دلم دارد خودش را هم بالا می آورد

 

عصر که هوای فروردینیِ خانه کلافه ام کرده بود ،

که به زور دست خودم را گرفته بودم و از خانه برده بودمش بیرون ،

که هوای بیرون کلافه ترم کرده بود ،

که گفته بودم برویم بستنی چوبی بگیریم ، بچه بازی در بیاوریم ، بخندیم ، فراموش کنیم ،

اولین گاز را که زدم ، دیدم یکی توی سرم نشسته ، که اگر من هم خودم را زده باشم به آن راه ، یادآوری کند " ساندیچ هم که می خورم ، مزه ی نبودن تو می دهد . " 

دلم همانجا تلخی اش را بالا آورد ...

دلم دارد همه چیز را بالا می آورد ...

خودش را هم ...

 

 

 


  
نویسنده : candle ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :

در من مسافری ست ...

 

امروز صبح را قرار بود با ط. بروم باشگاه ، قرار بود برگه های تایید سلامت را ببرم درمانگاه برای تایید ، قرار بود درس بخوانم ، قرار بود ملافه ها را بدوزم ، قرار بود به ک. که همانجا توی ترکیه ماندگار شده و دلم بدجوری این فاصله ی فیزیکی بینمان را حس می کند ، یک پیامی ، ایمیلی چیزی بفرستم و حالش را بپرسم ... 

ولی بجای همه ی همه ی این ها ، دست دلم را گرفته ام ، نشسته ایم روبروی هم و داریم با هم اشک می ریزیم ...

 

 

پ . ن . :

 

در من مسافری ست 

که از نگاه گرم تو جا مانده ...

 

" میر افضلی " 

 

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :

من همان من ، دل همان دل ، تو همان تو ...

 

بله ، صبح شد ...

و طفلک دلم شب را تا صبح تاب آورد ...

حالا این هم صبح ...

 حالا جواب دلم را چه بدهم ؟ بگویم قرار بوده صبح چه اتفاق خاصی بیفتد که نیفتاده ؟

اصلا چرا باید تاب می آورده ؟ که چه بشود در نهایتش ؟ گیرم تا هزار سال دیگر هم تاب بیاورد ، خب ؟ بعدش ؟ تحفه ای قرار است بدهند ؟

بیشتر از سی و سه سال و هشت ماه است که منتظر نشسته ای و نداده اند ... تحفه کجا بود دلکم ؟ تحفه کجا بود ؟ ... همان تاب نیاوردن ، بهتر ... هر وقت فرصتش دست داد ، سرت را بگذار و بمیر ...

 

 

پ . ن . :

احساس مسافری را دارم که باید برود 

و نمی داند به کجا

بلیت سفر به ناکجا را 

من سال هاست در مشتم می فشرم 

کجاست راننده 

تا لگد به درِ مستراحِ بینِ راهیِ این زندگی بکوبد 

فریاد بزند که جا نمانی

کجاست 

 

" علیرضا روشن "

 

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ٦:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :

طفلک دلم ...

 

امشب هم ازهمان شب های سردی ست که باید قوی باشم ، انقدری که بشود دست های یخ کرده ی دلم را بگیرم توی دست هایم و نوازششان کنم و دلم را ببوسمش و بگیرمش توی آغوشم و اشک هایش را پاک کنم و هی به دروغ بگویم : " درست می شود ، غصه نخور کندلکم ... " 

یعنی طفلک دلم سرمای امشب را تا صبح تاب می آورد ؟ 

 

 

 

پ . ن . : 

بخاطر کندن گل سرخ ارّه آورده اید ؟

چرا ارّه ؟

فقط به گل سرخ بگویید : تو ، هی تو !

خودش می افتد و می میرد ...

" بیژن نجدی "

 

 

 


  
نویسنده : candle ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :

ترس ، دارد با خودش می بردم ...

