دست از طلب بدارم تا کام ، اگر خواست بربیاید ، اگر خواست برنیاید

 

فرقی نمی کند . فرقی نمی کند که کسی بداند یا نداند . فرقی نمی کند که کسی بفهمد یا نفهمد . فرقی نمی کند که کسی نگاه کند یا نکند . فرقی نمی کند که کسی چیزی بگوید یا نگوید . فرقی نمی کند که کسی ناسزا بگوید یا تعریف بدهد . هیچکدام فرقی نمی کند . چیزی که بود و نبودش فرق می کرد ، همان دستی بود که نبود . حالا ، بود و نبود آن دست هم فرقی نمی کند . 

 

 

پ . ن . :

درخت که می شوم

تو پائیزی !

کشتی که می شوم

تو بی نهایت طوفانها !

تفنگت را بردار

و راحت حرفت را بزن !

" گروس عبدالملکیان "

 

 


  
نویسنده : candle ; ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

تابستان امسال

 

آمده ام خانه ی پدرم . توی 11 ماه گذشته ، فقط دو بار بهشان سر زده بودم . یکبار برای عید ، یک بار هم توی تعطیلات بهمن ماه . پدر و مادر ها یک قانون خودساخته ی نانوشته ای دارند که هیچ منطقی پشتش نیست . پشتش فقط دلتنگی شان است و بهانه های گاه و بیگاه شان . این قانون نانوشته می گوید همیشه باید از بچه ها ناراضی بود . اگر هر جمعه بهشان سر بزنی ، می گویند هفته ای یکبار بیشتر به ما سر نمی زند . اگر هر دو ماه یکبار بهشان سر بزنی ، می گویند این حق پدر و مادر است که ماهی یکبار بچه هایشان را ببینند . اگر هم سالی یکبار سر بزنی ، می گویند بچه اگر قدر شناس باشد ، باید حداقل سالی دو سه بار به پدر و مادرش سر بزند ... پدر ها و مادر ها قدر نشناسند ، و همیشه از قدر ناشناسیِ بچه ها شکایت دارند ... 

آمده ام خانه ی پدرم . نه برای دیدنشان . بابا و مامان رفته اند تهران ، خواهرکم را ببینند . آمده ام چند روزی پیش داداش کوچیکه باشم که توی خانه تنهاست . با هم اوقات خوبی داریم . دیروز غروب با هم رفتیم خیابان گردی . یک کوله ی delsey برای لپ تاپم گرفتم و یک گلدانِ leonardo برای داخل هال . قدم زدیم ، مغازه ها را دیدیم ، صحبت کردیم ، و شام را توی خانه با هم خوردیم . سر میز شام ، سالاد را که داشتم توی بشقابم می ریختم ، به 11 سال پیش فکر می کردم که هنوز ازدواج نکرده بودم و توی همین خانه ، پیش آدم های همین خانه بودم . 11 سال پیش ، فکر نمی کردم توی 11 سال ، اینهمه همه چیز تغییر کند . فکرش را نمی کردم که تابستان امسال ، بزرگترین آرزویم برآورده شود . آرزویی که از تیر 75 با من بود . و فکرش را نمی کردم که بزرگترین ناکامیِ زندگی ام را هم همین تابستان تجربه کنم . ولی من دیگر از آن بی تابی ها و کلافگی ها رها شده ام . تمام این اتفاقات را دارم فقط نگاه می کنم ، و یادم هست که هر کدامشان ، فقط یه تجربه اند . می شد که بترسم از اتفاقاتی که امکان داشت این تابستان بیفتد . می شد مثل بهار امسال ، لحظه هایم را زیر پای ترس هایم له کنم . ولی من انتخاب کرده ام که توی لحظه های خوشحالی ، خوشحال باشم و به تهِ داستان فکر نکنم . مثل همین سه شنبه که هوا ابری بود و من داشتم چمدان ها را می گذاشتم توی صندوق عقب ماشین ، و لحظه های خوشحالی ام را نفس می کشیدم . انتخاب کرده ام که توی لحظه های ناکامی هم ، لحظه ها را حس کنم ، بی تاب نباشم و یادم باشد که هر لحظه ای فقط یک لحظه طول خواهد کشید . حیف است لحظه ای را که فقط یک لحظه بلندا دارد ، نگاه نکنم ...

