . فکر می کردم شاید با این استعدادی که من برای افسرده شدن دارم ، با خواندنش بهم ام بریزم . ولی هی که خواندم و جلوتر رفتم ، قصه را بیشتر و بیشتر دوست داشتم . " ظاهرش " پر از تباهی بود ، و این را القا می کرد که این دنیا ، جای خوبی برای زندگی کردن نیست ... شخصیت اصلی کتاب ، بخاطرِ گناهی که نمی داند چیست ، توسطِ قاضی ای که نمی داند کیست ، و در دادگاهی که نمی داند کجاست ، محاکمه می شود . در تمامِ طولِ داستان ، به دنبالِ این است که خودش را " بخاطرِ کاری که نکرده " ، تبرئه کند . وکیل می گیرد ، به این در و آن در می زند ، از هر کسی که بتواند کمک می خواهد ، و آخر قصه هم توی یک خرابه ای به دستِ دو تا از مامورینِ دادگاه کشته می شود ...

باطنِ کتاب اما چیزِ دیگریست . توی صفحه های آخرِ کتاب ، شخصیت اصلی برای کاری به کلیسا می رود و با یک کشیشی هم صحبت می شود . کشیش براش داستانِ خیلی کوتاهی راجع به مردی روستایی تعریف می کند . کلِ داستانی که کشیش تعریف می کند ، سه صفحه هم نمی شود . بعدش خودِ کشیش شروع می کند به تفسیرِ این داستان از زاوایای دیدِ متفاوت . انقدری روی این داستانِ سه صفحه ای تفسیر های متفاوت می گذارد که آدم مبهوت می ماند و به فکر فرو می رود که شاهکارِ حدودا 300 صفحه ایِ کافکا ، چه تفسیرهای متفاوتی می تواند داشته باشد ؟ 

و آخرِ داستان . آخرِ داستان وقتی شخصیت اصلی دارد کشته می شود ، یک نوری را از یک جای دور می بیند و یک دستی را ، که از سمتِ آن نور به سمتش دراز شده است . آیا این دست ها و این نور ها همیشه آنجا نبوده اند ؟ آیا ما فقط وقتی که همه چیز دارد ویران می شود ، وقتی همه چیز دارد از دست می رود ، تازه یادمان نمی افتد که اوضاع آنقدر ها هم خراب نبوده است ؟ که می شده خیلی کارها کرد ؟ که آنقدر ها هم تنها نبوده ایم ؟ که آنقدر ها هم دستمان خالی نبوده است ؟   

و بعد از اینکه که کتاب را می بندی ، چشم هات را هم می بندی و یک امید و انگیزه ای تهِ دلت را گرم می کند و پیش خودت فکر می کنی شاید بعد ها ، وقتی بحرانِ میانسالی ات را پشت سر بگذاری و برگردی پشت سرت را نگاه کنی ، خودت را بخاطرِ کارهایی که هرگز نکرده ای سخت تر محاکمه خواهی کرد تا بخاطرِ اشتباهاتی که مرتکب شده ای ... 

شخصیت اصلیِ داستان هم بخاطرِ کاری کشته شد که نکرده بود ... 

بی گمان حسرت ها ما را خواهند کشت ... 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳٩٤
تگ ها :

لنگری که باید از همان ابتدای هر رابطه ای به دوش کشید .

 

