از دیروز صبح تا حالا ( 2 )

 

این روز ها دریچه ی آشپزخانه را باز می گذارم تا این هوای بهاری را بیشتر نفس بکشم ... میم که می رسد ، از دریچه ی آشپزخانه می بینمش . در را باز می کنم و می بینم با یک هدیه پشت در ایستاده است ... می گوید تو دوست باارزشی هستی . این را خیلی های دیگر هم بهم گفته اند ، ولی من از " م ی گ و ئ ل ر و ی ی ز " یاد گرفته ام که هیچ حرفی را به خودم نگیرم ...

اما وقتی این جمله را کسی بهم می گوید ، که بیشتر از چهل سال عمر گذرانده است ، وسوسه می شوم که حرفش را به خودم بگیرم ... اینجور مواقع الف می گوید تو خود شیفته هستی . ولی من حرفش را اصلا به خودم نمی گیرم !

آن یکی میم هم می آید ، میم سوم ولی تماس می گیرد و می گوید نمی تواند بیاید . مثل هر دوشنبه که یکی دو ساعت را باهم می گذرانیم و البته من جزو گذران عمر حسابش نمی کنم ، این یکی دو ساعت را هم می گذرانیم و جوان می شویم . میم دوم ، نگران تومور هایی هست که پشت گوشش و پشت گردنش در آمده است ... با دلی که نداریم ، دلداری اش می دهیم ، تا ببینیم چه می شود ...

بهش می گویم دارم می روم کلاس ماساژ . می گویم یک روز بیا پیشم ، ماساژ ت ا ی ل ن د ی بگیر تا یک کمی آرام شوی ... نمی دانم بیاید یا نه .

میم ها که می روند ، پسرک از مدرسه بر می گردد . دوش می گیرد ، قطعه ی 38 و 35 را می زند ، من همراهش می خوانم و همزمان ، هال را مرتب می کنم ، سیب زمینی سرخ شده می خواهد که برایش درست می کنم ، تکلیف های مدرسه اش را با هم انجام می دهیم ، آماده می شویم و ساعت 3 می رویم باغ برای جشنی که از طرف مدرسه برگزار می شود . هوای باغ عالی ست . خورشید هم چه مهربان روی همه چیز و همه کس می تابید . دلم دوست می خواهد ... پیش هر کدامشان که می روم ، صحبت از چاقیِ بعد از زایمان است و اینکه قدیم ها چهار پنج تا بچه با هم راحت بزرگ می شدند ولی حالا دو تا بچه را هم نمی شود بزرگ کرد ، و اینکه سبزیِ قورمه سبزی اگر گشنیزش بیشتر باشد بهتر است و اینکه ظرفشویی بوش از سامسونگ بهتر است و اینکه گوشی هر کدامشان چند اینچ است و اینکه همسایه شان که سراتو دارد ، گفته سراتو از اسپورتیج بهتر است و ... یکی شان هم که دارد درمورد سیستم عامل گوشی اپل اش توضیح می دهد ، گمان می کند سیستم عاملش ویندوز است . لبخند هایم را بهشان می زنم و می آیم یک گوشه ی دور از آن ها ، و تا 4:30 با دَد صبحت می کنم . 4:30 تا 8 یک جلسه ی کاری دارد . از 4:30 تا 5 که جشن تمام می شود ، پیش پسرک هستم و تایم خیلی خوبی با هم داریم . خلق و خویش خیلی شبیه به من نیست ، ولی آن گوهری را که دنبالش می گردم ، توی دلش دارد . باهاش که هستم ، بهم حال خوبی می دهد ...

5 می آییم خانه . مستر هم همان موقع می رسد . نسکافه ی عصرانه مان را کنار هم می خوریم ، و من سریع اتاق مهمان را مرتب می کنم برای شب که قرار است ر. بیاید . ساعت سه خبر داده است که برای شام و خواب می آید اینجا . تقریبا ماهی یکبار برای انجام یک سری از کارهای مربوط به شغلش می آید اینجا . هر بار که می آید ازش می خواهم روز قبل از آمدنش اطلاع بدهد ، ولی اطلاع نمی دهد . می گوید نمی خواهم بیندازمتان توی زحمت . هر چه می گویم وقتی اینطوری بی خبر می آیی ، برنامه های ما به هم می ریزد و ما بیشتر توی زحمت می افتیم ، اهمیتی به صحبتم نمی دهد ... 

6:30 آموزشگاه هستم تا امتحان شفاهی یک گروه از بچه ها را بگیرم . قبلش با آر. چک و چانه زده ام سرِ آمدن و نیامدنش ... می گوید پنج شنبه صبح که قرار است بروی شیراز ، من هم می آیم شیراز ، یکی دوساعت می بینمت ، بعدش شب می روم هتل ، صبح زود هم بر میگردم . بهش می گویم تو - که اینهمه هم از پرواز های ایرانی می ترسی - می خواهی اینهمه برای پرواز و هتل هزینه کنی و از آن سرِ ایران بیایی شیراز و کلی هم توی فرودگاه معطل بشوی ، از کار و زندگی ات هم بیفتی ، که می خواهی یکی دو ساعت من را ببینی ؟ می گوید پول مهم نیست ، تایم مهم نیست ، " تو " مهم هستی ... زبان منطق ام که قبلن ها بند آمده بود ، زبان احساسم هم با این حرف هایش بند می آید ... واقعا نمی دانم چطوری باید راضی اش کنم که نیاید ... می گویم خب حد اقل بیا شب را منزل بابا اینها ، با ما بگذران ، جمعه عصر هم برمی گردیم خانه ی خودمان ، تا یکشنبه هم پیش ما باش ، بعدش هم با پرواز یک شنبه صبح برگرد . می گوید نمی خواهم شرکت یا خانواده ام متوجه بشوند که من از شهر خارج شده ام . می گوید نمی خواهم نبودنم در شهر حس شود . من می مانم چطوری قانع اش بکنم که نیاید ... اشک هایم کرور کرور می ریزند پایین ...

می روم آموزشگاه . بچه ها امتحان شان را می دهند و می روند . آخرین نفر ، سین هست که قرار بود این ترم با همسرش بیاید کلاس ، ولی مشکل نگهداشتن پسرشان را داشتند . کلاس را باید بخاطر آقایانی که کارمند هستند ، بعد از 7 شروع می کردیم ، و  بعد از 7 هم اتاق بازی بسته می شد . سین نتوانسته بود بخاطر بچه اش این ترم بیاید کلاس . فقط آمد امتحانش را داد و کلی گله و شکایت از تنهایی و مشکلاتش کرد و رفت ... می دانم بعدا ها که برگردد به این روز هایش نگاه کند ، تعجب خواهد کرد که با چه نیرویی توانسته بوده این شرایط سخت را تحمل کند ...

بعد از کلاس ، می روم دفتر تا از خانوم قاف کتاب ستپس را برای میم بگیرم . دکتر قاف هم توی دفتر هست . زرد تر و پریشان تر از همیشه ... می گوید حالت تهوع و سر درد دارد . می گویم لابد فشارت افتاده ، بیا ببرمت درمانگاه ، فشارت را بگیرند و بر گردیم ، می گوید " نه ! " . این نه هایش هم آخرش یک کاری دستش می دهد . نگرانش هستم . باز گیر داده به اینکه همسرم را نمی خواهم ... خیلی راه دارد تا متوجه بشود که گاهی وقت ها بهترین راه این است که شرایط را بپذیری و بی خیال بشوی ...