تابستان هم دارد تمام می شود . همین تابستانی که چقدر ازش واهمه داشتم . و حالا می بینم که نباید می داشتم . یک روزی هم می رسد که همه ی تابستان ها و همه ی روز ها تمام می شود . روز هایی که چقدر بهشان امید بسته ام . و روزی که همه ی روز هایم تمام شود ، خواهم دید که نباید می بستم . باید می گسستم . هر چند که هیچ بایدی هم در کار نیست ...

 

 


  
نویسنده : candle ; ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

نوا

 
بوی نفت می آید . با بوی دریا قاطی شده است و با رطوبت جنوبی و با گرمای شهریوری . همه ی این ها توی قطعه ی بینظیر " اردیبهشتِ " سهیل مخبری دود شده اند . قطعه ای که اگر قرار بود من یک قطعه ی موسیقی باشم ، بی گمان همین قطعه بودم . همین قطعه بودم که توی یک نیمه شبِ شهریوری با طعم توت فرنگی و عسل توی دل هم پیچیده شده باشد . همین قطعه بودم که با طعم توت فرنگی و عسل توی دل هم پیچیده شده باشد و یک زنی که گیج شب قبلش بوده باشد ، بوی نفت و دریا و رطوبت و گرما را لابلای نت های این قطعه خندیده باشد و هیچ چیزی را ندانسته باشد هیچ وقتِ زندگی اش ، جز همین دستگاه نوا را و طعم توت فرنگی و عسل را و پیچش عشق را توی تنش ...
 
 
پ . ن . :
دلتنگی ام
دستی ست
هی در جیب ، هی در جیب 
بی آنکه دنبال کلیدی ، کاغذی ، چیزی
" سید علی میر افضلی "
 
 
 
 
  
نویسنده : candle ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

ما ناچاریم که از دردها هم خاطره بسازیم .

 

شاید بیشترین تایمِ با هم بودنمان توی این ده سال بود . از خانواده ی ج. خواهش کردیم که پسرک را برای چند روز پیش خودشان داشته باشند . خانواده ی ج. مهربانانه قبول زحمت کردند . توی یک اتاق وی آی پی بودیم . خودمان دو تا . با هم می گفتیم ، با هم می خندیدیم ، با هم درد می کشیدیم ، با هم کتاب می خواندیم ، با هم فیلم می دیدیم ، با هم برای شخصیت های کتاب " گزارش یک آدم رباییِ " مارکز غصه می خوردیم ، با هم به کار های دور از هنجارِ دکتر ش. می خندیدیم ، با هم از دکتر ش. سپاسگزاری می کردیم ، با هم رویا می بافتیم ، با هم خاطره تعریف می کردیم ، با هم خاطره می ساختیم ، با هم پشت پنجره ها می ایستادیم و پرنده های توی فضای سبز پشت اتاق را تماشا می کردیم ، با هم قطره های سرم را می شمردیم ، و تهِ ته اش با هم خوشحال بودیم ...

حالا که بر می گردم نگاه می کنم ، می بینم چه قوی بوده ام توی این 9 روز . چه خوب توانستم از پس ناخوشی های روز های اولش بر بیایم ، سه روز اول را می گویم ، که مستر درد های شکمی شدید داشت ، و ما علت درد ها را نمی دانستیم ، و تنها کاری که میشد برایش کرد این بود که تمام مسکن های قوی شان را بریزند توی سرم و بهش تزریق کنند . همان سه روزی که بدنش به مسکّن ها جواب نمی داد و پزشک های اورژانس با نگرانی بالای سرش می ایستادند ، با نگرانی من را نگاه می کردند و با نگرانی می گفتند این اصلا طبیعی نیست که مسکن های قوی هم آرامش نمی کند . حالا که نگاه می کنم ، می بینم چقدر قوی بوده ام که توانسته ام در برابر این نگرانی ها ، آشوب نشوم ...

