ماها هیچ وقت عادت نمی کنیم

 

بعضی از تمام شدن ها ، نبودن ها ، نداشتن ها ، بعضی از خاموش شدن ها ، هیچ وقت برایمان عادت نمی شوند . بعضی از روز های آبیِ زندگی ، تمام که می شوند ، بعدش هزار سال هم که از خاموش شدنِ این سیاره بگذرد ، باز هم آسمانیِ آبیِ آن روز ها ، برایمان مثل همان روز اول ، درخشان و روشن است ، باز هم هر وقت برمی گردیم نگاه شان می کنیم ، می بینیم هر کدام شان از یک گوشه گردن کشیده اند تا نگاه های گرم شان را به نگاه هایمان گره بزنند و با لبخند های مهربان شان ما را تا ناکجاهای رویاهایمان بکشانند ...

می دانید ، عادت کردن مال آدم هایی ست که زندگی هایشان بقول کتی ، روی اتوپایلت هست . ماهایی که خودمان دست خودمان را گرفته ایم و داریم خودمان را قدم به قدم جلو می بریم ، که حواسمان به لحظه لحظه ی دقیقه هایی که میگذرد هست ، که بحران های زندگی هایمان را خودمان مدیریت می کنیم و پشت سر می گذاریم ، که حالمان را خودمان خوب می کنیم ، که مسئولیت کارهایمان را خودمان به عهده می گیریم ، که موقع زمین خوردن هایمان ، خودمان دست خودمان را می گیریم و از زمین بلند می کنیم ، که خودمان اشک هایمان را پاک می کنیم ، که خودمان خودمان را بزرگ می کنیم ، ماها هیچوقت عادت نمی کنیم ... 

 

 


  
نویسنده : candle ; ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها :

ایزابل بروژ

 

اگلانتین ( به معنای نسترن ) صدایم می کنند ، ولی اسم واقعی ام او به پین است . مادرم اسمم را در شبی بارانی و سرد مثل امشب پیدا کرده . دو سال از عروسی اش می گذشت . پدرم هنگام گذراندن تعطیلات در بروتانی با او آشنا شده بود . طی اقامتش در آنجا ، دور و بر مادرم پلکیده و تمجیدش کرده بود . دو هفته ی تمام . دو هفته پشت به اقیانوس ، جلوی لباس شویی ای که مادرم در آن کار می کرد . هر روز لباس می برد برای شستن . از آنجا که دو تا پیراهن و دو تا شلوار بیشتر نداشت ، کاری می کرد که پیش از ظهر آن ها را کثیف کند تا بعد از ظهر ببردشان مغازه . پانزده روز بعد ، لباس هایش از بسیار شستن نخ نما شده بودند ، طوری که از آن طرف شان می شد اشیا را دید . طی این مدت ، قلب مادرم هم بر اثر پافشاری پدرم همچون صابونی که توی آب حل شود ، نرم شده بود . بعد پدرم برگشت پاریس که آنجا مغازه ی ساعت سازی داشت ، و مادرم را هم مانند صدفی کمیاب که در ساحل پیدا کنند ، همراه خودش برد . دو سال اول همه چیز به خوبی و خوشی گذشت . لبخند مادرم پشت پیشخان ، به مغازه روشنی می بخشید . پدرم از این سو به آن سوی مغازه می دوید تا زنگ ساعت های شماطه دار را به طور یکسان میزان کند . روی همان ساعتی که برای اولین بار از جلوِ مغازه ی لباسشویی گذشته بود . هر روز به تعداد مشتری ها افزوده می شد : شادی مورد خوشایند همه است . کار و کاسبی به سرعت گسترش می یافت . باید مغازه را بزرگتر می کردند . فروشنده ای استخدام کردند . افسوس . این دختر برای چنین کسب و کاری بسیار ساده لوح بود ، ولی برای بقیه ی کار ها بسیار دانا . پدرم حواسش رفت جایی دیگر ، آن چنان که ساعت ها همگی از کار باز ایستادند و شماطه ها وقت و بی وقت شروع کردند به زنگ زدن ... جز موقعی که باید زنگ می زدند . مادرم پشت پیشخان بیش از همیشه به لبخند زدن ادامه می داد . سرانجام یک روز یکشنبه بی آنکه خبری بدهد ، سوار قطار شد و به بروتانی برگشت . همه ی لبخند ها و شادی های زندگی را نیز همراه خودش برد . پدرم سراسر شب را توی مغازه پرسه زد . صبح دختر فروشنده را مرخص کرد و با لباس هایی تمیز و قلبی گرفته راهی بروتانی شد . دو ماه وقت صرف کرد تا بتواند دوباره دل مادرم را به دست بیاورد . روز آخر که امیدش را از دست داده و می خواست برگردد ، مادرم قبول کرد برای قدم زدن همراه او به دشت و صحرا برود . پدرم هی حرف می زد و حرف می زد و حرف می زد . طی مدتی که هی حرف می زد و حرف می زد و حرف می زد ، مادرم هم آواز می خواند و آواز می خواند و آواز می خواند ، موضوعی که باعث می شد پدرم نا امید شود ، و سرانجام دست از حرف زدن بردارد . حالا که مادرم به حرف هایش گوش نمی کرد ، حتی مسخره اش می کرد ، صحبت کردن چه فایده ای داشت . پدرم داشت برای جدایی همیشگی آماده می شد که مادرم همچنان در حال آواز خواندن خود را در آغوشش انداخت ، چنان ناگهانی که روی علف ها شروع کردند به غلتیدن و غلتیدن تا رسیدند به پرچینی از بوته های آزالیا . یک سال بعد من بدنیا آمدم . مادرم که هیچوقت نمی توانست گلها را از هم تشخیص دهد ، تصمیم گرفت به یادبود آن روز اسمم را بگذارد اگلانتین . 