 

ترس برم داشته که نکند توی این پرواز های بی خیالانه ام ، یکهو نگاهم به آن پایین بیفتد و یکهو همه چیز کوچک شود و یکهو بزنم باز همه چیز را خراب کنم ... ترس برم داشته که نکند باز از خودم بپرسم خب حالا که چی ... ترس برم داشته که نکند آسمان هم تکراری شود ، نکند آسمان هم دلزده ام کند ... ترس برم داشته که گام بعدی یعنی کجا می تواند باشد ...

  
نویسنده : candle ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :

خرد مومین قدم ، وین راه تفته ست ...

 

عصر همسایه ها خبرمان کرده بودند که توی حیاط دور هم بساط آش داشته باشیم ... بساط آتش را هم ، دل من طلب کرده بود . به مستر گفته بودم ، گفته بود هیزم از کجا بیاوریم ؟ اشکم چکیده بود پایین که : از دل وامانده ی من ...

رفته بود ، گشته بود ، آورده بود ...

رفته بودیم توی حیاط ، نشسته بودیم ، گفته بودیم ، خندیده بودیم ، خداحافظی کرده بودیم ، و برگشته بودیم به خانه هایمان ...

بعدش ، نیم ساعت بعدش ، خانوم همسایه که برای یک کاری آمده بود درِ خانه ، در را که باز کرده بودم ، حیاط را که دیده بودم ، چشمم به چراغ های روشن حیاط که افتاده بود ، هوای خنک شب که روی پوست بازوهایم نشسته بود ، باز همه چیز نو شده بود ... باز ، باز ، باز ...

دلم باز آدم های دور و برم را خواسته بود ... دلم باز خواسته بود که به قدرِ یک چای خوردن دیگر ، فرصت باشد ... باز بیدرنگ رفته بودم سراغ غزالی و سهروردی ... باز نفهمیده بودم این روز هایم چطور دارد می گذرد ... باز حالم متعجبم کرده بود ... باز زنی بودم که انگار از یک جای خیلی دوری پرت شده باشد روی این خاک و زبان مردم این خاک را نداند و توی دست هایش یک کاغذی باشد ، و یک نفر که هیچ هم معلوم نمی شود کیست ، توی آن کاغذ ، نشانی خانه ی تو را برایش نوشته باشد ، و تنها راه ارتباطش با مردم اینجا ، تنها خلاصه شود توی همان تکه کاغذ ... توی همان نشانی ... 

 

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :

زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست

 

دریچه ی آشپزخانه را از صبح باز گذاشته ام .

عصر امروز ، چه فروردینی ست ... چه کشدار هست ، چه گلبو ...

صدای جیک جیک گاه و بیگاه یک پرنده ای دارد می آید . چند پسر بچه ، توی کوچه گرم بازی های پسرانه شان هستند ...

سایه ی کشیده ی عصرگاهیِ در نیمه باز حیاط ، افتاده روی دیوار های سنگی ... و زیبایی این سایه ای که هیچ هم تازگی ندارد ، دارد من را بی چاره میکند ...

" این سقف بلند ساده ی بسیار نقش " من را حیرت زده کرده است ، انقدری که انگار خودم را و این خاک را هیچ نمی شناسم ...

گم و گیجم ... خیره ، بی هیچ حرفی ، بی هیچ تکانی حتی ، غرق نگاه کردنم فقط ، غرق حیرتم ...

از ظهر تا حالا آلبوم " معمای هستی " من را برده به سال 78 و بهارش ... برده به روز هایی که انگار یکی دیگر آن روز ها را زندگی کرده بود ، یکی دیگر که " من " نبوده ام ... انگار که تازه از آن بالا رها شده باشم روی آرامِ این خاک ... روی آرام این غوغای عشقبازی ...