خدا حافظی می کنم و میروم برای خرید . قرار است امشب ، مستر و پسرک بعد از کلاس تکواندوشان بروند کوبیده بگیرند ، و من هم توی خانه برنج و سالاد درست کنم . میروم برای سالاد ، کاهو و خیار و کنسرو نخود فرنگی می گیرم . یک بسته سبزی خوردن هم می گیرم ، و یک جعبه شکلات برای خودم . بر می گردم خانه ، میوه ها را می شویَم ، می چینم توی ظرف ، سالاد درست می کنم ، ترشی ها و سبزی خوردن و ماست را میریزم توی ظرف ، سفره را پهن می کنم ، بشقاب ها ، لیوان ها ، قاشق و چنگال ها ، کلینکس ، آب ، دلستر ، نمکدان ، سماق ، فلفل سیاه ، سس فرانسوی ...

مستر میرسد . ر. را هم سر راهش آورده است . با هم شام می خوریم ، می گوییم ، می خندیم ، عکس می گیریم و می فرستیم برای گروهی که همه مان به اضافه ی همسر ر.  عضوش هستیم ، تولد همسر ر. را تبریک می گوییم ، با هم سفره را جمع می کنیم ، ... ، ... ، ...

ساعت شده 11:30 شب . مستر و ر. رفته اند دکتر پ. را ببینند و چک ها را بگیرند . پسرک را گذاشته ام توی تختش ، مسواک زده ام ، خانه را مرتب کرده ام ، آرایش صورتم را پاک کرده ام ، ساندیچ های صبحانه ی مستر و پسرک و ر. را پیچیده ام ، همزمان با رُل کردنِ ساندویچ ها ، اضطراب هایم را هم رل کرده ام و از دلم انداخته ام شان بیرون ، لباس خواب پوشیده ام ، دارویم را گرفته ام ، چراغ ها را خاموش کرده ام و رفته ام زیر لحاف رو تختی ، تا شب بخیر هایم را بگویم و از دَد بپرسم " من دخمر silly کی هستم ؟ " و او بگوید البته که دخمر silly او هستم . و بعدش نازبالشم را بغل کنم ، یک نفس عمیق بکشم ، انگشت شست و سبابه ی دست راستم را به هم فشار بدهم ، زیر لب آهسته بگویم " آرامشِ بیشتر " ، به یک خلسه ی خوبی فرو بروم و بخوابم ...

ساعت 6:40 دقیقه ی صبح است . مستر من را بوسیده و رفته شرکت . دوش می گیرم ، پسرک را بیدار می کنم ، یکی از ساندویچ هایش را می دهم دستش ، برای خودم و ر. چایی درست می کنم ، صبحانه می خورم ، موزیکی را که دیروز از وبلاگ نصیر گرفته بودم ، پلی می کنم ، جی میلم را چک می کنم ، خط چشم می کشم ، چایی ر. را می دهم دستش که همانطور ایستاده بخورد ، محمد را می بوسم و راهی اش می کنم ، شلوار جین آبی و مانتوی سورمه ایِ آستین سه ربع می پوشم ( بله ، امروز تمام روز ، کولر روشن بود ) ، ضد آفتاب میزنم ، مقنعه می پوشم ، عطر می زنم ، کوله ام را می اندازم روی دوشم ، جعبه ی عینک آفتابی ام را می گیرم دستم ، کفش ا س ک چ ر ز می پوشم ، در را قفل می کنم و با ر. میزنیم بیرون . باید بجای خانوم ز. که آپاندیس اش را عمل کرده ، بروم سر کلاس . کلاس ، برای کارمند های یکی از شرکت های پایین تشکیل می شود - پایین یعنی 70 کیلومتر آنطرف تر - . شرکت ، یک آژانس می فرستد دنبالم . ر. هم مسیرش همان طرف هاست . تقریبا تا آخر مسیر را با هم هستیم . از مسیر لذت می برم . مخصوصا آن تکه ای که از کنار دریا می گذرد ، حالم را خیلی خوب می کند . عینکم را بر می دام تا چشمم آبیِ دریا را به همان رنگی که هست ، ببیند . آبیِ دریا را ، و سبزیِ سبزه هایی را که دو طرف جاده روییده اند . یادم می افتد به زمستان پارسال که درآمدن سبزه ها را جشن گرفته بودم ... بهار دلکش شجریان توی سرم می چرخد و دلم خیلی هم به جاست . خیلی هم بجاست . میدانی ، دیگر فرقی ندارد که دلبر به فکر ما باشد یا نه ... دیگر اصلا فرقی ندارد که دلبری باشد یا نباشد ... دیگر هیچ انسانی توی زندگی من وجود ندارد که انقدری قدرت داشته باشد که بتواند من را از خودش برنجاند ... برای این رها شدنم شکرانه هم داده ام ... 

به سه راهیِ پ. که می رسیم ، ر. خداحافظی می کند و پباده می شود . ما می رویم تا ورودیِ شرکت . حراست می گوید باید بروم امور مراجعین . آنجا بهم می گویند نمی توانم لپ تاپم را با خودم ببرم داخل شرکت . بهم یک کمد می دهند تا لپ تاپم را بگذارم آنجا . می گویند بروم کانکسِ ... ممم ... اسمش را یادم نمی آید . آنجا ازم کارت ملی می خواهند . بعدش هماهنگ می کنند که ماشین بیاید من را ببرد دفتر آقای ن. راننده تمام مسیر را از داخل آینه زل می زند توی چشم هایم . من هیچ قضاوتی نمی کنم و هیچ رنجشی با من نیست . هیچ کس این قدرت را ندارد که من را عصبانی کند . می رسیم دفتر آقای ن. از راننده تشکر نمی کنم و پیاده می شوم . توی دلم ولی سپاسگزارش هستم که یادم آورده است که بعضی از مرد های زندگی ام چقدر چشمشان پاک است و چقدر دلشان پاک است و چقدر دوستشان دارم .  توی دفتر ، با آقای نون پشت یک میزی می نشینیم و صحبت می کنیم و چایی می خوریم . روی میز چند تا کلاه ایمنی و چند تا پوشه و چند تا خودکار و یک بشقاب بیسکوییت و چند تا شیر پاکتی و یک قندان هست . محیط ، کاملا صنعتی ست . چایی مان را که می خوریم ، یک ماشین دیگر می آید ، من و آقای ن. و دو تا از مهندس هایی را که قرار است امروز توی کلاس من باشند ، می برد کانکسِ آموزش . دور تا دور کانکس ، پر از درخت و گل های قرمز و سبزه های خیلی سبز هست . بچه ها می آیند ، مودب و مهربان هستند . کلاس را شروع می کنیم ... 

