هابی و لابی ، دو دشمن قدیمی

 

دکتر کتابفروش پرسیده بود که تا حالا پیش آمده که خواندن کتابی را ناتمام بگذاریم یا نه . به کتاب هایی فکر کردم که تا نیمه خوانده امشان . تعدادشان خیلی زیاد بود . ناتور دشت ، یک عاشقانه ی آرام ، یوزپلنگانی که با من دویده اند ، دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد ، آرش در قلمرو تردید ، عقاید یک دلقک ، سه شنبه ها با موری ، شب ممکن ، یکی دو تا از کتاب های دبی فورد ، زن بودن ، یک عالمه کتاب زبان و مجله ی ویوا و  ...

الان ، بعد از نوشتن این لیست ، حالم مثل چند پر کاهو هست که چند روزی داخل یخچال و بیرون از پلاستیک یا ظرف در دار مانده باشد .

اصلا وقت نمی کنم به هابی هایم برسم . بله ، به هابی نمی رسم . فقط به لابی میرسم . لابی که میدانی کجاست . لابی همان هال خانه ی ما ست که درش باز است و مدام یکی می آید و یکی میرود .  تازگی ها خانوم همسایه هم صبحها ها می آید خودش را وزن می کند و برمی گردد . از 88 رسیده به 86 و نیم ، و خیلی هم خوشحال است . همان خانوم همسایه را می گویم که شبمان را بهاری کرده بود . کلا آدم خوش حالی ست .


راستی یک شمع هم خریده ام برای روی میز داخل لابی . خیلی ناز میسوزد . یکدست و آرام و بی اشک . پریشب که همکار مستر و خانومش اینجا بودند، حدود 3 ساعت و نیم روشن بود و تازه نصفه شد . می خواهم یک عالمه اش را بخرم . آخر یک میز جدید برای لابی مان سفارش داده ایم که قرار است امروز از تهران برسد ، و من دلم می خواهد همه اش رویش شمع روشن کنم تا مسافر های هتل مان در یک فضای رویایی قهوه ترک بنوشند . امروز پدر مستر پشت تلفن می گفت چرا تعطیلات را نمی آیی شیراز ؟ نمی دانست که هتلداری کار سختی ست . پدر مستر خیلی چیز ها را نمی داند . پدر شوهر مردم می شود انشتین ، پدر شوهر ما می شود آقای " ش " که با اینکه خیلی مرد نازنین و مهربانی ست ، ولی هیچ چیز از هتلداری نمی داند.

 

عکس این پست مال چند وقت قبل هست که می خواستم از داخل ماشین ، از غروب خورشید عکس بگیرم و کتاب شب ممکن هم مثل همیشه ، مثل همه ی کتاب های نخوانده ام ، یک جایی همین دور و بر بود .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

روز مره هااای الکی

 

حالا دیگر ما هم ویندوز سون داریم ویندوزاااای الکی . دارم فکر می کنم که ما چقدر نامجو را در زندگی مان کم داشته ایم تا حالا . نامجو اسم یکی از دوستان قدیم بابا هم بود . توی بلوک کناری مان زندگی میکردند . آن یکی نامجو هم خیلی آدم مثمر ثمری بود . با همکاری همسرش ، 9 نفر به جمعیت این کره ی خاکی اضافه کرد ، که گویا یکی شان هم توی همین مجتمع خودمان ساکن است .

چند روزی میشود که یک لپ تاپ خریده ام . دسک تاپم را هم به آقای س سپرده ایم بیاید ببرد برای یک مدرسه ای که توی یکی از روستاهای اطراف هست و از ما بدبخت تر هستند . من نظریه ی نسبیت را خیلی خیلی دوست دارم . باعث می شود که آدم حالش " مطلقا خراب " نشود . دیشب دوست مستر و خانومش را پاگشا کردیم . خانوم دوست مستر می گفت که دایی اش نیوزیلند زندگی می کند . می گفت آنجا هر دو هفته یکبار می آیند خانه ی آدم و اتاق بچه ها را چک می کنند که از لحاظ وسایل بازی کم و کسری ای نداشته باشد . از نظر بهداشت و وضعیت تغذیه هم بچه ها چک می شوند . من انشتین را کلا خیلی دوست دارم . یک چیز دیگری هم میگوید . می گوید هسته ی اتم را می شود شکافت اما بینش مردم را به سادگی نمی شود تغییر داد.