 

 

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :

تو

 

تو هیچ میدانی که این خاک بی تو هیچ گرم نیست ؟

تو هیچ میدانی که اگر تو نباشی ، نقطه ی جوش آبش صفر هست ؟

می دانی که صفر هم نیست حتی ؟

می دانی که نقطه ی جوش آبش ، لحظه ی نبودن تو هست ؟

نقطه ی جوش که نباید حتما یک عدد باشد که ! و جوشیدن که اصلا نقطه نمی خواهد که . جوشیدن نبودن تو را می خواهد فقط . نبودن تو را می خواهد . جوشیدن یعنی که تو نباشی . جوشیدن منم . جوشیدن منم که قهوه جوش را که توی آن کابینت بالایی می بینم ، اشک دلم از پشت سد چشم هایم سر ریز می کند . جوشیدن یعنی که دل وامانده ام حسرت یک قهوه خوردن با تو به دلش مانده باشد ...

حسرت قهوه دقیقه روبرویت نشستن ...

حسرت قهوه دقیقه سیر نگاهت کردن ...

قهوه دقیقه زنده شدن ... و بعد مردن ...

 

جوشیدن ، نبودن تو را می خواهد فقط . نبودن تو را ، جانم ...

 

 

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :

دلگیجه

 

امشب از سفر برگشته ام . نشسته ام به باز کردن چمدان ها و بار سفر . آن دوازده تا  جوراب شیشه ای که خاله داده بود را از توی چمدان بیرون می آورم و دلم هوایش را می کند ... بعدش بادام ها و چغاله های بادام ،که عمه از باغ شان برایم آورده بود ... بعدش سیر ترشی و لیته و عرق بهارنارنج و مسقطی که ف و پ توی آخرین دیدارمان چه مهربانانه به دستمان داده بودند ... بعدش مربای به و کماچ و خیارشور خانگی که مامان لحظه ی آخر توی ماشین گذاشته بود ... بعدش آن جعبه ی بیسکوییت و چای لاهیجان که خواهرک نازنینم از شمال برایم آورده بود ... بعدش بازی های فکری و کتاب و مداد رنگی و هزار جور خوراکی که خانواده ی مستر به پسرک داده بودند ... بعدش ساندویچی که خواهرک نازنینم برای شام امشب مستر پیچیده بود ... بعدش شکلات تلخ و پسته و یک قوطی پپسی که آن روز که آقای ف یک مسیری را با ما همسفر شده بود ، با خودش آورده بود تا توی ماشین باهم بخوریم ، و نخورده بودیم و همانجا توی ماشین مانده بود ... بعدش یک عالمه عکس با داداش بزرگه و خانواده اش ... بعدش یک چمدان پر از خاطره هایی که دلخند به دلم می نشانند ... بعدش یک بغل بهارِ لوند که نشسته توی دلم به عشوه گری ... بعدش من که مست و گیجِ حالِ خوشِ دلم هستم و آرام نشسته ام یک گوشه ی دنج به نگاه کردنش و فقط نگاه کردنش ... بعدش باز هم همان بهارِ لوند ... همان شور ... همان شوق ... همان احساسی که نمی دانم از کجای دلم می جوشد و چه نرم می نشیند روی جوانه های سبز همان بهارِ لوند ... همان بهارِ لوند ... 

 

امشب دلگیجه گرفته ام ... 

 

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :

شب می شود باز

 

شب می شود ، " دل من رای تو دارد " باز ، دل من می میرد باز ، دل من زنده میشود باز ، توی خودم مچاله میشوم باز ، رهای از خودم می شوم باز ، دلم بهار می شود باز ، دلم پاییز می شود باز ، " دل من رای تو دارد " باز ، تو نیستی باز ، تو هستی باز ، " به سر سودای آغوش تو دارم " باز ، غم عالم توی دلم مینشیند باز ، شور عشق همهمه می کند باز ، هستم باز ، نیستم باز ، هستی باز ، نیستی باز ، " دل من رای تو دارد " باز ، " دل من رای تو دارد " ...

  
نویسنده : candle ; ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :

← صفحه بعد