کلاس تمام می شود . راننده برم می گرداند امور مراجعین ، لپ تاپم را بر میدارم و شماره سریالش را برای آقای ن. اس می کنم که برای فردا نامه اش را بزند و بتوانم لپ تاپم را با خودم ببرم سرِ کلاس . راننده ، ورودی شرکت منتظر ایستاده است . برم می گرداند خانه . توی مسیر ، باز هم داستانِ دریا و خورشید ... چه عشقبازی هایی که نمی کنند ... دَد اس می زند که پروازش نشسته است و همه چیز اوکی هست . خیالم راحت می شود . می رسم خانه . در را که باز می کنم ، بوی پلو شمالی و پوست پرتقال را که می شنوم ، یادم می رود که امروز صبح زود تصمیم گرفته بودم از آقای ق. بخواهم که از ترم آینده ، بجای آموزشگاه ، توی شرکت بهم کلاس بدهد ...

می دانی ، من آدمِ خانه هستم ، آدمِ باور کردنِ جادو ها ... دیدن این خشونت صنعتی برایم هیچ خوب نیست ... من را چه به آن هوای خاکستری ؟ ... من باید حواسم به همین گلبرگ های خانگی باشد ، به همین قاصدک های نازک نارنجی ... ببین توی دستت که می گیری شان ، چه قشنگ با دست های کوچک شان ، کف دستت را قلقلک می دهند ... من آدمِ همین قاصدک هام ...

 

 


  
نویسنده : candle ; ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۳
تگ ها :

از دیشب تا حالا


باز هم می خواهم یک " از دیروز صبح تا حالا " ی دیگر بنویسم . از امروز صبح شروعش خواهم کرد . نه ، بگذراید این بار " از دیشب تا حالا " باشد . بگذارید از دیشب شروع بشود . از دیشب ، که پسرک حدود 8:30 روی کاناپه خوابش برد ... از دیشب ، که مثل همه ی شب های قبل از روز های تعطیل ، وسط تی وی دیدن ، به زور خودش را خواباند تا مسواک نزند ... گذاشتمش توی تختش و آمدم توی هال و نشستم پای تابلویی که دارم برای دکتر ک. می کشم . پنج شنبه شب که هیپنوتیزم شده بودم ، توی آن حالت خلسه و آرامشی که داشتم ازم خواسته بود یک نمادی را ببینم ( که اصلا یادم نمی آید نمادِ چه چیزی بود ) . بعدش ، بعد از اینکه از ناخودآگاهِ من قول گرفت که اجازه بدهد کندل به همه ی پتانسیل های وجودش دسترسی پیدا کند ، دکتر ک. گفت که حالا آن نمادی که دیده بودی ، یک تغییری خواهد کرد ... بعد از اینکه از آن حالت آرامش و خلسه بیرون آمده بودم ، دکتر ک. ازم پرسیده بود که آن نمادی که دیده بودم ، چه شکلی بوده است و بعدش چه تغییری کرده بوده است . برایش توضیح داده بودم که آن نماد ، یک دخترکی بوده که موهای خیلی بلند داشته و روی یک قله ای ( که قله ی مزلو بوده ) ایستاده بوده و موهایش را توی باد رهاکرده بوده و یک خورشید خیلی بزرگی هم توی آسمانش بوده ، و تغییرش این بوده که دخترک صورتش را برگردانده بوده به سمت من ، من را نگاه کرده بوده و لبخند زده بوده ... دکتر ک. خیلی از شنیدنِ توصیفِ این نماد لذت برده بود و لبخند های همیشگی اش پر رنگ تر شده بود ... بعدش تصمیم گرفته بودم آن نماد را برایش بکشم و بعنوان سپاسگزاری از اینکه بدون هیچ چشمداشتی ، توی تایم استراحتش برایم آنهمه وقت و انرژی گذاشته بود ، بهش هدیه بدهم ... دیشب بعد از اینکه پسرک را گذاشتم توی تختش ، نشستم پای نقاشی ... یک عکس هم از مستر خواستم ازم بگیرد تا بفرستم برای آر. که خواسته بود من را در حین نقاشی کشیدن ببیند  ...

تا حدود 2:30 پای تابلو بودم و چقدر هم قشنگ شد ... دارد همانی می شود که دلم می خواهد . دارم فقط از رنگ های زرد و سورمه ای استفاده می کنم . زرد ، رنگ چاکرای سوم هست ، و آن شب ، دکتر ک. فقط روی چاکرای سوم ام کار کرده بود . سورمه ای هم داستانش طولانی ست ، بگذارید ننویسمش ، پستم خسته می شود ...

حدود دو و نیم نیمه شب که داشتم می رفتم برای خواب ، یک دوستی پیام داد که پر از بغض است . آغوش می خواست . تا حدود سه و ربع بود به گمانم ، که آغوش شدم تا سبک بشود . بعدش هم شب بخیر گفتم و بهش اطمینان دادم که آغوشم تا صبح برایش باز خواهد ماند . خوابیدم تا 10 امروز صبح ، که با صدای مستر و آقای س. که توی حیاط ، پشت پنجره ی اتاق خواب بودند ، بیدار شدم . نگاه کردم ، دیدم آلوئه ورا ها را از توی گلدان درآورده اند و کاشته اند توی باغچه های پشت حمام و اتاق خواب و هال . گوشی ام را چک کردم . مریم معمار مثل همیشه مهربانی کرده بود و صبح بخیر گفته بود . صبح بخیر هایم را نوشتم و فرستادم برای آن هایی که دلم می خواست . نوشتم " صبحت همیشگی " ... بعدش برای مستر و آقای س. چایی دم کردم و با یک قرص نان خرمایی بردم توی حیاط . نان را که داشتم داخل بشقاب می گذاشتم ، یادم افتاد به آن روزی که به مستر گفته بودم که یک جایی خوانده ام که " بهشت می تواند همان کسی باشد که دوستش داری ، و مهم نیست اگر غروب ها ، بجای نهر های شیر و عسل ، با قرصی نان تازه به خانه بیاید " ، و چند روز بعدش مستر که برای انجام یک کاری رفته بود بیرون ، دم غروب با یک قرص نان خرماییِ گرم برگشته بود خانه و نان را داده بود دستم و بعدش حسابی هم را بوسیده بودیم و هی به هم تاکید کرده بودیم و دوباره تاکید کرده بودیم که هم را خیلی دوست داریم و خانه مان یک بهشت خیلی وسیع است ... نان خرمایی و چایی را برایشان بردم توی حیاط ... یک کمی هم ماندم پیششان و راجع به باغچه ها صحبت کردیم . مستر می گفت که می خواهد توی یکی از گلدان ها برایم توت فرنگی بکارد ... برگشتم داخل ، دو تا بسته گوشت گوسفندی گذاشتم بیرون ، لوبیا هم آب ریختم تا برای شب قورمه سبزی درست کنم . بعدش لباس پوشیدم و رفتم منزل آقای ن. که درس های این هفته‌ی یاس را باهاش کار کنم . بعدش که برگشتم ، مستر رفته بود دانشگاه . یک کمی به سر و وضع خودم و پسرک و خانه رسیدم ، و نهار پسرک را آماده کردم . داشتم نهارش را می آوردم توی هال که یکدفعه پسرک با یک شوق زیادی گفت : " مامان ! این بسته هه چیه که روی میزه ؟ " نگاه کردم ، دیدم یک بسته ی پستی هست . همان جا نهار پسرک را گذاشتم روی میز ، و بسته را برداشتم . آدرس روی بسته را که دیدم ، چسباندمش به سینه ام و از خوشحالی تقریبا یک جیغ بلند کشیدم ... بازش که کردم ، کلی نور از توی بسته ریخت بیرون ... 