 من لپ تاپم را گذاشته ام توی آشپزخانه . گذاشته امش توی آشپزخانه ، تا شادی اش با من مانا ترباشد . حال خوبی دارم وقتی میبینم توی آشپزخانه هم میشود کانکت شد . آشپزخانه ام شده نت پز خانه . دنیای من همیشه انقدر تکنلاجیکلی ویک بوده است که حالا که تکنولوژی اطراف من یک ذره پیشرفت کرده ، من هنگ کرده ام . مثل وقتی که دست میزنی به حشره های توی برنجهای ایرانی ، و آنها خودشان را میزنند به مردن . امروز یادم رفته بود که باید چطوری با لپ تاپ کار کنم . فکر می کردم تاچ هست . با گوشی ام اشتباه گرفته بودم . هی مانیتور را تاچ می کردم و می دیم هیچ اتفاقی نمی افتد و فکر می کردم لپ تاپم هنگ کرده . حواسم نبود که خودم هنگ کرده ام .


این شبها توی پارک ساعی نشست های بهاره هست با حضور دکتر شیری و استاد عجمی ( خوشنویس و مولوی شناس ) و استاد عشایری که کلی برای خودش کسی هست و خیلی های دیگر . شهرداری منطقه ی شش تهران این برنامه را شبها رایگان برای تهرانی ها اجرا می کند . _ شب نشینی های بهاره _ . پارسال هم این برنامه برپا میشد . من نظریه ی نسبیت را خیلی دوست دارم .

ما بعنوان شب نشینی بهاره رفتیم منزل همسایه ، سالگرد ازدواجشان را جشن گرفتیم . مستر شیراز بود . من بودم و یکی از همکارها و خانومش . خانوم همسایه کلی جلوی آن آقای همکار رقصید . اولش من فکر کردم لابد آقای همکار سرش را می اندازد پایین و به گلهای قالی و کلا طرح ها و نقش ها و ترنج های قالی ایرانی می اندیشد ، ولی دیدم دارد خندان خانوم همسایه را تماشا می کند و با گوشی اش ازش فیلم می گیرد .  و ما هم شبمان بهاری شد .
امیدوارم که شبهای همه ی ایرانی ها بهاری باشد همیشه .

 

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

اگر

 

گفتم که ، از اگر ها خسته ام . به جای هیچ کس و هیچ چیزی نمی خواهم باشم . همینی که هست ،  بهترین هست ،  ولی من هم بازی !

 

 اگر ماه بودم ، اسفند

 اگر روز بودم ، شنبه

اگر عدد بودم ، 2

اگر جهت بودم ، جهتی که به سمت نور هست .

اگر همراه بودم ، بی زحمت و بی درد سر

 اگر نوشیدنی بودم ، قهوه ترک

اگر گناه بودم ، قطعا گناه خوردن سیب نبودم .

اگر درخت بودم ، درخت نخل

اگر گل بودم ، نرگس

اگر آب و هوا بودم ، خنک و یک کمی هم مرطوب

اگر رنگ بودم ، سفید

اگر پرنده بودم ، مرغ دریایی

اگر صدا بودم ، یا صدای خنده ی نوزاد سه ، چهار ماهه ، یا صدای شرشر آب          

اگر فعل بودم ، لذت بردن    

اگر زمان بودم ، لحظه ی حال

اگر خیابان بودم ، آذر ماهِ خیابان ارم شیراز

اگر فیلم بودم ، سینما پارادیزو

اگر یک پزشک بودم ، هی به خودم یاد آوری می کردم که باارزش ترین دارایی بشر ، سلامتی اش هست و آنهایی که به من مراجعه می کنند ، برای باز یابی ارزشمند ترین دارایی شان روی کمک من حساب کرده اند .

اگر یک پنجره بودم ، پنجره ی سراسریِ یک آشپزخانه ی دلباز و روشن بودم که به یک حیاط بزرگ که توی باغچه اش یک عالمه گیاه هست باز می شد .