یک وقتی ، فکر می کردم انتظارم از آدم ها خیلی پایین است . انتظار نداشتم حالم را خوب کنند . پیش خودم می گفتم آدم ها جیب من را نزنند ، لحظه های خوب برام ساختن ، و شاد کردنم بماند پیشکش قدم شان . حالا ولی حتی انتظار ندارم که آدم ها جیبم را هم نزنند ، انتظار ندارم بعد از نمک خوردن و نمکدان شکستن ، جیبم را هم نزنند . انتظار ندارم چون توی رابطه هام پیِ منافع شخصی م نبوده ام ، چون نفسِ رابطه برام مهم بوده است ، چون برسرِ مهر بودن با آدم ها برام ارزشمند بوده است ، آنها هم برای رابطه ی با من ارزش قایل باشند . افکار و ارزش های خودمان را که نمی شود به آدم ها تزریق کنیم . مردم دیدگاه های خودشان را دارند ، و سیستم های ارزشی خودشان را . اینکه از نظرِ من یک کسی مثل ربات باشد و توی دلش هیچ احساسی نسبت به آدم های بقولِ خودش خاصِ زندگی ش نداشته باشد و بتواند به راحتیِ خوردنِ یک لیوانِ آب ، آدم های عزیزِ زندگی ش را کنار بگذارد ، شاید از نظرِ من فاجعه باشد ، و از نظرِ یکی دیگر ، ارزشمند باشد . شاید از نظرش ارزشمند باشد که توانسته انقدری " قدرتمند " باشد که به هیچ انسانی دلبسته نشود . شاید این " قوی بودن " ، از نظرِ او " قدرت " باشد و از نظرِ من " ضعفِ احساسی " . پس آدم ها با هم متفاوتند . و تو نه می توانی و نه این حق را داری که سیستم ارزشی ات را بهشان دیکته کنی . تو بهترین کاری که ازت برمی آید این است که خودت را در برابرشان بیمه کنی ، و بیمه کردن یعنی اینکه انتظاراتت را پایین بیاوری . انتظاراتِ پایین ، یک لنگری ست که باید از همان ابتدای هر رابطه ای با خودت به دوش بکشی و تمام مدت بهش برسی که زنگ نزند ، که کهنه و فرسوده نشود ، تا وقتی آدم ها با بی رحمی های شان طوفان به پا می کنند ، تازه نخواهی به فکر ساختنِ لنگر بیفتی . تا توی طوفان هایی که  آدم ها به پا می کنند ، در هم خورد نشوی . تا بتوانی با همین لنگر ، تعادل روانی ات را حفظ کنی و سرِ پا بمانی . انتظاراتت را پایین اگر نیاوری ، می شکنی ، و تاوانِ شکستن ات را کسی جز خودت نخواهد داد . هیچ کس توی پروسه ی تاوان پرداختن ات همراهت نخواهد بود . پس ما راهی نداریم جز پایین آوردن انتظاراتمان از همه ی همه ی آدم ها ، حتی همان هایی که ( جمله را لطفا خودتان کامل کنید ) .

آدم ها هر وقت " دل " شان خواست می آیند توی زندگی هایمان ، لذت هایشان را تمام و کمال می برند ، جیب هایمان را تا سِنتِ آخر خالی می کنند و هر وقت نازنین بازی هایمان دلشان را زد ، بی خداحافظی در را باز می کنند و می روند . من توی داستانِ انتظاراتم از آدم ها ، به جایی رسیده ام که حتی انتظار ندارم بعد از رفتن ، در را پشت سرشان ببندند . خودم خیلی آرام ، یک جوری که صدای پاهام روی اعصاب شان نباشد ، می روم پشت سرشان در را می بندم ، و آرزو می کنم دلشان پر از مهر و عشق بشود تا با بقیه ی آدم ها بهتر از آنچه که با من کردند ، رفتار کنند . آخر می دانید ، همه ی آدم ها که انتظاراتشان پایین نیست که ، همه ی آدم ها که صبوری کردن و ندید گرفتن نمی دانند که ، خیلی ها توی این بیداد ها ، از دست می روند ...

 

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٤
تگ ها :

مستر

 