 

 

ایزابل بروژ / کریستین بوبن / ترجمه ی پرویز شهدی / نشر چشمه 

 

 

 


  
نویسنده : candle ; ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها :

هزاره های ماندگار

 

انگار که آغازِ صبحِ روزِ اولِ خلقت باشد ، و این آغاز هزاران هزاره پاییده باشد ، و این ثانیه هم هزاران هزاره ماندگار باشد ، و قرار بر این شده باشد که بعدِ این ثانیه هم ، هزاران هزاره ی دیگر ، باز آغازِ صبح روز اول با شکوه برگزار بشود ...


همینقدر آرام ام ...

تمامِ صبح های فروردینی ام را همینقدر آرام ام ...

 

راستی ، نگفتم بهتان ، دارم نور می بافم ... مستر می گوید پهن اش کنیم روی پارکینگ ، من می خواهم پهن اش کنم روی پشت بام . حتما توی دلش چقدر حرف های نگفته برای خورشید دارد ... رجِ اول را تمام کرده ام ... 

 

 


  
نویسنده : candle ; ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٤
تگ ها :

سال شش ام

 

سال 87 ، همین روز های آخرِ سال بود که اولین پست این وبلاگ را نوشتم .

 

 

سال شش اُم .

سال شش اُم خیلی خوب گذشت . همان سالی بود که باید می بود . 

پیش تر ها زندگی ام مثل مرحله های یک گِیم بود که داشتم یکی یکی بازی شان می کردم . زندگی نمی کردم ، " ادای " زندگی کردن را در می آوردم . بلد نبودم چطوری باید مراحلِ گِیم ام را بازی کنم تا بشود زندگی کردنِ واقعی . نه کسی راجع به این قضیه با من صحبت کرده بود ، و نه من می دانستم که باید ازشان راجع به این قضیه چیزی بپرسم . یعنی در واقع نمی دانستم که زندگی کردنِ واقعی را بلد نیستم . می فهمیدم یک جای کار می لنگد ها ، ولی نمی دانستم کجایش . بعضی وقت ها شک می کردم به اینکه نکند بلد نیستم مرحله ها را زندگی کنم ، و اینجور وقت ها ، امیدوار بودم یک کسی پیدا شود که زندگی کردن را برام جا بیندازد ، همانطوری که یک معلم ریاضی ، مفاهیم ریاضی را توی ذهنِ شاگردش جا می اندازد . امیدوار بودم این فرشته ی نجات ، تا 28 ، 29 سالگی ام پیداش بشود ، ولی هیچوقت پیداش نشد ... من به پیدا نشدن اش اعتراض داشتم . اغلب مشتم را محکم می کوبیدم روی میز و فریاد می کشیدم " اعتراض دارم  " . ولی کسی آنجا نبود که صدای مشت ها و اعتراض هام را بشنود . کم کم مشت هام شروع کردند به درد گرفتن ، و صِدام هر روز خفه تر می شد ... من ولی بلد نبودم که اگر 10 بار اعتراض کردم و کسی آنجا نبود ، رفتنِ همان راه ، برای بارِ یازدهم و بیستم و صدم و هزارم هم ، به احتمال زیاد نتیجه ای نخواهد داد . این هم یکی دیگر از قواعد بازی بود که یاد نگرفته بودم . می دانی ، زیادی به کائنات اعتماد کرده بودم . و فکر کرده بودم همین اعتماد کردن کافی ست . قاعده های اعتماد کردن را هم نمی دانستم . منتظر نشسته بودم که یکی پیدا شود و همه ی قاعده ها را یک جا یادم بدهد . هیچ وقت پیداش نشد ...