اگر تاریخ بودم ، روز آفرینش انسان

اگر ساز بودم ، نی

اگر کتاب بودم ، فیه ما فیه مولانا

اگر شعر بودم ، سیلاب نیستی را سر در وجود من نِه / کز خاکدان هستی بر دل غبار دارم

اگر طبیعت بودم ، یا آب بودم ، یا یک کهکشان

اگر حس بودم ، حس بالغ شدن

اگر میوه بودم ، سیب

 

 

 

*****************

 

نان خشکه ها را خیس می کنم ، میریزم پشت دریچه ی آشپزخانه برای گنجشک ها . سر و صدایی راه می اندازند ... :

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

الان های بی اگر

 

1یک چند وقتی هست که دلم ، اگر گفتن و اگر شنیدن نمی خواهد . دلم می خواهد همین حالا را توی مشتم بگیرم . همین شرایطی را که هست . دلم می خواهد که توی دلم هیچ دغدغه ای برای هیچ اگری نباشد .

 

 

 

 

 


2 . مداد رنگی های پسرک :

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

 

 

 

 

3 . عشق ، برنامه ندارد

     مثل باران بهار ..

 

    " میر افضلی "

 

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

 

 

سارا یه مطلبی نوشته بود راجع به قایق شخصی و اینکه خیلی خوبه آدم قایق شخصی داشته باشه .

یادم افتاد به یکی از همسایه ها که قایق شخصی داره و هر هفته میره ماهیگیری .  ما هم همون سه سال پیش که اونا قایق خریدن ، دلمون خواست قایق شخصی داشته باشیم ، ولی خودت که می دونی ، آسمون اینجا ، رنگ آسمون جایی که سارا زندگی می کنه نیست . تا حالا چند بار از ما خواسته که باهاش بریم دریا ، ولی ما جلیقه ی نجات نداریم . سه ساله که تصمیم داریم بخریم و همراش بریم . واقعا سه ساله . از اردیبهشت 88 تا حالا . 

 

 

 

 

*************************

 

عکسی که دلم خواست تو این پست باشه ، مال قبل از عید هست که رفته بودیم خلیج نایبند ، کوچ پرنده ها رو ببینیم :

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

 

 

 

یه شاگرد دارم ،  آی کیو ش خیلی پایینه ، اعتماد به نفسش خیلی بالا . شلوغ و بی ادب ...

دیروز به بچه ها گفتم با car یه جمله بسازید ، این پسره زود تر از بقیه گفت " mother in the car " .

همین یه جمله ی ناقص هم ازش خیلی بعید بود . حسابی تشویقش کردم ...

دیدی بعضی وقتا چقدر تشویق کار سازه ؟ اینجا زیادی کار ساز بود .

 

گفتم با " help " جمله بساز ، گفت " mother in the help "

گفتم با " need " جمله بساز ، گفت " mother in the need "

گفتم با " out of " جمله بساز ، گفت " mother in the out of "

 

گفتم " can you help me , please  " کجا استفاده میشه ؟

گفت " mother in the can you help me , please "

 

 

قشنگیش اینجاست که یه برگه داده بودم دستش که معنی تمام این کلمه ها به فارسی روش نوشته شده بود .

 

 

این بود خاطره ی بسیار زیبای من از آینده سازان این مرز و بوم .

 

 

 

 

 پ . ن . :

دیشب باز با همون بچه ها کلاس داشتم .

باز پرسیدم کی برامون با " can " جمله می سازه ؟

باز همون پسره گفت " mother in the can " .

معنی شو پرسیدم ، گفت یعنی " مادر به پدر کمک می کند . "

بعدش گفت یه جمله ی دیگه هم می تونه با " can " بسازه .

پرسیدم چه جمله ای ؟

بازم گفت " mother in the can " .

پرسیدم این یکی یعنی چی ؟

گفت " این یکی رو دیگه نمی فهمم ."

گفتم یه جمله ی متفاوت تری بساز . مثلا سعی کن از father هم تو جمله هات استفاده کنی .

گفت " father in the mother in the car . "

بعدش از یه پسر دیگه خواستم با want جمله بسازه ، اون هم گفت " mother in the want "

بعدش دیگه فکر کنم  همه ی اونهایی که امید شون به دبستانی ها بوده ، باید دنبال امید های تازه باشن .

