فیروزه بارانِ دلم

 

امروز 28 شهریور بود . گرم و شلوغ و فیروزه‌ای . با مستر و پسرک و خواهرِ مستر که دختر مودب و مهربانی‌ست و چند روزی‌ست که پیش ماست ، رفتیم کنار دریا . شام را که خوردیم ، یکی دو ساعت دراز کشیدم روی ماسه‌ها و سنگ‌های ساحل . با دست‌های باز . با یک جسم آرام و یک خاطر آرام‌تر . هیچ تمنایی نداشتم از این زندگی . همه چیز همان‌جایی بود که باید می‌بود . درست سرِ جای خودش . موزیک ؟ نوا ، با شعر حافظ ، با صدای همایون ... شب بود . هیچ نوری نبود . فقط ستاره‌ها بودند . فقط ستاره‌ها بودند و های و هوی دریا ، که وقتی چشم‌هات را می‌بستی و باهاش همذات پنداری می‌کردی و حس می‌کردی دریا دارد از درون تو می‌جوشد و به همه‌ی پهنه‌ی هستی سر ریز می‌کند ، یک سنگینیِ آرام خوبی تو را می‌کشید توی دلش . یک سنگینیِ آرامِ خوبی که بهت می‌گفت زیر پاهایت سفت است و تو می‌توانی راه بروی و بروی و بروی تاااا هر کجا که بخواهی . یک سنگینیِ آرامِ خوبی که می‌گفت به مادرت ، به زمین اعتماد کن ... ستاره ها خیلی زیاد بودند . انگار که خدا ، شب را ستاره بندان کرده بود برای دل من . امشب من هم به ستاره‌ها تعلق داشتم . به ستاره ها . به راهِ شیری . به آسمان . به پهنه‌ی هستی . امشب هیچ کدام‌مان جدای از هم نبودیم . باورتان می‌شود اگر بگویم 4 تا شهاب سنگ هم دیدم ؟ باورتان می‌شود که هر چهار تایش را هم تقاضا کرده بودم از آسمان ، و منتظر دیدنشان نشسته بودم ؟ با هر شهاب سنگ ، یک بار آرزویم را روی ستاره‌ها پاشیدم . چهارمی را که دیدم ، و آرزویم را که با خنده و فریاد به ستاره‌ها گفتم ، دلم قرص شد که شادی‌ای که دیروز غروب زیر پوستم جان داده بود و شب قبلش خواب از دست رفتنش را دیده بودم ، امشب توی یک پیکره‌ی زیباتری ، دوباره زنده می‌شود و همه‌جا را پر از نور می‌کند ... حالا یک درخشش فیروزه‌ای شبانه‌ای از در و دیوار شب‌م آویز شده و دارد من را نرم نرم بالا می‌برد ...

اول بهار ، هیچ فکرش را نمی‌کردم که این‌همه نور بتابد توی دل آخرین جمعه شبِ  شهریوری‌ام . حالا بیایید با هم آخرین شب پاییزی مان را پیشگویی کنیم . من که می گویم نور ها زایش می‌کنند ... من می‌گویم نور‌ها زایش می‌کنند و همه‌ی دنیا را می‌کنند مال خودشان . من می‌گویم دنیا در برابر خنده‌ی نورها ، می‌رقصد ، و پیچش آن‌همه نور و آن‌همه رقص ما را تا دنیا دنیاست ، می‌خنداند ...

 

 

پ . ن . :

پشت آینه آرام به ناخن خراشیدم 

من آرام رفت

یار آرام آمد 

" علیرضا روشن "

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

یازدهمین سال

 