بله ، پیش تر ها ، ادای زندگی کردن را در می آوردم . سال شش ام یاد گرفتم که زندگی ام را زندگی کنم . 

سال شش ام ، ذهنم کیفیت یادگیری داشت . همه ی حرف هایی را که برای یادگرفتنِ چون و چراییِ " زندگی کردن " لازم داشتم ، توی هوا می قاپیدم و همه اش جمله ی آقای ن. توی ذهنم بود که یک روز وسط کلاس ، ساز را گذاشته بود روی صندلیِ قهوه ایِ کناری اش ، و دست به سینه نشسته بود و صداش را صاف کرده بود و گفته بود " همه ی تلاش هات را تا قبل از 40 سالگی بکن ، که بعدش دیگر وقتِ برداشت هست " . همه ی روز های سال شش ام ، این را یادم مانده بود که تا 40 سالگی ام ، فقط کمتر از 6 سال مهلت برام مانده است . دقیقه هام را نفس کشیده بودم ، و از کنار هیچ دقیقه ای ، بی اعتنا نگذشته بودم ...

پیش تر ، تشنه که می شدم ، برای چیزی که تشنه اش شده بودم ، به هر قیمتی به آب و آتش می زدم . و تقریبا هیچ وقت هم ثمری جز دست و پای سوخته ، و ریه های پر از آب ، عایدم نشده بود . سال شش اُم یاد گرفتم که کاری که باید با تشنگی کرد این است که تشنگی ام را حس کنم ، اگر آبی در بساط بود ، بنوشم ، اگر هم آبی در بساط نبود ، صبوری کنم و سرم را با چیز های دیگری گرم کنم که تشنگی هام کمتر مجال خودنمایی داشته باشند . 

سال شش ام ، برای خودم هدف های بزرگ ترسیم کردم . سال شش ام نترسیدم از اینکه هدف های بزرگ داشته باشم . ترس از هدف های بزرگ را با آغوش باز پذیرفتم و فهمیدم که اصلا هدف اگر من را نترساند که بزرگ نیست که ... سال شش ام ، بلند بلند با خودم حرف می زدم تا صدای ترس هام ، من را سست نکند ...

سال شش ام فهمیدم که خیلی چیز ها را ندارم ، ولی چنته ام آنقدر ها هم خالی نیست که نشود هیچ کاری کرد ، که نشست و دست روی دست گذاشت و ماتم گرفت . فهمیدم توی چنته ام یک چیز های به درد بخوری پیدا می شود که بشود به اتکایشان از سر جایم بلند بشوم ...

سال ششم از سر جایم بلند شدم ...

سال شش ام ، سال ششم ام بود . و من خیـــلی دوستش داشتم ...

 




  
نویسنده : candle ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۳
تگ ها :

آفتاب شادی

 