 

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها :

رها

 

شب آخر سال :

 

خونه ی بابا اینا هستم . خونه تکونی مامان تموم شده و همه چیز برق افتاده ست . نه دلشوره ی تموم شدن سال رو دارم ، نه دلشوره ی شروع شدن سال رو ... نه تو فکر برق انداختن سیب های سرخ سفره ی هفت سین مامان هستم ، نه تو فکر فردایی که یکی از شلوغ ترین روزهای خانواده ی کوچک ماست ... مستر داره با داداش کوچیکه فیلم می بینه . پسرک هم با مامان و بابام سرگرمه . رهاشون میکنم . همه ی حواسم پیش خودمه ... دوش میگیرم و موهامو اتو می کشم . بعد از اتو کشیدن موهام ، بابا دلش می خواد همونجوری که جلوی تی وی دراز کشیده ، موهامو تو صورتش ول بدم و سرمو آروم تکون بدم تا موهام صورتشو نوازش کنه ... اینکارو می کنم ... بابا غرق یه لبخند آرومه ، غرق رضایت از زندگی ، غرق رضایت از اینکه دو تا دختر داره ... انگار یادش میره من اونی نیستم که همیشه دلش می خواسته : دختری که سه تار میزنه و موهاش پریشونه و دخمرک گوش به حرف باباست ... ساعت نه و نیم با پسرک میریم واسه لالا ... انگار از همه ی دغدغه های این دنیا رها هستم ...

 

 

خواسته م امسال تو خونه صِدام کنن " رها " . داداش کوچیکه مسخره م می کنه . ادای حرف زدنمو در میاره که دارم میگم " رها " . دوستش دارم ...

 

 

 

پ . ن . :

1 . دکتر الهی قمشه ای میگه کلا دو تا مکتب اصلی داریم :    " با او " ایسم   -    " بی او " ایسم 

 

2 . حافظ میگه :

      بر لبِ بحرِ فنا منتظریم ای ساقی !

      فرصتی دان که ز لب تا به دهان اینهمه نیست

 3 . ایگنو میگه معنای شعر هایی رو که میذاری اینجا ، بنویس . من میگم به شعور جمع توهین میشه .

استنباطم رو از این شعر حافظ می نویسم . ای همه ی شما ! جسارت منو ببخشید . 

فکر می کنم تو این بیت ، حافظ نیستی ( مرگ ) رو به یه دریا ( بحر فنا ) تشبیه می کنه و میگه ما لب این دریا نشسته ایم . هر لحظه این امکان هست که این دریا دهان باز کنه و ما رو ببلعه ( ما بمیریم ) . میگه این فرصتی رو که بر لب این دریا هستیم ( این فرصتی که در این دنیا به ما داده شده ) ، غنیمت بدونیم که فاصله ی لب و دهان ( فاصله ی میان بودن و نبودن ) زیاد نیست .

اینکه ساقی رو خطاب قرار میده ، شاید به این دلیل هست که از ساقی تقاضای می ( عشق ) می کنه تا با عاشق بودن ، نا ملایمات رو از یاد ببره .

حالا اینکه چرا حافظ از مرگ به نیستی تعبیر می کنه ، منم نمی دونم . اگه شما ها میدونید ، خوشحال میشم به من و ایگنو هم بگید .

 

 

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها :

خونه

 

پرتقال ها رو که آب می گیرم ، همه جا بوی " امنیت " می گیره ...

بوی " گرم شدن بعد از یه شب سرد " ...

بوی " نترس ، من پیشِتم " ...

 بوی " خونه " ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



 

پ . ن . :

 

1. می خوام از این به بعد تو هر پست یه عکس بذارم از چیزایی که دوستشون دارم . یه چیزی مثل همین پرتقالها ...

2. زندگی یک سیر ازلی - ابدی ست که فقط یک قسمت کوچک از آن روی کره ی زمین انجام میشود . ( الهی قمشه ای )

3 . ارتباط مثل یک رقص است که اگر یکنواخت شد ، حوصله ی آدم را سر می برد .