امروز پسرک را برده بودیم منزل پدر مستر . عصر ، موقع برگشت ، گفت که می خواهد شب را همانجا بماند . همانجا ماند . من و مستر رفتیم برای خرید . عجله داشتیم . باید برای شام می‌رسیدیم منزل داداش بزرگه . خرید هایمان چی بود ؟ خانوم م. یک چیزی خواسته بود که باید برایش می‌خریدیم . سیم شارژر ریش تراش مستر هم آسیب دیده بود توی این چند سال . باید می‌رفتیم نمایندگی فیلیپس ، یک شارژر می‌خریدیم . خرید‌های کوچک دیگر هم داشتیم . توی عجله‌هایمان یک دفعه دلم یک آرامش عصرانه‌ی تابستانه‌ی شیرازی خواست . توی ه د ا ی ت بودیم . رفتیم توی یک کافه ای که اسمش را نمی دانم و تا حالا ندیده بودمش . همان اول چشمم افتاد به کتاب سید علی صالحی که توی قفسه ی کتاب ها بود . برش داشتم ، رفتیم طبقه ی بالا ، نشستیم . شروع کردم به بلند بلند خواندن . برای مستر می خواندم که حواسش به مشخصات روی شارژر جدید و شارژر قبلی بود . می‌دانستم حواسش به من نیست . ولی لازم نیست وقتی برای یکی شعر می‌خوانی خودش هم بشنود که . همین که بخوانی و خودت بدانی برای کی می‌خوانی ، خوب است . از خواندن که سیر شدم بلند شدیم . بهم نگاه‌های عاشقانه می‌کرد . بهم نگاه‌های عاشقانه می‌کرد و حواسش پیش شارژر‌ها بود . از کافه که بیرون آمدیم ، داشت غروب می‌شد . دست راستم را توی دستش فشار داد و برای یازدهمین سال تکرار کرد که من را خیلی دوست دارد . توی راه برگشت احساسم تلو تلو می خورد . اندوه 11 پاییز در من بود و شادی 11 بهار . توی راه برگشت ، 11 هزار دختر غروب در من زار می‌زدند و در مقابل زانوهایشان ، که به غم در بغل گرفته بودند ، 11 هزار دختر طلوع ، می‌رقصیدند ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

گفتم به تکلّف دو سه روزی بنشین / بنشست و کنون رفتنش از یاد برفت

 

بعد از ظهر ، سرم گرمِ انعکاس ها بود . غروب با داداش کوچیکه و پسرک رفتیم بازار ا ن ق ل ا ب ، دو تا قاب و شیشه خریدیم ، یکی برای آن بیتی که داداش بزرگه با خط نستعلیق نوشته بود و چند ماه پیش بهم داده بود ، همان که نوشته بود " ستون بزرگی ست آهستگی " . یکی هم برای شعری که آقای ت ا ز ش شکسته نوشته بود و یکی از شاگرد هایم بهم هدیه داده بود . همانی که نوشته بود " هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک ... " . تا قاب ها آماده شود ، یک دوری توی بازار زدیم و ساز ها را نگاه کردیم . پسرک ، مثل همیشه ، دلش جاز می‌خواست ... یک مغازه ای را هم دیدیم که پر بود از تابلوهای رنگ روغن اوریجینال ، که طرح هایشان تراوش های ذهن پیرمردی بود که صاحب مغازه بود و مهربان بود و راهنمای های خوبی می کرد و ازم خواست برای پیاده کردن طرح بروم مغازه اش تا کمکم کند که بتوانم ذهنیاتم را بیاورم روی کاغذ و بعدش روی بوم . یک دفعه چقدر دلم خواست همین جمعه که برمی‌گردم خانه ، باز بومم را از داخل انباری بیاورم بیرون ، و باز سُر بخورم توی دنیای رنگ ها ... نمی دانم ، شاید هم شنبه بروم گالری آقای ت. و ازش بخواهم توی کشیدن درونیاتم کمکم کند . خب نقاشی چیزی بوده که همیشه دلم را می‌کشانده سمت خودش . همیشه استاد های طراحی و رنگ روغن و چهره ، ازم راضی بودند . شاید وقتش باشد که باز بروم سراغ رنگ ها ...

قاب ها را که تحویل گرفتیم ، شب شده بود دیگر . رفتیم پارک آ ز ا د ی . یک مشت چیپس و ماست موسیر و خوراکی های دیگر خریدیم و سه تایی خوردیم . شب دلگیری بود برای من . صدای همایون توی گوشم بود که " ای همدم روز گار ، چونی بی من " .  هوای امشب یک خنکای پاییزی ای داشت که من را یاد یک شب پاییزیِ بارانیِ چندین سال پیش می انداخت که خانه ی پدر ، سر میز شام لوبیا گرم خورده بودیم و من از آمدن پاییز خوشحال بودم ... همان سالی که دلتنگ یک دوست بودم . من همه ی پاییز ها ، همه ی زمستان ها ، همه ی بهار ها ، همه ی تابستان ها ، دلتنگ یک دوست بوده‌ام . همه ی فصل‌ها ، همه ی دقیقه‌ها ، همیشه ...