روز دوم ، همان صبح اول وقت که باید برای ادامه ی کارهای شب قبل و روز قبل و شب قبل ترش ، ماشین را استارت می زدم ، که چشم هایم از خستگی و خواب آلودگی باز نمی شد ، خودم را آماده ی یک روز سخت کرده بودم . جاده بود ، گرما بود ، مستر بود ، که درد می کشید ، پسرک ، که خواب بود ، و من ، که هی یادم به پیامی می افتاد که ک. و ش. هر دویشان همزمان برایم فرستاده بودند . که خشم و ترس و رنج ، بدنم را ضعیف می کند . و اینکه باید با شارژ حس هایم در لحظه ، به خودم کمک کنم . وگرنه ، من شکننده ام ، و شکستنم به یک آخ بند است ...

بعدش که تعطیلات آخر هفته گذشت و نظم بیمارستان به روال طبیعی اش برگشت ، فهمیدیم که چیز مهمی نبوده . فقط باید کیسه ی صفرای مستر را در می آوردند . ولی همین چیزی که مهم نبود ، تا یک هفته بعد از تشخیص ، ما را دنبال خودش کشاند توی سونوگرافی و رادیولوژی و داروخانه و آزمایشگاه و اتاق عمل ... و البته یک هفته با هم بودن ، که شاید بیشترین تایمِ با هم بودنمان توی این ده سال بود . که لحظه لحظه اش را با هم زندگی کردیم و تهِ ته اش با هم خوشحال بودیم ...

میدانی ، چند وقت است قبول کرده ام که زندگی چیزی بجز همین لحظه ها نیست . همین لحظه هایی که دلمان نمی خواهدشان ، ولی بهرحال ، هستند و ما ناچاریم که بگذرانیم شان . قبول کرده ام که زندگی همین است ، و هیچ چیزی ، هیچ جای دیگری وجود ندارد ...

 

 


  
نویسنده : candle ; ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها :

اصلن به من چه قهوه ای چشمهای تو

 

 

مگر می شود صبح زود که از پنجره ی حمام درخت حیاط همسایه را می بینی ، برگ برگش غم نامه بشود برایت ؟ مگر می شود یک عمر ، دلت یک همسایه ی خاص بخواهد که بشود عصر ها برایش کیک هویج خانگی ببری ، و قبلش برای یکی دو ساعت ، یک دستت به کیک هویج باشد ، یک دستت به بهار ؟ مگر می شود اینهمه فرارت بیاید از همه ی آن هایی که آن بیرون هستند ؟ می شود ؟

 

 

پ . ن . :

عنوان از ناصر ندیمی ست . و دروغی بیش نیست . 

 

 


  
نویسنده : candle ; ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها :

بار هستی

 

" جراح بودن ، یعنی شکافتن سطح پوست و گوشت و دیدن آنچه در بدن پنهان است . شاید این اشتیاق توما را برای دیدن آنچه در آن سو می گذشت - فراسوی " ضروری است ! " - برانگیخته بود . به عبارت دیگر : می خواسته ببیند وقتی انسان خود را از آنچه وظیفه و رسالتِ خود می پنداشته ، آزاد کند ، از زندگی چه باقی می ماند . "

 

غروب امروز تمامش کردم . وقتی داشتم می گذاشتمش داخل باکس کتاب ها ، متوجه شدم 5 تا کتاب دیگر هم از کوندرا دارم : هویت ، هنر رمان ( که این یکی را بعید می دانم دلم بخواهد بخوانمش ) ، عشق های خنده دار ، بی خبری ، و پرده . خیلی خوشحال شدم ...

مستر دارد کافکا می خواند . محاکمه اش را امروز تمام کرد . حالا دارد مسخ اش را می خواند . من هم محاکمه را چند روز پیش شروع کردم ، و دارم همزمان " بازی ها " ی اریک برن ، و linguistics هم می خوانم . شاید بعد از محاکمه ، باز یکی دیگر از کارهای کوندرا را بخوانم ...