خب ، کارنامه ی اولیه ی آزمون ارشد هم آمد و مسترِ ما مجاز به انتخابِ دوره های غیرِ روزانه شده است . ما ؟ ما همه مان خوشحالیم . اصلا یک مسترِ اوریجینال که نباید مجاز به انتخابِ دوره های روزانه بشود که . یک مسترِ اوریجینال باید یک مسترِ اوریجینال باشد . باید خوش قد و هیکل باشد و کتِ تک بپوشد . باید حتی تابستان ها هم کت تک اش ترک نشود . باید کت های تکِ تابستانه ی رنگِ روشن داشته باشد و رنگِ یقه ی کت تکش را با تیشرتِ اندامیِ زیرِ  کت اش ست کند و مجاز به انتخاب دوره های روزانه نباشد . باید وقتی دلت شکلات ریتر اسپرت یا مرسی می خواهد ، یک عالمه برات بخرد ، بیاورد خانه . باید وقتی دلت پنیر نول واج می خواهد ، با بیست بسته پنیر نول واج برگردد خانه ، و وقتی با تعجب می گویی چرا اینهمه پنیر ؟ ، بگوید من برای شما جان می دهم ، پنیر چه قابلی دارد . باید بداخلاق و غُر غُرو باشد . باید وقتی در می زند ، اهل خانه بسم الله بگویند و در را باز کنند ، و آرزو کنند امروز از دنده ی راست وارد خانه بشود . باید وقتی قلم مو دستت می گیری ، ببوسدت و بگوید : " رحم و انصاف داشته باش ، نان فرشچیان را آجر نکن " . باید بلد نباشد امورات مالیِ خانه را مدیریت کند ، باید گند بزند به امورات مالی و ده میلیون ، ده میلیون بدهکاری بالا بیاورد ، و بعد با اعتماد به نفس روبروت بایستد ، توی چشم هات نگاه کند ، کارتِ بانکیِ حسابِ تُپُلش را بدهد دستت و بگوید تا من را داری ، هر چقدر خواستی بریز و بپاش و خیالت از همه چیز راحت باشد . باید طوری این دروغ را بگوید که تو باورت بشود . باید تهِ تهِ دروغ های زندگیش همین ها باشد . باید انقدری اوریجینال باشد که آدم تهِ دلش قرص بشود که اگر 12 هزار بارِ دیگر هم به 12 سالِ پیش برگردد ، باز هم تنها انتخابش همین مسترِ اوریجینالِ بداخلاقِ مهربان خواهد بود . باید همه ی زندگی ش و عشقش ، صنعت باشد ، کارش باشد ، شرکت باشد . باید هر جا را نگاه می کند ، بیرینگ ببیند . باید فانتزی اش این باشد که برود سوئد و توی کارخانه ی s.k.f کار کند . باید معدل ترمِ آخرِ کارشناسی اش در رشته ی مکانیک 20 شده باشد . باید همه چیز را بیرینگ و پاورتولز ببیند و هیچ چی از هنر نداند ، و پنج شنبه شب هایی که می خواهی با کنسرت های سنتیِ سالن شهید خ. به آرامش برسی ، پا به پات بیاید و بنشیند و وانمود کند که دارد لذت می برد . باید شب ها که می خواهی توی سکوتِ کافه ، کتاب بخوانی ، همراهی ت کند و اصلا به روی خودش نیاورد که محیط های آرام و دنج را دوست ندارد . باید انقدری اوریجینال باشد که براش جان بدهی . باید مجاز به انتخابِ دوره های روزانه نباشد . و باید چنان اوریجینال باشد که اگر مجاز به انتخابِ دوره های روزانه می بود ، می نشستم اینجا و توی پست ام می نوشتم : " مستر باید اوریجینال باشد و مجاز به انتخابِ دوره های روزانه باشد . "

 

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها :

ماها هیچ وقت عادت نمی کنیم

 

بعضی از تمام شدن ها ، نبودن ها ، نداشتن ها ، بعضی از خاموش شدن ها ، هیچ وقت برایمان عادت نمی شوند . بعضی از روز های آبیِ زندگی ، تمام که می شوند ، بعدش هزار سال هم که از خاموش شدنِ این سیاره بگذرد ، باز هم آسمانیِ آبیِ آن روز ها ، برایمان مثل همان روز اول ، درخشان و روشن است ، باز هم هر وقت برمی گردیم نگاه شان می کنیم ، می بینیم هر کدام شان از یک گوشه گردن کشیده اند تا نگاه های گرم شان را به نگاه هایمان گره بزنند و با لبخند های مهربان شان ما را تا ناکجاهای رویاهایمان بکشانند ...

می دانید ، عادت کردن مال آدم هایی ست که زندگی هایشان بقول کتی ، روی اتوپایلت هست . ماهایی که خودمان دست خودمان را گرفته ایم و داریم خودمان را قدم به قدم جلو می بریم ، که حواسمان به لحظه لحظه ی دقیقه هایی که میگذرد هست ، که بحران های زندگی هایمان را خودمان مدیریت می کنیم و پشت سر می گذاریم ، که حالمان را خودمان خوب می کنیم ، که مسئولیت کارهایمان را خودمان به عهده می گیریم ، که موقع زمین خوردن هایمان ، خودمان دست خودمان را می گیریم و از زمین بلند می کنیم ، که خودمان اشک هایمان را پاک می کنیم ، که خودمان خودمان را بزرگ می کنیم ، ماها هیچوقت عادت نمی کنیم ... 