برگشتیم خانه . پسرک را دوش دادم و خواباندم . با داداش کوچیکه چای خوردیم ، گفتیم ، خندیدیم ، موزیک گوش دادیم ، و هی خواندیم " چونی بی من " ... داداش کوچیکه هم خوابید . حالا شب از نیمه گذشته است . همایون هنوز می خواند " من با رخ چون خزان ، زردم بی تو ، تو با رخ چون بهار ، چونی بی من " . صدایش پیچیده توی دلِ ورژنِ جدیدِ فکر های قدیمی ام ... نمی فهمم چرا بعضی ها  انقدر لعنتی اند که نمی شود ، هیچ جوری نمیشود ، دل وامانده‌ات را بکنی ازشان و خودت را یکبار برای همیشه راحت کنی ... انقدر لعنتی‌اند که آدم دلش می‌خواهد بکشدشان روی همه‌ی بوم‌های دنیا ، و در حین کشیدنشان ، هی بخواند با ناله‌های پاییزی که : ای مونس و غمگسار ، چونی بی من ...

 

 


 

  
نویسنده : candle ; ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

انعکاس ها

 

هنوز خانه‌ی پدر هستم . پسرک هم هست . پریشب از منزل پدر مستر برگشت . من هستم و پسرک و داداش کوچیکه . ساعت 3 بعد از ظهر هست . سه تایی با هم نهار خوردیم . چایی بعد از نهار را هم خوردیم . یک کمی تیرامیسو هم از دیروز مانده بود بود توی یخچال ، آوردمش همراه چایی بخوریم ، که کسی نگاهش نکرد . حالا آن دو تا نشسته اند پای تبلت هایشان و دارند بازی می کنند . امروز پسرک بعد از یک بازیِ جنگیِ پر هیاهو ، رفت درِ راهرو را ببندد ، که متوجه شد در راهرو بنظرش خیلی کوچک میآید . نگرانش هستم که اینهمه  می‌نشیند پای بازی . داداش کوچیکه می گوید می خواستی بچه نیاوری ، حالا که آوردی این نگرانی ها را به جان بخر تا یادت بماند که دومی را نیاوری ... آن‌ها نشسته اند پای تبلت ، من هم نشسته ام توی هال ، پای لپ تاپ و تیرامیسو خوردن . تصویرِ گلخانه ی پشتِ سرم منعکس شده توی مانیتور ، و یادم را کشانده سمتِ آن‌هایی که یک موقعی تصویرشان منعکس شده بود توی زندگی ام و من تصویرشان را واقعی می پنداشتم . فکر می کردم واقعا روبرویم ایستاده اند . فکر می کردم حضور دارند . و این تلقین باعث شده بود که حتی گرمای‌شان را هم حس کنم . حالا می‌بینم خیلی چیز ها زاییده ی فکر من بوده و وجود خارجی نداشته . یک انعکاس بوده فقط . یک انعکاس بوده از چیزی که با من فاصله ی زیاد داشته است . حالا دارم تلاش می کنم تا واقعی تر ببینم . هر چند که همان‌هایی هم که من با همه ی تلاش‌هایم ، واقعی فرض می کنم ، ممکن است واقعیتی نداشته باشد . بهر حال چیزی که چشم های من می‌بیند ، شاید متفاوت با چیزی باشد که چشم‌های تو می‌بیند ... دارم تلاش می‌کنم تا هیچ استنباطی از هیچ موقعیتی و هیچ صحبتی و هیچ رفتاری نداشته باشم . دارم تلاش می کنم چیز هایی را که می‌بینم یا می‌شنوم یا از هر طریقی دریافت می‌کنم ، فقط دریافت کنم . دارم تلاش می کنم که تا جاییکه بتوانم ، راجع بهشان با کسی صحبت نکنم . چون بارها برایم اتفاق افتاده که با یک دوست ، یک پدیده ی واحد را به دو شکل کاملا متفاوت  دیده ایم ... بله ، باید یک دری را توی زندگی‌ام باز کنم ، انعکاس ها را و تصورات باطل را بگذارم بیرونِ این در ، و در را ببندم ...