سه ، چهار ماه است که باز دلم کتاب خواندن می خواهد . انگار تمرکزم برای خواندن کتاب ، دوباره برگشته است . دوباره می توانم خودم را لابلای صفحه های کتاب ها آرام کنم . لابلای صفحه های کتاب ها و لابلای نُت ها و نوا ها ... 

 

 


  
نویسنده : candle ; ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ تیر ۱۳٩۳
تگ ها :

آفتاب همیشگی ست .

 
 
امشب باز غ م گ ی ن م . باز یادم رفته که روز های سخت خودم را چطوری شاد نگه می داشته ام . امشب ، توی آن جمع بیست ، سی نفره ای که آنهمه شاد بودند و دست میزدند و ترانه می خواندند ، من لب پنجره نشسته بودم و آن بیرون را ، تاریکی شب را ، نگاه می کردم و فکر می کردم آیا توی زندگی ام هیچ بعدی بوده که بقیه ی ابعاد زندگی ام را فدایش کرده باشم ؟ جوابم منفی بود . هیچ بعدی نبوده . نخواسته بوده ام که باشد ... برای خودم خیلی متاسفم . متاسفم که همه ی عمر ، میان آنهمه ترس زندگی کرده بوده ام ، ترس از همه چیز ، همه جا ، همه کس ، ترس از اینکه همه ی زندگی ام را فدای چیزی که میخواسته ام بکنم ، ترس از اینکه آرمان هایم برایم آرمان باشند و آرمان بمانند ... متاسفم که هیچ وقت هیچ پنجره ای را باز نکرده بوده ام و هیچ نوری را به خانه ام راه نداده بوده ام . که همه ی عمر ، کز کرده بوده ام یک کنج تاریک ، و با ترس و واهمه ، نور های پشت پنجره ها را پاییده بوده ام ، و در حسرت یک کف دست آفتاب به خودم پیچیده بوده ام ...
حالا نمی دانم هنوز توانی برایم مانده که بشود از سر جایم بلند بشوم ؟ نمی دانم لولای پنجره ها ، بعد این همه سال ، زنگ نزده است ؟ یعنی پنجره ها باز می شوند ؟ نور ، چشمانم را نمی زند ؟ ...
من هنوز هم می ترسم ، هر چند که می دانم آفتاب همیشگی ست ...
 
 
 
خالی ام 
از صدای کودکانه ای که در سراسر حیات
از دریچه ای که آفتاب را به سمت میز
از ترانه ای که بغض را به شکل اشک
از نوازشی که رعشه در رگ اتاق
از گشودن دری که عطرویژه ترا 
خالی ام
از تلفظ سلام
از تلاقی نگاه
از تلاطم نفس 
غوطه خورده روح در غروب
داغ بسته بوسه در وداع
هرز رفته عشق در سکوت
خالی از پرنده است آسمان
کوچه از هوا و خانه از نفس
خالی از تو ام . به داد من برس 
 
" سید علی میرافضلی "
 
 
 
 
  
نویسنده : candle ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۳
تگ ها :

حبس ابد هم حتی ، پایان دارد .

 

حالم ، حال ساعت های قبل از تحویل سال هست . همان ساعت های آخر ، که همه ی اهل خانه توی همهمه ی آخرین تمیز کاری ها و مرتب کردن ها گم شده اند ، توی آینه ها ،  توی رژگونه ها ، توی سیب های سرخ ، توی سشوار کشیدن ها ، توی هفت سین چیدن ها و عود سوزاندن ها ... بعدش یک دفعه وسط این همهمه ها ، حواست کشیده می شود سمت خودت ، سمت دلت ... خودت را یکدفعه جدای جدا می بینی از همه ی این همهمه ها ... یک نفس عمیق می کشی و آرام می شوی ، همه ی کار ها را ، همه ی آدم ها را بی خیال می شوی ، میروی روی یکی از مبل های تک نفره می نشینی به انتظار لحظه ی پایان سال کهنه ، و لحظه ی آغاز سال نو ... می دانی بعدش ، بعدِ لحظه ی تحویل سال ، دوباره همهمه می شود ، همهمه هایی از نوع میهمانی رفتن و میهمانی دادن ... می دانی همین دقایق را فقط فرصت داری تا یک نگاهی به دلت بیندازی و آرامش کنی و مال خودت باشی ...