بعدش دیگر نور ها همه جا را پر کرده بودند ، و حال من خیلی خوب شده بود ... با گوگل چت ، از فرستنده ی نازنینِ بسته تشکر کردم ، و باحرف های خیلی خوبش ، یک دوش احساس گرم گرفتم  ... حالا حالم باز هم بهتر شده بود ...

مستر حدود 4 برگشت . با هم نهار خوردیم ، پسرک را آماده کردم و فرستادمش تولد دوستش . بعدش با مستر رفتیم توی تخت ، چراغ ها را خاموش کردیم ، آباژور را روشن کردیم ، با هم کلی صحبت کردیم ، از هم کلی انرژی گرفتیم و به هم قول های خوب خوب دادیم ... بعدش مستر رفت لبنیات بخرد ، و من قورمه سبزی و پلو درست کردم . حدود یک ساعت هم با ایگنو صحبت کردم . بعدش دیگر اتفاق خیلی خاصی نیفتاد بجز اینکه یک دوستی یک کار اشتباهی کرد که نزدیک بود اتفاق های خیلی بدی را رقم بزند . من برایش پیام گذاشتم و گفتم که نباید این کار را میکرده . ساعت حدود 1 پی ام بود که جواب پیامم را داد و عذر خواهی کرد . من داشتم برایش می نوشتم که اشتباهش چه پیامد هایی می توانست داشته باشد ، که پیام داد : " دیروقته ، من میرم " . یادم افتاد به آن بیت از پرتو پاژنگ که می گوید : " عمریست که فکر می کنم خانه تان / باید تهِ کوچه ی علی چپ باشد . " چیزی بهش نگفتم . شب بخیر گفتم و رفتم سراغ کارهایم . چه چیزی می شود به آدم ها گفت ؟ چه انتظاری می توان از آدم ها داشت ؟ امشب دارم همه اش به خودم لبخند رضایت می زنم که توانسته ام توی 4 ماه اخیر ، هیچ چیزی را به خودم نگیرم و هیچ انتظاری از هیچ کسی نداشته باشم ... وگرنه از این کوچه های علی چپ ، چه باد های کشنده ای که به مشام جانم نمی رسید ...

" خیلی بد است وقتی کسی کارش با شما تمام می شود ، رفتارش تغییر کند . " این را میشل فوکو می گوید . من ولی امشب دارم همه اش به خودم لبخند رضایت می زنم که انقدری بی خیال افکارها و رفتار ها و آدم ها شده ام ، و انقدری سطح انتظاراتم را از آدم ها پایین آورده ام ، که فرمایشات همه متین است ... 

حالا شده سه و ده دقیقه ی نیمه شب . همین حالا یک میل از دَد  داشتم که صبح بخیر گفته بود ، و گفته بود با همه ی وجودش از خدا می خواهد که این روز ها که دیپاوالی را داریم ، خدا یک عالم شادی و صلح و افکار مثبت بگذارد توی یک سبد و بفرستد درِ خانه ام ...

می دانید ، دَد پر از اتفاق های تازه بود برای دل من ... پیدا شدنش ، از آن اتفاق های خوبی بود که به قول خودش یک بار در یک میلیون بار هم اتفاق نمی افتد ...

حالا دارد از سه و نیم هم می گذرد . هنوز شجریان دارد می خواند : غم عشقت دل ما را ... هنوز من لبخندم پر رنگ است و هنوز دارم با خودم تکرار می کنم تا یادم نرود که همیشه ، خورشید بگذارم توی دست های آدم ها ، و انتظار روشناییِ یک شبتاب را هم از دست هایشان نداشته باشم ... 

خورشید های عالم توی دل تان ، توی نگاه تان ... صبح تان بخیر .

راستی ، تا یادم نرفته ، کتی می گفت آن کسی که سید علی صالحیِ خیلی عزیز آرزو کرده بود کاش بیاید ، همانی که وقت رفتن نرود ، کتی می گفت این آدم خودت هستی که وقت رفتن هم که بشود ، با خودت می مانی ... می گفت بقیه ی آدم ها ، همه شان رفتنی اند . می گفت انتظار ماندن نداشته باش از آدم ها . راست می گفت ... 





  
نویسنده : candle ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

از دیروز صبح تا حالا

 

ساعت 7:30 صبح هست . پسرک را روانه ی مدرسه کرده ام و خودم نشسته ام اینجا ، توی هال . از خواب که بیدار شدم ، پنجره ی آشپزخانه را باز کردم به رسم قدیمی ام . به همه ی کائنات سلام کردم ، و به پاییز و مهر و 15 ام مهر ماه هزار و سیصد و نود و سه و به همه ی دوستانم . و آرزو کردم - مثل هر صبح - که امروز همه ی ما بتوانیم پر از عشق باشیم و در لحظه زندگی کنیم . خیلی Kitsch  بود ، نه ؟ بخندید خب . بعدش پسرک را بیدار کردم ، صبحانه اش را دادم و فرستادمش رفت . آهان ، قبلش دو تا خرمالو هم برای صبحانه خوردم . حالا می خواهم بروم مسواک بزنم و پوست صورتم را با پن تمیز کنم و بعدش ماسک زردآلو بگذارم .

خب همه چیز مرتب است . مسواکم را زده ام ، به پوستم رسیده ام ، جواب صبح بخیرِ Dad  را داده ام ، Dad  به گرمی جواب داده است ، من مانتو مشکی آستین کوتاه پوشیده ام با شال مشکی و شلوار مشکی ، کفش قهوه ایِ فلتِ اِکو ، کیف قهوه ایِ خیلی بزرگ ، موهای بنفش ، آرایش چشم ، ضد آفتاب ، آرایش ملایم پوست ، رژ نسبتا پر رنگ ، عطر د. که بدجوری نوستالژیک شده برایم ، لاک بنفش کمرنگ ، دستبند قهوه ای و یک سینه احساس . بله ، یک سینه احساس هم پوشیده ام ... تا چند ساعت دیگر بر می گردم .

خب ، رفتم و برگشتم . توی سمینار ، ش. ، که یکی دو ردیف آنطرف تر نشسته بود و یکی دو ردیف عقب تر ، هی پیام می داد ، احوال می پرسید ، خوش آمد می گفت ، هی با اس صحبت می کردیم ... و من حواسم فقط به این بود که چقدر خوب است که یک چشمه ای شده ام که دارم از کنار همه ی آدم های زندگی ام رد می شوم ... خوش حال بودم از اینکه جاری شده ام تا بروم ، از اینکه ماندن را تاب نیاورده ام ، از اینکه دارم از جاری شدنم لذت می برم ، از اینکه قرار گذاشته ام با خودم که به هر گذر گاهی که رسیدم ، نفسی تازه کنم و لذتی ببرم و لبخندی بزنم و لبخندی را آبیاری کنم و " رد بشوم " ، از اینکه با همه ی دلتنگی هایی که از همین حالا راه نفسم را گرفته ، انتخاب کرده ام – بالغانه و آگاهانه انتخاب کرده ام – که " رد بشوم " ، که فهمیده ام عاشقی کردن مالک کسی یا چیزی شدن نیست ، که فهمیده ام عاشقی کردن ، کسی یا چیزی را را توی دلت تمجید کردن است و باهاش بر سر مهر بودن ...