تیرامیسو هم تمام شد . این دو تا هم هنوز گرم بازی‌اند . انعکاس گلخانه ؟ نه ، دیگر نیست . حالا رو به گلخانه نشسته‌ام . تصویر مبل پشت سرم و دهانه ی لوله ی دود‌کش بخاری ولی منعکس شده توی صفحه ی مانیتور . می‌دانی ، انعکاس ها همیشه هستند ، همه جا ...

 

 

 

  

  
نویسنده : candle ; ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

می خواهم قله نشین باشم

 

اصلا می خواهم کبودِ تاریکِ بن بستِ کوچه ها را گم کنم .

اصلا می خواهم دخترک آفتاب باشم .

تابیدنم گرفته است ... دست هایتان را بدهید نور بگذارم توی دست هایتان . چشم هایتان را بدهید رنگین کمان بکشم توی نگاهتان .

 اصلا دست های پر از نورتان را بگذارید توی دست های من ، بال و پر بگیریم با هم . برویم تاااا بالا تر از قله ی مزلو . بتابیم همه مان . کار عشق مان بالا بگیرد . توی غوغای تابیدن هایمان گم بشویم . توی گم شدن هایمان پیدا بشویم . و بتابیم ، بتابیم ، بتابیم ...

 

 

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

دست از طلب بدارم تا کام ، اگر خواست بربیاید ، اگر خواست برنیاید

 

فرقی نمی کند . فرقی نمی کند که کسی بداند یا نداند . فرقی نمی کند که کسی بفهمد یا نفهمد . فرقی نمی کند که کسی نگاه کند یا نکند . فرقی نمی کند که کسی چیزی بگوید یا نگوید . فرقی نمی کند که کسی ناسزا بگوید یا تعریف بدهد . هیچکدام فرقی نمی کند . چیزی که بود و نبودش فرق می کرد ، همان دستی بود که نبود . حالا ، بود و نبود آن دست هم فرقی نمی کند . 

 

 

پ . ن . :

درخت که می شوم

تو پائیزی !

کشتی که می شوم

تو بی نهایت طوفانها !

تفنگت را بردار

و راحت حرفت را بزن !

" گروس عبدالملکیان "

 

 


  
نویسنده : candle ; ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

تابستان امسال

 

آمده ام خانه ی پدرم . توی 11 ماه گذشته ، فقط دو بار بهشان سر زده بودم . یکبار برای عید ، یک بار هم توی تعطیلات بهمن ماه . پدر و مادر ها یک قانون خودساخته ی نانوشته ای دارند که هیچ منطقی پشتش نیست . پشتش فقط دلتنگی شان است و بهانه های گاه و بیگاه شان . این قانون نانوشته می گوید همیشه باید از بچه ها ناراضی بود . اگر هر جمعه بهشان سر بزنی ، می گویند هفته ای یکبار بیشتر به ما سر نمی زند . اگر هر دو ماه یکبار بهشان سر بزنی ، می گویند این حق پدر و مادر است که ماهی یکبار بچه هایشان را ببینند . اگر هم سالی یکبار سر بزنی ، می گویند بچه اگر قدر شناس باشد ، باید حداقل سالی دو سه بار به پدر و مادرش سر بزند ... پدر ها و مادر ها قدر نشناسند ، و همیشه از قدر ناشناسیِ بچه ها شکایت دارند ... 