دارم سه گاه گوش می کنم ، بخت سرکشِ همایون را . باران هم دارد می بارد . تپه های رو به روستای پ ل ن گ ی هم سبز شده اند . بهار هم همین نزدیکی هاست . چراغ دلم هم روشن مانده است . بخت هم یار است ، یار هم موافق ... شکّی هم برام نمانده که زندگی همین است ، و نمی خواهم هیچ جای دیگری دنبال هیچ چیز دیگری به اسم " زندگی " بگردم . گیرم که زندگی ، یک جاهایی هم ساز مخالف بزند . خب بزند . مگر باید همه ی ساز ها با ساز من کوک باشند ؟ ساز ها تعهدی دارند مگر ؟ گیرم که یک جاهایی هم زندگی بهم سخت بگیرد و مجبورم کند سکوت کنم . گیرم که کم هم بیاورم ، بغض هم بکنم ، حرف هم نتوانم بزنم ، اخم هم نتوانم بکنم حتی ... گیرم که اگر هم صِدام در بیاید ، همان چیز هایی را هم که با هزار زحمت به دست آورده ام ، از دست بدهم . گیرم که یک جاهایی هم مجبور بشوم دست های خودم را بگیرم ، توی چشم های خودم نگاه کنم و به خودم یاد بدهم که بزرگ بشود ، که قد بکشد تا جایی که هیچ کسی و هیچ چیزی براش انقدری مهم نباشد که بتواند بهم اش بریزد . گیرم که هی شعر حافظ هم با صدای همایون توی دلم بچرخد که " کافر مبیناد ، این غم که دیده ست / از قامتت سرو ، از عارضت ماه " گیرم که همین یکی دو شبِ پیش هم مجبور شده باشم دلم را از یک چیز های عزیزی بِبُرم ، رها کنم ... گیرم که حالا جای بُرش هم خیلی دردناک شده باشد ... گیرم که اصلا بخت هم یار نباشد ، و یار هم موافق ... شادی را که در دست های بخت ، و بخت را که در دست های یار نمی شود جست ... ژوزه مائورو هم همین را می گفت . می گفت " یک روز دیدینها به من گفته بود که شادی ، خورشیدی است که در دل می درخشد ... "

 

 

 

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۳
تگ ها :

زندگانی رنج دارد، مگر آنکه زنده مانی را انتخاب کنیم .

 

من امروز دلم خرس می خواهد . همه ی خرس های دنیا را . شاید با بغل گرفتنشان ، یک کمی از غم هام آب بشود ، برود بریزد توی دریاچه ی جادو ای که همه ی غم ها را تبدیل به خوش حالی می کند ... 

تا حالا شده دوستی داشته باشی که وقتی پیشش هستی ، برات فلوت بزند ؟ براش شعر بخوانی ؟ برات یک آواز ، توی چهارگاه بخواند ؟ براش یک تکه از شازده کوچولوی انگلیسی بخوانی ؟ صفحه ی26 را ؟ همان که شازده کوچولو داشته از اخترکی که یک پادشاه ساکنش بوده ، رد می شده ؟ همان پادشاهی که تا آخرین لحظه ، با صدای پر ابهتش به شازده کوچولو فرمان می دهد بمان ، تو را سفیر خود می کنیم ، ولی نمی گوید دلم می خواهدت ؟ همان خُلقی که چه اشک ها که از چه چشم ها نبارانده و چه خون ها که به چه دل ها نکرده ؟ ... بگذریم کندلکم . انتظاری که از کسی نداری که ؟ نه . نه ، دلکم . ندارم . خیالت راحتِ راحت باشد ...

شده برات شعر بخواند ؟ براش کار جدیدِ پسرک را پلی کنی ؟ برات همان را با فلوت بزند ؟ شده برات " قایقرانانِ رودِ ولگا " را بزند ؟ با هاش توی کتاب های نُت اش قدم بزنی ؟ بهش تابلو های جدیدت را نشان بدهی ؟ براش نوا پلی کنی ؟ نوا را بشناسد ؟ نوا را دوست داشته باشد ؟ نوا را دوست داشته باشی ؟ دوستی که بشود بهش کتاب هدیه بدهی ؟ دوستی که بهت کتاب هدیه بدهد ؟ دوستی که توی قفسه ی کتاب هاش ، کتاب های تالیف خودش را ببینی ؟ دوستی که وقتی باهاش هستی ، هوا یک کمی شکفته تر باشد ؟ سنجاقک ها یک کمی سر براه تر و گوش به حرف تر باشند ؟ دوستی که برای مهاجرتِ هیچ پرنده ای انقدری غمگین نشده باشی که برای رفتن او ؟ ...

بچه ها ، همه تان ، همه ی خرس هایتان را امروز بهم قرض بدهید تا دلِ غمگین ام بفشاردشان توی آغوشش و های های گریه کند ... راستی ، یادم هم بیاورید که غروب های آرام و شب های تاریک و طولانی هم می گذرند . یادم هم بیاورید که هیچ مهمانی هم ، توی هیچ خانه ای ماندنی نیست ... 

 

 

پ.ن. :

1 . عنوان از جیم بوچر است . 