بعد از سمینار ، توی اتوبان بودم که ش. تماس گرفت و یکی دو دقیقه صحبت کردیم ، بعدش رفتم درمانگاه برای پسرک فولیک اسید گرفتم . دکتر ک. و خانوم س. را دیدم و لبخند هایشان چقدر خوشحالم کرد . لبخندشان وسوسه ام می کرد که بنشینم برایشان یک سینه حرف بزنم ... یک نوبت هم گرفتم برای صبح جمعه که خانوم س. را ببینم . بعدش رفتم میوه فروشی ، گلابی ایرانی خریدم که برای خانواده های س. و م. کیک گلابی درست کنم بفرستم درِ خانه هایشان ...

دارم آماده می شوم بروم آموزشگاه . کلاسم ساعت 7:30 شروع می شود . از ظهر تا حالا همه چیز دارد آرام و خوب پیش می رود . خیلی آرام و خیلی خوب ...

حالا توی آموزشگاهم . توی کلاس شماره ی 12 . منتظر هستم تا اولین جلسه ی کلاس شروع بشود . هیچ کدام از بچه های این کلاس را نمی شناسم . ولی دیشب که همین جا کلاس داشتم ، دو تا پسر دبیرستانی آمدند و گفتند که فردا شب – که بشود امشب – با من کلاس دارند و می خواستند ساعت کلاسشان را تغییر بدهند . از فکر اینکه پسر های سن دبیرستان توی کلاسم باشند یک کمی مضطرب می شوم . از هیچ چیزی نمی ترسند . معتقدند خورشید حول محور وجود شان می گردد . مخصوصا وقتی توی کلاس دختر جوان هم داشته باشیم ، همه ی تلاششان را برای به هم ریختن فضای کلاس و پیش بردنش به آن شکلی که خودشان می خواهند ، می کنند . الان که داشتم این چند خط را می نوشتم ، یک آقای حدودا سی و خورده ای ساله هم داشت توی راهرو جلوی در کلاس شماره ی 12 هی راه میرفت و درس می خواند . انگار داشت یک متنی را حفظ می کرد . نمی دانم جزو بچه های این کلاس هست یا نه ...

خب ، آمدند . حالا دارند مکالمه حفظ می کنند . همان دو تا پسر دبیرستانی هم هستند . یکی شان با خواهرش هست که بنظر می رسد یکی دوسال از خودش کوچک تر هست ، ولی باهوش تر و مشتاق تر . پیش هم ننشسته اند . خواهرش پیش یک خانوم هم سن و سال من نشسته ، و از اول کلاس دارد می خندد _ به چیز هایی که برای من خنده دار نیست _ .  یک آقای هم سن و سال من هم هست که چقدر قیافه اش برای من آشنا بود و الان یادم افتاد از نیروهای ح ر ا س ت هست . شکل امین حیایی هست . یک کمی خوش سیما تر و درشت تر . چون همیشه توی لباس فرم دیده بودمش ، حالا یادم نمی آمد که از کجا می شناخته امش .

حالا برگشته ام خانه . وقتی برگشتم ، مستر هنوز خانه بود . طفلی کلاس 7 تا 8:30 اش را بخاطر من نتوانسته بود برود . باید خانه می ماند و پسرک را می خواباند . پسرک حدود 8 شب می خوابد . قرار بوده پسرک را ساعت 8 بخواباند و بعدش کلاس 8:30 تا 10 اش را شرکت کند . گویا همین که کلید را توی قفل در می چرخاند ، پسرک بیدار می شود . طفلی منتظر مانده بود تا من برگردم خانه . 9:10 که برگشتم ، دیدم لباس هایش را پوشیده ، روی کاناپه نشسته و دارد تی وی می بیند . خیلی هم عصبانی بود . کفش و کوله ام را همانجا روی سرامیک های توی هال گذاشتم زمین و رفتم کنارش نشستم . گفتم همین حالا هم بروی خوب هست ، حداقل 40 دقیقه از کلاس را آنجا هستی . ولی خیلی عصبانی بود . نمی شد بیشتر صحبت کنم باهاش . ترجیح دادم بی خیال بشوم . پاهایم را جمع کردم بالا ، روی کاناپه ، سرم را گذاشتم روی شانه اش و با هم تی وی نگاه کردیم . 10 دقیقه بعدش خودش بلند شد و رفت . من هم رفتم لباس هایم را عوض کردم . سکوت خانه ، از همان سکوت های خیلی خوبی بود که دلت نمی آمد با هیچ چیزی عوضش کنی . حتی موزیک هم نمی خواستم بشنوم . دلم می خواست سکوت را جذب کنم با پوستم . گفتم ده دقیقه بروم نت و برگردم . رفتم سراغ وبلاگ گ. درباره ی شیمی درمانی نوشته بود و اینکه ریزش موهایش شروع شده . من نمی دانم اصلا کجای این خاک زندگی می کند ولی گرفتمش توی آغوشم و هیچ چی نگفتم ... بعدش همینطوری که دست هاش را توی دست هام محکم گرفته بودم ، رفتم توی اتاق خواب . یک کمی اتاق را مرتب کردم . لباس ها را که خشک شده بودند ، از روی رخت آویز برداشتم ، تا کردم ، گذاشتم سر جاهایشان . لباس هایی که آر. از کشورش برایم آورده بود و از یزد برایم پست کرده بود و روز شنبه به دستم رسیده بود ، هنوز تا شده روی تخت بودند . هنوز نتوانسته بودم بپوشمشان یا بگذارمشان توی کمد لباس هایم . هنوز شب ها می گیرمشان توی آغوشم و می خوابم . لباس ها را که روی تخت دیدم ، گ. را نگاه کردم ، دست هایش را محکم تر فشار دادم ، چشم هایم پر از اشک شد ، لب هایم را روی هم فشار دادم با حسرت ، با حرص ، و نگاهم را به زور بردم سمت دیگر اتاق ... بِیبی آلارم را روشن کردم و رفتم بیرن . رفتم توی آشپزخانه . چند تا قارچ شستم که وقتی مستر برگشت ، سوخاری کنم . مسواک را که می کشیدم روی قارچ ها ، انگار یکی ناخن می کشید روی دیوار دلم . از آشپز خانه هم آمدم بیرون ... کاش احسن الخالقین یک اتاقی را توی این یونیورس در نظر گرفته بود که وقتی می رفتی آنجا ، غم هات اجازه ی آمدن نداشتند و تو یادت میرفت که غم ها آن بیرون هستند .

مستر آمد ، شام را خوردیم ، یک کمی توی ف. بوک بود و بعد رفت برای خواب . من نرفتم . نشستم اینجا با یک دوستی صحبت کردیم تااا 4 صبح که در حین صحبت خوابش برد و من آرام شب بخیر گفتم و پاورچین ، یک جوری که خوابش آشفته نشود ، رفتم توی جی میل . آخر فردا دارد می رود سفر و باید رانندگی کند . نگرانش هستم که تا این موقع بیدار مانده ... رفتم توی جی میل ، جواب یک دوستی را که دوازده و نیم پیام داده بود ، دادم و آمدم بیرون . می خواهم بخوابم . حدود چهار و نیم است .