آمده ام خانه ی پدرم . نه برای دیدنشان . بابا و مامان رفته اند تهران ، خواهرکم را ببینند . آمده ام چند روزی پیش داداش کوچیکه باشم که توی خانه تنهاست . با هم اوقات خوبی داریم . دیروز غروب با هم رفتیم خیابان گردی . یک کوله ی delsey برای لپ تاپم گرفتم و یک گلدانِ leonardo برای داخل هال . قدم زدیم ، مغازه ها را دیدیم ، صحبت کردیم ، و شام را توی خانه با هم خوردیم . سر میز شام ، سالاد را که داشتم توی بشقابم می ریختم ، به 11 سال پیش فکر می کردم که هنوز ازدواج نکرده بودم و توی همین خانه ، پیش آدم های همین خانه بودم . 11 سال پیش ، فکر نمی کردم توی 11 سال ، اینهمه همه چیز تغییر کند . فکرش را نمی کردم که تابستان امسال ، بزرگترین آرزویم برآورده شود . آرزویی که از تیر 75 با من بود . و فکرش را نمی کردم که بزرگترین ناکامیِ زندگی ام را هم همین تابستان تجربه کنم . ولی من دیگر از آن بی تابی ها و کلافگی ها رها شده ام . تمام این اتفاقات را دارم فقط نگاه می کنم ، و یادم هست که هر کدامشان ، فقط یه تجربه اند . می شد که بترسم از اتفاقاتی که امکان داشت این تابستان بیفتد . می شد مثل بهار امسال ، لحظه هایم را زیر پای ترس هایم له کنم . ولی من انتخاب کرده ام که توی لحظه های خوشحالی ، خوشحال باشم و به تهِ داستان فکر نکنم . مثل همین سه شنبه که هوا ابری بود و من داشتم چمدان ها را می گذاشتم توی صندوق عقب ماشین ، و لحظه های خوشحالی ام را نفس می کشیدم . انتخاب کرده ام که توی لحظه های ناکامی هم ، لحظه ها را حس کنم ، بی تاب نباشم و یادم باشد که هر لحظه ای فقط یک لحظه طول خواهد کشید . حیف است لحظه ای را که فقط یک لحظه بلندا دارد ، نگاه نکنم ...

تابستان هم دارد تمام می شود . همین تابستانی که چقدر ازش واهمه داشتم . و حالا می بینم که نباید می داشتم . یک روزی هم می رسد که همه ی تابستان ها و همه ی روز ها تمام می شود . روز هایی که چقدر بهشان امید بسته ام . و روزی که همه ی روز هایم تمام شود ، خواهم دید که نباید می بستم . باید می گسستم . هر چند که هیچ بایدی هم در کار نیست ...

 

 


  
نویسنده : candle ; ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

نوا

 
بوی نفت می آید . با بوی دریا قاطی شده است و با رطوبت جنوبی و با گرمای شهریوری . همه ی این ها توی قطعه ی بینظیر " اردیبهشتِ " سهیل مخبری دود شده اند . قطعه ای که اگر قرار بود من یک قطعه ی موسیقی باشم ، بی گمان همین قطعه بودم . همین قطعه بودم که توی یک نیمه شبِ شهریوری با طعم توت فرنگی و عسل توی دل هم پیچیده شده باشد . همین قطعه بودم که با طعم توت فرنگی و عسل توی دل هم پیچیده شده باشد و یک زنی که گیج شب قبلش بوده باشد ، بوی نفت و دریا و رطوبت و گرما را لابلای نت های این قطعه خندیده باشد و هیچ چیزی را ندانسته باشد هیچ وقتِ زندگی اش ، جز همین دستگاه نوا را و طعم توت فرنگی و عسل را و پیچش عشق را توی تنش ...
 
 
پ . ن . :
دلتنگی ام
دستی ست
هی در جیب ، هی در جیب 
بی آنکه دنبال کلیدی ، کاغذی ، چیزی
" سید علی میر افضلی "
 
 
 
 
  
نویسنده : candle ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

20ام مرداد

 

امروز مستر خانه ماند تا برویم پیش جراح برای کشیدن بخیه هایش . قرار بود بعدش با سرویس ساعت ده برود شرکت ، ولی کارمان یک کمی طول کشید و به سرویس نرسیدیم . قرار شد امروز را بماند خانه . نمی شد مسیر 70 کیلومتری خانه تا شرکت را با ماشین خودش برود . هنوز انقدری سر پا نشده که بتواند اینهمه راه را رانندگی کند . من هم وقتم کم بود که بخواهم برسانمش و برگردم . دلم هم می خواست برسانمش ، که توی مسیر ، دریا را هم ببینم ، ولی وقتم کم بود . ماند خانه . با هم رفتیم یک دوری توی خیابان ها زدیم و برای چای خوردنش توی شرکت ، یک فنجان کوچک سفید خریدیم . به خانه که رسیدیم ، یکی از همسایه ها را توی حیاط دیدیم و از دیدنشان خوشحال شدیم . بعدش توی خانه باهم صحبت کردیم ، هم را توی آغوش کشیدیم ، با هم نهار خوردیم ، با هم نسکافه خوردیم ، با هم بر سر مهر بودیم ...

مستر مرد مهربانی ست . این را همان ده ، یازده سال پیش هم فهمیده بودم . 