حالم ، حال همان ساعت های آخر ، همان دقیقه های آخر هست ... با این تفاوت که نمی دانم کدام اتفاق قرار است بیفتد ، و کی قرار است بیوفتد ، و از کجا قرار است بیفتد و به کجا قرار است بیفتد ، و با افتادنش ، چه چیز هایی خواهد شکست ، و چه چیز هایی از دل چیز هایی که شکسته خواهد شد ، بیرون خواهد آمد ، و بعدش  چه نوع همهمه ای را قرار است تجربه کنم ؟ 

ولی با همه ی این ندانستن هام ، آرام و بی خیال نشسته ام و فقط دارم آدم ها را می بینم که توی همهمه ها گم شده اند و هیچ حواسشان به خودشان و دل هایشان نیست ....

تی وی دارد سید مهدی ا ب ط ح ی را نشان می دهد و مستر دارد برایم تعریف می کند که چند وقت قبل ا ب ط ح ی آمده بوده شرکت ، و از مستر خواسته می شود که برای تایم نهار ، همراهی اش کند ، و مستر برایش رستوران وی آی پی رزرو نمی کند ، چون معتقد است یا همه ی کارمند ها باید غذای وی آی پی بخورند ، یا هیچ کس نباید غذای وی آی پی بخورد . و حتی برای ا ب ط ح ی غذا نمی آورد سر میز . ا ب ط ح ی خودش میرود غذا بر میدارد و می آورد سر میز . و امور اداری از مستر خرده می گیرد که این چه وضعی ست ... من دچار هیچ استرسی نیستم که چرا مسترم آداب مهمان داری را نمی داند . خب نمی داند . همین . فقط نمی داند . و دچار هیچ استرسی نیستم که چرا شرکت چنین وظیفه ای را به عهده ی مستر ( که وظیفه اش توی شرکت ، د ی ت ا برداری هست ، نه تشریفات ) می گذارد . خب این وظیفه را به عهده اش گذاشته اند دیگر . همین . فقط همین . من دچار هیچ استرسی نیستم . من آرام نشسته ام ، نگاهم را کشانده ام سمت دلم و سمتِ انتظار برای اتفاقی که نمی دانم چیست ... 

 

پ . ن . : عنوان ، از سید علی صالحی ست . 

 

 

 

 


  
نویسنده : candle ; ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۳
تگ ها :

تولد 34 سالگی ام

 

پسر ها رفته اند استخر ، و من نشسته ام اینجا ، توی صحنه ی هفتم اپرای عروسکی حافظ غرق شده ام و دارم سیب قرمز و موز می خورم ...

امروز سی و چهار ساله شدم . تولد امسالم را باید یک طور متفاوت تری جشن می گرفتم . آخر سی و سه سالگی ام خیلی متفاوت تر از همه ی سی و دو سال قبلش گذشته بود . همه چیز فرق کرده بود ، من تغییر کرده بودم ، ذهن من و دیدگاه های من تغییر کرده بود ...

یکی از تغییر های خیلی بزرگم این بود که متوجه شده بودم که می شود نترسم ، و نترسیده بودم . این داستان را توی غواصی امروز صبح هم امتحان کرده بودم و دیده بودم نمی ترسم . و خوشحال شده بودم که نترسیده بودم و دل به دلِ خودم داده بودم و رفته بودم آن پایین ، و دنیای زیر آب را دیده بودم . لذتی که از دنیای زیر آب و لمس کردن مرجان ها و دیدن ماهی های رنگی سهمم شده بود ، پاداش نترسیدنم بود ... متوجه شده بودم که می شود نترسم و پر بکشم و اوج بگیرم و لذت های خوبی را تجربه کنم و پاداش های خوبی بگیرم ، عوض اینکه در حد مرغ خانگی بمانم ...