ساعت 6:30 بیدار شدم . مستر هنوز نرفته بود . قرار بود امروز با ماشین برود ، که بعد از شرکت یک سری هم برود دانشگاه . ساندویچ های صبحانه اش را برداشت ، من را بوسید ، روز بخیر گفت ، و رفت . رفتم آشپزخانه ، پنجره را باز کردم ، صبح بخیر هایم را گفتم ، kitsch بازی هایم را درآوردم ، بعدش رفتم توی اتاق پسرک ، که جا برای راه رفتن هم ندارد ... یادش بخیر وقت هایی که مامان نق می زد و از اتاق های کثیف و شلوغ مان می نالید ... پسرک را بیدار کردم ، صبحانه اش را دادم  ، و فرستادمش . گلویش باز درد گرفته بود . قرص سیتیریزین و دو تا پاف اسپری بینی گرفت و رفت ... از پنجره ی آشپزخانه که نگاهش کردم ، یادم افتاد به آن جمله ای که می گوید بچه ها قلب آدم هستند که از توی سینه آمده اند بیرون و دارند روی زمین راه می روند ... آنلاین شدم . دوستی که حدود ساعت 4 جواب ایمیلش را داده بودم ، ساعت چهار و ربع ایمیل داده بود . حیفم آمد که چرا خوابیده بودم به آن زودی ... بعدش Dad پیام داد که چرا تا چهار صبح آنلاین بوده ای ؟ گفتم داشتم با یک دوستی چت می کردم . بد اخلاق شد و با یک اخم گنده ای گفت نمی پرسم با کی ، ولی باید هر شب حداقل 6 ساعت بخوابی . بعدش با یک اخم گنده تری ، با لهجه ی ایرانیِ خنده دارش گفت : Fahamidi dear ?  حالا حدود 8 هست . می خواهم بخوابم . تا هر وقت که بشود . 

تا یازده و نیم خواب بودم با صدای اس مریم معمار بیدار شدم . صبح بخیر گفته بود . هر روز صبح بخیر می گوید این دخترک پرتقالی نازنین . دقیقا نوشته بود : " صبحِ متمایل به ظهرت صدای بوق ماشین دوست ، دم در خونه :)  " 

با اینکه تا حالا صدای بوق ماشین دوست را دم در خانه نشنیده ام ، خیلی به دلم نشست این صبح بخیرش . هر روز به دلم می نشیند صبح بخیر هایش . یک اس صبح بخیر دیگر هم داشتم از الف. که نوشته بود صبحت به امید یه هوای تازه تر . تازه شدم و از تخت آمدم بیرون . نگاهم افتاد به مودم که چراغش قرمز بود . یادم افتاد به آن روزی که با ایگنو بودیم و ایگنو گفته بود بیا کلا آفلاین شویم و برای یکی دو ساعت از دنیا ببُریم . بعدش گوشی ها را گذاشته بودیم روی اِرپلِین مود ، و مودم را خاموش کرده بودیم و تلفن های ثابت را کشیده بودیم . بعدش موزیک و خنده و چایی و دیوانه بازی های خیلی خوب ... چراغ مودم قرمز بود . رفتم آشپزخانه ، کتری را آب کردم و دکمه اش را زدم . گستروبکِ روی کتری را که دیدم باز هم یادم افتاد به ایگنو و آن شبی که این کتری را خریده بودم و سر میز شام چقدر با هم دعوا کرده بودیم سر مارکش و خندیده بودیم . همان شبی که ایگنو خیلی خوب بود . همان شبی که ایگنو همیشه خیلی خوب است و چهار فصل است و هی همه ی گوشه کناره های زندگی ، آدم را یاد ایگنو می اندازد ... تا آب به جوش بیاید ، یک تکه نان خرمایی گذاشتم داخل بشقاب ، سرشیر محلی ریختم رویش ، بشقاب را با یک لیوان گذاشتم توی سینی ، چایی خشک و یک عالمه بهارنارنج ریختم توی قوری و منتظر ماندم . آب که جوش آمد ، ریختمش داخل قوری و صبحانه ام را آوردم توی هال ... خب ، این هم یک روز دیگر ، که شروع شد . دیدید چه زود شروع شد ؟ امیدوارم امروز هیچ آدمی هیچ جای دنیا قدم از طریق وفا نکشد سوی عاشقان جفا کشا . روز همه تان بخیر .

 

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۳
تگ ها :

عنوان ندارد .

 

امروز از صبح غمگین بودم . نمی‌دانم تاثیر تغییر فصل هست یا برون‌ریزی مربوط به کلاس‌های یوگا که تازه شروع کرده‌ام . هر چه هست غمگینم . غروب رفتم بیرون . گفتم شاید حالم بهتر بشود . پخش ماشین را روشن کردم و الکی توی خیابان‌ها چرخیدم . از کنار خانه‌های دوست هام رد می‌شدم ، ماشین‌هایشان را که توی پارکینگ‌هایشان پارک شده بود نگاه می‌کردم ، و دلم را می‌دیدم و حرف‌هایی را ، که حسرت گفتن‌شان توی دلم بود . از جلوی خانه‌هایشان رد می‌شدم ، ماشین‌هایشان را که توی پارکینگ‌هایشان پارک شده بود نگاه می‌کردم و توی دلم آرزو می‌کردم که ای کاش بین دوست‌هام یکی بود که انقدری باهاش راحت باشم که بشود بهش یک پیامک بفرستم و بگویم جلوی درِ خانه‌ات منتظرت هستم . بعدش بدون معطلی بیاید بیرون ، بنشیند توی ماشین ، بگویم شانه می خواهم ، بگوید جان بخواه . سرم را بگذارم روی شانه‌اش و غم‌هایم را بلند بلند گریه کنم و او هی نوازشم کنم فقط و بگوید که می‌فهمدم . بگوید درست می شود . بگویم یک جاهایی توی زندگی‌ام هست که مجبورم خفه خون بگیرم و بغض‌هایم را بخورم . بگویم یک جاهایی هست که کم می‌آورم . و او بگوید این‌ها کم آوردن نیست ، قد کشیدن هست . و من باورم بشود ... بعدش با هم برویم کنار دریا ، با هم چایی بخوریم ، با هم دراز بکشیم روی ماسه‌ها ، با هم ستاره‌ها را ببینیم ، با هم حرف های مگو بزنیم ، با هم " دوست " باشیم 
 
 
 
پ . ن . :
 
درد دارد وقتی ساعت ها مینشینی و به حرف هایی که هیچ وقت قرار نیست بگویی فکر می کنی .
 