 

 

پ . ن . :

ما بدهکاریم

به آنها که صمیمانه از ما پرسیدند 

" معذرت می خواهم چندم مرداد است ؟ "

و نگفتیم

چون که مرداد 

گورِ عشقِ گلِ خونرنگِ دلِ ما بود ه است 

" حسین پناهی "

 

 

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها :

ما ناچاریم که از دردها هم خاطره بسازیم .

 

شاید بیشترین تایمِ با هم بودنمان توی این ده سال بود . از خانواده ی ج. خواهش کردیم که پسرک را برای چند روز پیش خودشان داشته باشند . خانواده ی ج. مهربانانه قبول زحمت کردند . توی یک اتاق وی آی پی بودیم . خودمان دو تا . با هم می گفتیم ، با هم می خندیدیم ، با هم درد می کشیدیم ، با هم کتاب می خواندیم ، با هم فیلم می دیدیم ، با هم برای شخصیت های کتاب " گزارش یک آدم رباییِ " مارکز غصه می خوردیم ، با هم به کار های دور از هنجارِ دکتر ش. می خندیدیم ، با هم از دکتر ش. سپاسگزاری می کردیم ، با هم رویا می بافتیم ، با هم خاطره تعریف می کردیم ، با هم خاطره می ساختیم ، با هم پشت پنجره ها می ایستادیم و پرنده های توی فضای سبز پشت اتاق را تماشا می کردیم ، با هم قطره های سرم را می شمردیم ، و تهِ ته اش با هم خوشحال بودیم ...

حالا که بر می گردم نگاه می کنم ، می بینم چه قوی بوده ام توی این 9 روز . چه خوب توانستم از پس ناخوشی های روز های اولش بر بیایم ، سه روز اول را می گویم ، که مستر درد های شکمی شدید داشت ، و ما علت درد ها را نمی دانستیم ، و تنها کاری که میشد برایش کرد این بود که تمام مسکن های قوی شان را بریزند توی سرم و بهش تزریق کنند . همان سه روزی که بدنش به مسکّن ها جواب نمی داد و پزشک های اورژانس با نگرانی بالای سرش می ایستادند ، با نگرانی من را نگاه می کردند و با نگرانی می گفتند این اصلا طبیعی نیست که مسکن های قوی هم آرامش نمی کند . حالا که نگاه می کنم ، می بینم چقدر قوی بوده ام که توانسته ام در برابر این نگرانی ها ، آشوب نشوم ...

روز دوم ، همان صبح اول وقت که باید برای ادامه ی کارهای شب قبل و روز قبل و شب قبل ترش ، ماشین را استارت می زدم ، که چشم هایم از خستگی و خواب آلودگی باز نمی شد ، خودم را آماده ی یک روز سخت کرده بودم . جاده بود ، گرما بود ، مستر بود ، که درد می کشید ، پسرک ، که خواب بود ، و من ، که هی یادم به پیامی می افتاد که ک. و ش. هر دویشان همزمان برایم فرستاده بودند . که خشم و ترس و رنج ، بدنم را ضعیف می کند . و اینکه باید با شارژ حس هایم در لحظه ، به خودم کمک کنم . وگرنه ، من شکننده ام ، و شکستنم به یک آخ بند است ...

بعدش که تعطیلات آخر هفته گذشت و نظم بیمارستان به روال طبیعی اش برگشت ، فهمیدیم که چیز مهمی نبوده . فقط باید کیسه ی صفرای مستر را در می آوردند . ولی همین چیزی که مهم نبود ، تا یک هفته بعد از تشخیص ، ما را دنبال خودش کشاند توی سونوگرافی و رادیولوژی و داروخانه و آزمایشگاه و اتاق عمل ... و البته یک هفته با هم بودن ، که شاید بیشترین تایمِ با هم بودنمان توی این ده سال بود . که لحظه لحظه اش را با هم زندگی کردیم و تهِ ته اش با هم خوشحال بودیم ...

میدانی ، چند وقت است قبول کرده ام که زندگی چیزی بجز همین لحظه ها نیست . همین لحظه هایی که دلمان نمی خواهدشان ، ولی بهرحال ، هستند و ما ناچاریم که بگذرانیم شان . قبول کرده ام که زندگی همین است ، و هیچ چیزی ، هیچ جای دیگری وجود ندارد ...

 

 


  
نویسنده : candle ; ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها :

← صفحه بعد