جشنمان سه نفره بود . من و مستر ( که اگر حمایت های این چند ماه اخیرش نبود ، من توی یخبندان بهار امسال یخ زده بودم . ) و نوایم . من و مستر و نوایم . توی یک بالکن بزرگ با ویوی دریا . ساعت 10:30 صبح ...

قبلش ، سر میز صبحانه هر چیزی که دلم خواسته بود ، خورده بودم . کیک ، چایی ، نسکافه ، کالباس ، سوسیس ، پیتزا ، کمپوت هلو ، و زیتون . بعدش ، بعداز جشن رویاییِ توی بالکن ، نوا را گذاشته بودیم مهد و خودمان رفته بودیم برای غواصی . پسرک دلش نمی خواست برود مهد . دلش هم نمی خواست بیاید همراه ما . نمی دانست دلش چه می خواهد . توی مسیر مهد ، راننده گفته بود شما ها پدر و مادر های ظالمی هستید که این بچه های معصوم را به این دنیا می آورید ...

از زیر آب که برگشته بودیم بالا ، لبه ی قایق نشسته بودم ، موهایم را سپرده بودم به باد و دستم را گرفته بودم آن پایین تا آب دریا بپاشد روی پوستم . بعدش زیر یک سایبانی نشسته بودم و با یکی از غواص ها حدود نیم ساعت صحبت کرده بودیم . منتظر بودم مستر هم برگردد بالا . بعدش نوا را از مهد برداشته بودیم و یک دوری زده بودیم و راننده ما را برده بود یک جایی که نوا بتواند یک لامبرگینی را از نزدیک ببیند ...

بعد از نهار ، دوش گرفته بودم و موهایم را با رنگ ژله ای بنفش رنگ کرده بودم و از رنگِ تکه های بنفش لابلای موهایم لذت برده بودم . بعدش نیم ساعت خوابیده بودم ، نیم ساعت پای لپ تاپ نشسته بودم ، نسکافه ی عصرانه خورده بودیم و عصر رفته بودیم توی دل یک عالمه هیجان و موسیقی و آواز ... 

دو روز پیش توی ماشین ، کتاب تفکر زائد را تمام کرده بودم . حرفش همان حرف مولانا بود و حرف همه ی آن هایی که حرفشان جاودانه شده . اینکه " سیلاب نیستی را سر در وجود من نه / کز خاکدان هستی بر دل غبار دارم " اینکه باید از من و از هویت فکری و اعتباری خالی شد . اینکه باید همین جا باشیم ، همین حالا . اینکه فقط در اینصورت است که میشود با همه ی هستی به وحدت برسیم . اینکه همه ی کثرت ها از " من " زاییده می شود ... 

امروز همه ی تلاشم همین یکی شدن بود . همین نیست شدن . اینکه همین حالا را توی چنگ هایم بگیرم و نفس اش بکشم . نمی گذاشتم هیچ لحظه ای از دستم برود . هیچ لحظه ای . و انگار وقتی لحظه ام را حس می کردم ، وقتی خودم را حس می کردم ، دیگر هیچ دغدغه ای باقی نمی ماند . همه چیز محو می شد ، تمام می شد ... و این همان لذتی بود که همیشه ی عمرم دنبالش بوده ام . همین رقصیدن توی لحظه هایم ... 

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩۳
تگ ها :

تصمیم امشبم

 
تصمیم امشبم این شد که از ترس هایم نترسم ، عصر شنبه بروم خانوم م. را ببینم و لیستی را که باید ، ازش بگیرم و بروم توی دل ترس هایم . بعدش هم هدیه ام به خودم این باشد که غروب شنبه بروم آرایشگاه ، بدهم یک تکه ی کوچک از موهایم را صورتی کمرنگ و نقره ای بکنند . 
 
 
 
پ . ن . :
چقدر خوب است
که ما هم یاد گرفته ایم 
بی اعتنا به فهم فاصله
دهان به دهان دورترین رویاها
بوی خوش روشنایی روز را می شنویم 
" سید علی صالحی " 
 
 
 
 
 
 
  
نویسنده : candle ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ تیر ۱۳٩۳
تگ ها :

← صفحه بعد