" هانریش بل " 
 
 
  
نویسنده : candle ; ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ مهر ۱۳٩۳
تگ ها :

فیروزه بارانِ دلم

 

امروز 28 شهریور بود . گرم و شلوغ و فیروزه‌ای . با مستر و پسرک و خواهرِ مستر که دختر مودب و مهربانی‌ست و چند روزی‌ست که پیش ماست ، رفتیم کنار دریا . شام را که خوردیم ، یکی دو ساعت دراز کشیدم روی ماسه‌ها و سنگ‌های ساحل . با دست‌های باز . با یک جسم آرام و یک خاطر آرام‌تر . هیچ تمنایی نداشتم از این زندگی . همه چیز همان‌جایی بود که باید می‌بود . درست سرِ جای خودش . موزیک ؟ نوا ، با شعر حافظ ، با صدای همایون ... شب بود . هیچ نوری نبود . فقط ستاره‌ها بودند . فقط ستاره‌ها بودند و های و هوی دریا ، که وقتی چشم‌هات را می‌بستی و باهاش همذات پنداری می‌کردی و حس می‌کردی دریا دارد از درون تو می‌جوشد و به همه‌ی پهنه‌ی هستی سر ریز می‌کند ، یک سنگینیِ آرام خوبی تو را می‌کشید توی دلش . یک سنگینیِ آرامِ خوبی که بهت می‌گفت زیر پاهایت سفت است و تو می‌توانی راه بروی و بروی و بروی تاااا هر کجا که بخواهی . یک سنگینیِ آرامِ خوبی که می‌گفت به مادرت ، به زمین اعتماد کن ... ستاره ها خیلی زیاد بودند . انگار که خدا ، شب را ستاره بندان کرده بود برای دل من . امشب من هم به ستاره‌ها تعلق داشتم . به ستاره ها . به راهِ شیری . به آسمان . به پهنه‌ی هستی . امشب هیچ کدام‌مان جدای از هم نبودیم . باورتان می‌شود اگر بگویم 4 تا شهاب سنگ هم دیدم ؟ باورتان می‌شود که هر چهار تایش را هم تقاضا کرده بودم از آسمان ، و منتظر دیدنشان نشسته بودم ؟ با هر شهاب سنگ ، یک بار آرزویم را روی ستاره‌ها پاشیدم . چهارمی را که دیدم ، و آرزویم را که با خنده و فریاد به ستاره‌ها گفتم ، دلم قرص شد که شادی‌ای که دیروز غروب زیر پوستم جان داده بود و شب قبلش خواب از دست رفتنش را دیده بودم ، امشب توی یک پیکره‌ی زیباتری ، دوباره زنده می‌شود و همه‌جا را پر از نور می‌کند ... حالا یک درخشش فیروزه‌ای شبانه‌ای از در و دیوار شب‌م آویز شده و دارد من را نرم نرم بالا می‌برد ...

اول بهار ، هیچ فکرش را نمی‌کردم که این‌همه نور بتابد توی دل آخرین جمعه شبِ  شهریوری‌ام . حالا بیایید با هم آخرین شب پاییزی مان را پیشگویی کنیم . من که می گویم نور ها زایش می‌کنند ... من می‌گویم نور‌ها زایش می‌کنند و همه‌ی دنیا را می‌کنند مال خودشان . من می‌گویم دنیا در برابر خنده‌ی نورها ، می‌رقصد ، و پیچش آن‌همه نور و آن‌همه رقص ما را تا دنیا دنیاست ، می‌خنداند ...

 

 

پ . ن . :

پشت آینه آرام به ناخن خراشیدم 

من آرام رفت

یار آرام آمد 

" علیرضا روشن "

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

یازدهمین سال

 

امروز پسرک را برده بودیم منزل پدر مستر . عصر ، موقع برگشت ، گفت که می خواهد شب را همانجا بماند . همانجا ماند . من و مستر رفتیم برای خرید . عجله داشتیم . باید برای شام می‌رسیدیم منزل داداش بزرگه . خرید هایمان چی بود ؟ خانوم م. یک چیزی خواسته بود که باید برایش می‌خریدیم . سیم شارژر ریش تراش مستر هم آسیب دیده بود توی این چند سال . باید می‌رفتیم نمایندگی فیلیپس ، یک شارژر می‌خریدیم . خرید‌های کوچک دیگر هم داشتیم . توی عجله‌هایمان یک دفعه دلم یک آرامش عصرانه‌ی تابستانه‌ی شیرازی خواست . توی ه د ا ی ت بودیم . رفتیم توی یک کافه ای که اسمش را نمی دانم و تا حالا ندیده بودمش . همان اول چشمم افتاد به کتاب سید علی صالحی که توی قفسه ی کتاب ها بود . برش داشتم ، رفتیم طبقه ی بالا ، نشستیم . شروع کردم به بلند بلند خواندن . برای مستر می خواندم که حواسش به مشخصات روی شارژر جدید و شارژر قبلی بود . می‌دانستم حواسش به من نیست . ولی لازم نیست وقتی برای یکی شعر می‌خوانی خودش هم بشنود که . همین که بخوانی و خودت بدانی برای کی می‌خوانی ، خوب است . از خواندن که سیر شدم بلند شدیم . بهم نگاه‌های عاشقانه می‌کرد . بهم نگاه‌های عاشقانه می‌کرد و حواسش پیش شارژر‌ها بود . از کافه که بیرون آمدیم ، داشت غروب می‌شد . دست راستم را توی دستش فشار داد و برای یازدهمین سال تکرار کرد که من را خیلی دوست دارد . توی راه برگشت احساسم تلو تلو می خورد . اندوه 11 پاییز در من بود و شادی 11 بهار . توی راه برگشت ، 11 هزار دختر غروب در من زار می‌زدند و در مقابل زانوهایشان ، که به غم در بغل گرفته بودند ، 11 هزار دختر طلوع ، می‌رقصیدند ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

گفتم به تکلّف دو سه روزی بنشین / بنشست و کنون رفتنش از یاد برفت

 

بعد از ظهر ، سرم گرمِ انعکاس ها بود . غروب با داداش کوچیکه و پسرک رفتیم بازار ا ن ق ل ا ب ، دو تا قاب و شیشه خریدیم ، یکی برای آن بیتی که داداش بزرگه با خط نستعلیق نوشته بود و چند ماه پیش بهم داده بود ، همان که نوشته بود " ستون بزرگی ست آهستگی " . یکی هم برای شعری که آقای ت ا ز ش شکسته نوشته بود و یکی از شاگرد هایم بهم هدیه داده بود . همانی که نوشته بود " هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک ... " . تا قاب ها آماده شود ، یک دوری توی بازار زدیم و ساز ها را نگاه کردیم . پسرک ، مثل همیشه ، دلش جاز می‌خواست ... یک مغازه ای را هم دیدیم که پر بود از تابلوهای رنگ روغن اوریجینال ، که طرح هایشان تراوش های ذهن پیرمردی بود که صاحب مغازه بود و مهربان بود و راهنمای های خوبی می کرد و ازم خواست برای پیاده کردن طرح بروم مغازه اش تا کمکم کند که بتوانم ذهنیاتم را بیاورم روی کاغذ و بعدش روی بوم . یک دفعه چقدر دلم خواست همین جمعه که برمی‌گردم خانه ، باز بومم را از داخل انباری بیاورم بیرون ، و باز سُر بخورم توی دنیای رنگ ها ... نمی دانم ، شاید هم شنبه بروم گالری آقای ت. و ازش بخواهم توی کشیدن درونیاتم کمکم کند . خب نقاشی چیزی بوده که همیشه دلم را می‌کشانده سمت خودش . همیشه استاد های طراحی و رنگ روغن و چهره ، ازم راضی بودند . شاید وقتش باشد که باز بروم سراغ رنگ ها ...