 

 


  
نویسنده : candle ; ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها :

ایزابل بروژ

 

اگلانتین ( به معنای نسترن ) صدایم می کنند ، ولی اسم واقعی ام او به پین است . مادرم اسمم را در شبی بارانی و سرد مثل امشب پیدا کرده . دو سال از عروسی اش می گذشت . پدرم هنگام گذراندن تعطیلات در بروتانی با او آشنا شده بود . طی اقامتش در آنجا ، دور و بر مادرم پلکیده و تمجیدش کرده بود . دو هفته ی تمام . دو هفته پشت به اقیانوس ، جلوی لباس شویی ای که مادرم در آن کار می کرد . هر روز لباس می برد برای شستن . از آنجا که دو تا پیراهن و دو تا شلوار بیشتر نداشت ، کاری می کرد که پیش از ظهر آن ها را کثیف کند تا بعد از ظهر ببردشان مغازه . پانزده روز بعد ، لباس هایش از بسیار شستن نخ نما شده بودند ، طوری که از آن طرف شان می شد اشیا را دید . طی این مدت ، قلب مادرم هم بر اثر پافشاری پدرم همچون صابونی که توی آب حل شود ، نرم شده بود . بعد پدرم برگشت پاریس که آنجا مغازه ی ساعت سازی داشت ، و مادرم را هم مانند صدفی کمیاب که در ساحل پیدا کنند ، همراه خودش برد . دو سال اول همه چیز به خوبی و خوشی گذشت . لبخند مادرم پشت پیشخان ، به مغازه روشنی می بخشید . پدرم از این سو به آن سوی مغازه می دوید تا زنگ ساعت های شماطه دار را به طور یکسان میزان کند . روی همان ساعتی که برای اولین بار از جلوِ مغازه ی لباسشویی گذشته بود . هر روز به تعداد مشتری ها افزوده می شد : شادی مورد خوشایند همه است . کار و کاسبی به سرعت گسترش می یافت . باید مغازه را بزرگتر می کردند . فروشنده ای استخدام کردند . افسوس . این دختر برای چنین کسب و کاری بسیار ساده لوح بود ، ولی برای بقیه ی کار ها بسیار دانا . پدرم حواسش رفت جایی دیگر ، آن چنان که ساعت ها همگی از کار باز ایستادند و شماطه ها وقت و بی وقت شروع کردند به زنگ زدن ... جز موقعی که باید زنگ می زدند . مادرم پشت پیشخان بیش از همیشه به لبخند زدن ادامه می داد . سرانجام یک روز یکشنبه بی آنکه خبری بدهد ، سوار قطار شد و به بروتانی برگشت . همه ی لبخند ها و شادی های زندگی را نیز همراه خودش برد . پدرم سراسر شب را توی مغازه پرسه زد . صبح دختر فروشنده را مرخص کرد و با لباس هایی تمیز و قلبی گرفته راهی بروتانی شد . دو ماه وقت صرف کرد تا بتواند دوباره دل مادرم را به دست بیاورد . روز آخر که امیدش را از دست داده و می خواست برگردد ، مادرم قبول کرد برای قدم زدن همراه او به دشت و صحرا برود . پدرم هی حرف می زد و حرف می زد و حرف می زد . طی مدتی که هی حرف می زد و حرف می زد و حرف می زد ، مادرم هم آواز می خواند و آواز می خواند و آواز می خواند ، موضوعی که باعث می شد پدرم نا امید شود ، و سرانجام دست از حرف زدن بردارد . حالا که مادرم به حرف هایش گوش نمی کرد ، حتی مسخره اش می کرد ، صحبت کردن چه فایده ای داشت . پدرم داشت برای جدایی همیشگی آماده می شد که مادرم همچنان در حال آواز خواندن خود را در آغوشش انداخت ، چنان ناگهانی که روی علف ها شروع کردند به غلتیدن و غلتیدن تا رسیدند به پرچینی از بوته های آزالیا . یک سال بعد من بدنیا آمدم . مادرم که هیچوقت نمی توانست گلها را از هم تشخیص دهد ، تصمیم گرفت به یادبود آن روز اسمم را بگذارد اگلانتین . 

 

 

ایزابل بروژ / کریستین بوبن / ترجمه ی پرویز شهدی / نشر چشمه 

 

 

 


  
نویسنده : candle ; ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها :

← صفحه بعد