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها :

شاره ی عشق

 

یادم باشد کار برایم بار نباشد . یادم باشد واژه نامه ی ذهنم را یک تغییر کوچک بدهم ، بجای  " کار و بار "  ، بنویسم  " کار و عشق " ... یادم باشد دست به کاری بزنم که عشق یک شاره شود که شرّه کند در همه جای روز  ...

 

 

 

پ . ن . :

1 . دانش ، آدم خوب را خوب تر می کند و آدم عوضی را عوضی تر .( دکتر شیری )

2 . دروغ نگویید چون " دون شان شماست " . ( دکتر الهی قمشه ای )

3 . جمله ی دیروز پسرک : Eye turn off the children !  ( = بچه ها چشماتونو ببندین . )

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :

 

 

میرم میوه فروشی ...

لا بلای میوه و سبزیجاتی که جدا می کنم ، یه بوته کاهو و چند بوته سیر و یه فلفل دلمه ای هم هست که میوه فروش وزنشون نمی کنه و می ریزتشون تو پلاستیک خریدم ...

می گم شرمنده مون نکنید ، اون سه تا پلاستیک رو هم بکشید . میگه : " صد کیلو از این میوه ها فدای خاک پاتون که اومدید از مغازه ی ما خرید می کنید . "

 

 

شاد میشم از اینکه دارم جایی زندگی می کنم که بلند ترین ساختمونش ، پنج طبقه داره ... که مردمش هنوز از خاک فاصله نگرفتن ...

 

 

پ . ن . :

 پسرک بهم میگه " I loves you . "

 بهش میگم فقط واسه ی he  و  she  می تونی loves استفاده کنی .

میگه می دونم ، ولی چون شما رو بیشتر از یه دونه دوست دارم ، دلم می خواد بهت بگم   I loves you  !!!

بچچچچم s  جمع گذاشته بوده سر فعلش بغل

 

 

 

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :

سیلاب نیستی را سر در وجود من نه / کز خاکدان هستی بر دل غبار دارم

 

 

نمی دونم چرا وقتی به اینجا ( + ) سر می زنم ، یه آدمایی درون من آرام چهار زانو میزنن ...

چهار تا هستن ... خانوم جوان هستن ... شلوار گشاد سفید پوشیدن ، با بلوز تنگ آستین بلند یقه هفت سفید ... موهاشون بلند و مرتب هست و ریخته رو شونه هاشون ... گندمگون هستن ... با لبخند نگاهم می کنن و دستشون رو به نشانه ی سکوت رو بینی شون میذارن ... یه چشمک بهم می زنن و به آرامش دعوتم می کنن ... و من یکدفعه خالی می شم از هر بودنی ...

 

 

پ . ن . :

1 . عصر ظهور او همان عصر ظهور ماست

   عصر ظهور او درون ماست ، برخیزیم

2 . در این دیار بی قراران ، قرار من تو بودی ... رفتی ...

3 . با هم مثبت اندیشانه بخوانیم : خشت اول چون نهد معمار راست ، تا ثریا می رود دیوار راست ...

4 .سوال علمیِ پسرک : " مامان ! به نظرت اگه وایسیم ( = بایستیم ) روی نیروی جابذه ! ، نیروی جابذه می افته پایین ؟ "

5 . عنوان ، بیتی از سعدی ست .

 

 

 

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :

یه تیکه ی اضافی

 

دیدی بعضی وقتا حس می کنی یه تیکه از پازل وجودت گم شده ؟دیدی حس می کنی ناقصی ؟

 

 

حالا من یه چیز خیلی بد فهمیدم : پازل وجودم کامله ، ولی یه تیکه ی اضافی خودشو به زور جا کرده تو پازل زندگی من . نفسم تنگ شده با وجودش ...

 

اگه بخوام اون تیکه رو از زندگیم حذف کنم ، یه عالمه از چیزهای با ارزش زندگیمو هم از دست می دم ! یعنی یه جورایی اون تیکه وصل هست به چند تا از تیکه های به درد بخورِ پازل من . تیکه هایی که نمی تونم ازشون بگذرم .

 

 

تو راهی میشناسی که راحتم کنه ؟

 

 

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠
تگ ها :

← صفحه بعد