قاب ها را که تحویل گرفتیم ، شب شده بود دیگر . رفتیم پارک آ ز ا د ی . یک مشت چیپس و ماست موسیر و خوراکی های دیگر خریدیم و سه تایی خوردیم . شب دلگیری بود برای من . صدای همایون توی گوشم بود که " ای همدم روز گار ، چونی بی من " .  هوای امشب یک خنکای پاییزی ای داشت که من را یاد یک شب پاییزیِ بارانیِ چندین سال پیش می انداخت که خانه ی پدر ، سر میز شام لوبیا گرم خورده بودیم و من از آمدن پاییز خوشحال بودم ... همان سالی که دلتنگ یک دوست بودم . من همه ی پاییز ها ، همه ی زمستان ها ، همه ی بهار ها ، همه ی تابستان ها ، دلتنگ یک دوست بوده‌ام . همه ی فصل‌ها ، همه ی دقیقه‌ها ، همیشه ...

برگشتیم خانه . پسرک را دوش دادم و خواباندم . با داداش کوچیکه چای خوردیم ، گفتیم ، خندیدیم ، موزیک گوش دادیم ، و هی خواندیم " چونی بی من " ... داداش کوچیکه هم خوابید . حالا شب از نیمه گذشته است . همایون هنوز می خواند " من با رخ چون خزان ، زردم بی تو ، تو با رخ چون بهار ، چونی بی من " . صدایش پیچیده توی دلِ ورژنِ جدیدِ فکر های قدیمی ام ... نمی فهمم چرا بعضی ها  انقدر لعنتی اند که نمی شود ، هیچ جوری نمیشود ، دل وامانده‌ات را بکنی ازشان و خودت را یکبار برای همیشه راحت کنی ... انقدر لعنتی‌اند که آدم دلش می‌خواهد بکشدشان روی همه‌ی بوم‌های دنیا ، و در حین کشیدنشان ، هی بخواند با ناله‌های پاییزی که : ای مونس و غمگسار ، چونی بی من ...

 

 


 

  
نویسنده : candle ; ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

انعکاس ها

 

هنوز خانه‌ی پدر هستم . پسرک هم هست . پریشب از منزل پدر مستر برگشت . من هستم و پسرک و داداش کوچیکه . ساعت 3 بعد از ظهر هست . سه تایی با هم نهار خوردیم . چایی بعد از نهار را هم خوردیم . یک کمی تیرامیسو هم از دیروز مانده بود بود توی یخچال ، آوردمش همراه چایی بخوریم ، که کسی نگاهش نکرد . حالا آن دو تا نشسته اند پای تبلت هایشان و دارند بازی می کنند . امروز پسرک بعد از یک بازیِ جنگیِ پر هیاهو ، رفت درِ راهرو را ببندد ، که متوجه شد در راهرو بنظرش خیلی کوچک میآید . نگرانش هستم که اینهمه  می‌نشیند پای بازی . داداش کوچیکه می گوید می خواستی بچه نیاوری ، حالا که آوردی این نگرانی ها را به جان بخر تا یادت بماند که دومی را نیاوری ... آن‌ها نشسته اند پای تبلت ، من هم نشسته ام توی هال ، پای لپ تاپ و تیرامیسو خوردن . تصویرِ گلخانه ی پشتِ سرم منعکس شده توی مانیتور ، و یادم را کشانده سمتِ آن‌هایی که یک موقعی تصویرشان منعکس شده بود توی زندگی ام و من تصویرشان را واقعی می پنداشتم . فکر می کردم واقعا روبرویم ایستاده اند . فکر می کردم حضور دارند . و این تلقین باعث شده بود که حتی گرمای‌شان را هم حس کنم . حالا می‌بینم خیلی چیز ها زاییده ی فکر من بوده و وجود خارجی نداشته . یک انعکاس بوده فقط . یک انعکاس بوده از چیزی که با من فاصله ی زیاد داشته است . حالا دارم تلاش می کنم تا واقعی تر ببینم . هر چند که همان‌هایی هم که من با همه ی تلاش‌هایم ، واقعی فرض می کنم ، ممکن است واقعیتی نداشته باشد . بهر حال چیزی که چشم های من می‌بیند ، شاید متفاوت با چیزی باشد که چشم‌های تو می‌بیند ... دارم تلاش می‌کنم تا هیچ استنباطی از هیچ موقعیتی و هیچ صحبتی و هیچ رفتاری نداشته باشم . دارم تلاش می کنم چیز هایی را که می‌بینم یا می‌شنوم یا از هر طریقی دریافت می‌کنم ، فقط دریافت کنم . دارم تلاش می کنم که تا جاییکه بتوانم ، راجع بهشان با کسی صحبت نکنم . چون بارها برایم اتفاق افتاده که با یک دوست ، یک پدیده ی واحد را به دو شکل کاملا متفاوت  دیده ایم ... بله ، باید یک دری را توی زندگی‌ام باز کنم ، انعکاس ها را و تصورات باطل را بگذارم بیرونِ این در ، و در را ببندم ...

تیرامیسو هم تمام شد . این دو تا هم هنوز گرم بازی‌اند . انعکاس گلخانه ؟ نه ، دیگر نیست . حالا رو به گلخانه نشسته‌ام . تصویر مبل پشت سرم و دهانه ی لوله ی دود‌کش بخاری ولی منعکس شده توی صفحه ی مانیتور . می‌دانی ، انعکاس ها همیشه هستند ، همه جا ...

 

 

 

  

  
نویسنده : candle ; ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

می خواهم قله نشین باشم

 

اصلا می خواهم کبودِ تاریکِ بن بستِ کوچه ها را گم کنم .

اصلا می خواهم دخترک آفتاب باشم .

تابیدنم گرفته است ... دست هایتان را بدهید نور بگذارم توی دست هایتان . چشم هایتان را بدهید رنگین کمان بکشم توی نگاهتان .

 اصلا دست های پر از نورتان را بگذارید توی دست های من ، بال و پر بگیریم با هم . برویم تاااا بالا تر از قله ی مزلو . بتابیم همه مان . کار عشق مان بالا بگیرد . توی غوغای تابیدن هایمان گم بشویم . توی گم شدن هایمان پیدا بشویم . و بتابیم ، بتابیم ، بتابیم ...

 

 

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

دست از طلب بدارم تا کام ، اگر خواست بربیاید ، اگر خواست برنیاید

 

فرقی نمی کند . فرقی نمی کند که کسی بداند یا نداند . فرقی نمی کند که کسی بفهمد یا نفهمد . فرقی نمی کند که کسی نگاه کند یا نکند . فرقی نمی کند که کسی چیزی بگوید یا نگوید . فرقی نمی کند که کسی ناسزا بگوید یا تعریف بدهد . هیچکدام فرقی نمی کند . چیزی که بود و نبودش فرق می کرد ، همان دستی بود که نبود . حالا ، بود و نبود آن دست هم فرقی نمی کند . 

 

 

پ . ن . :

درخت که می شوم

تو پائیزی !

کشتی که می شوم

تو بی نهایت طوفانها !

تفنگت را بردار

و راحت حرفت را بزن !

" گروس عبدالملکیان "

 

 


  
نویسنده : candle ; ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

← صفحه بعد