 

 

2 . برای " یادِ ایامی که در گلشن فغانی بود "

    شبیهِ تارِ تنها مانده ی شهناز ، دلتنگم 

   " شهراد میدری "

 

3 . ساعت 6 عصر که غم هام چمبرک زده بودند روی دلم ، دکتر قاف پیام داد که بیا درد دل هام را بشنو و برو . رفتم ، و درد دل هاش را تا یکِ شب شنیدم . بعدش گفتم باید برگردم خانه . گفت فقط تا نُهِ صبح بمان و بشنو ، بعدش برو . گرفتمش توی آغوشم و گفتم امشب نمی شود ، گفتم بگذار یک شب دیگر می آیم تا خودِ صبح می شنومت . یک و نیم خانه بودم ، ولی هر چه خانه را گشتم ، خبری از غم هام نبود . می دانستم ماندنی نیستند . می دانستم قوی تر از این حرف هام که بخواهم لحظه هام را فدای یک غمِ ماندگار کنم . می دانستم قوی تر از این حرف هام که نتوانم با همین حالِ خراب هم یک خورشید ، امید بتابانم توی دلِ دکتر قاف . می دانستم که هیچ مهمانی ، توی هیچ خانه ای ماندنی نیست ... بیایید همه مان برای همه ی مهمان های دنیا دست تکان بدهیم تا با دل های آرام تری راهشان را پیدا کنند و بروند ...

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۳
تگ ها :

ستاره ها

 

بعدش داشتم یک قاشقِ پُر قهوه ی سانتو می ریختم توی قهوه جوش ، که صدای خاموش شدن یک موتور سیکلت و بعدش صدای زنگ در آمد . در را که باز کردم ، بسته ی پستی را که دست پستچی دیدم ، اولین کلمه از آدرس فرستنده را که خواندم ...

 

می گوید این عطر ها ، هدیه ی کریسمسِ من هست به تو و مستر . می گوید هفته ی گذشته خیلی تایمت کم بود و با همین تایم کم ، به مهمان هات هم رسیدی ، کلاس هات را هم هندل کردی ، دندانپزشکی هم رفتی ، مدرسه ی پسرکت را هم عوض کردی ، غصه ی رفتنِ دوستت را هم داشتی ، و خب خیلی خسته و پریشان بودی . می گوید دلم می خواست با این هدیه ، لبخند بیاورم روی لبهات ... همینطور که دارم باهاش چت می کنم و اشک هام می ریزند پایین ، و هی بهش تاکید می کنم که یک لبخند همیشگی نشانده است روی لب هام ، یادم می افتد به همه ی عیب و نقص هایی که از ابتدای دوستی مان تا حالا توی رفتارهاش دیده بودم ، و اینکه می شد مثل همان گذشته ی خیلی نزدیک ، که آدم ها را بی عیب و نقص می خواستم ، که خیلی ها را بخاطر همین آرمان گرایی های نابجا از دست داده بودم ، از دستش بدهم . میشد که دهانم مثل همان گذشته های خیلی نزدیک ، همه اش به شکایت باز باشد ، می شد که پر از انتظار باشم ، اما انتخاب کرده بودم که آدم ها را دوست داشته باشم ، هر جوری که باشند ... 

هی اشک هام می ریخت پایین و خوشحال بودم که انتخاب کرده بودم که این یکی دو روز باقیمانده را به خودم و آدم ها سخت نگیرم . که یک کمی از ستاره های توی دست هام را بگذارم توی دست های آدم هایی که از این حوالی رد می شوند  . میدانی ، فهمیده ام ستاره هات را که به آدم ها میدهی ، دهش ات که با جان و دل باشد ، ستاره های توی دست هات هم ، بیشتر و پر فروغ تر می شوند ... 

دست هات را یک کمی بیاور جلوتر ... بیا این ها هم برای تو . اگر باز هم خواستی ، بهم بگو . یک عالمه ازشان دارم ... کرور کرور ستاره ریخته توی دنیام ... ببین چه مهربان می درخشند  ...

 


 

  
نویسنده : candle ; ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۳
تگ ها :

امروز صبح و ر.

 

صبح زود می روم دندانپزشکی . عکسی را که دیروز گرفته ام ، نشان می دهم و 8 تا نوبت ( از 20 ام تا 30 ام دی ماه ) می گیرم برای رسیدن به دندان هایم . از اتاق دکتر ح. که می آیم بیرون  ، دکتر د. را کنار پذیرش می بینم . می گوید بیا خانه ، هم را ببینیم . فیکس می کنیم برای عصر سه شنبه . قرار می شود خانوم م. و ج. را هم خبر کنم که با هم برویم . توی راه برگشت ، پر از اراده ام . خوشحالم که بالاخره بعد از یک ماه این پا و آن پا کردن ، قدم برداشتم و خودم را کشاندم سمت دندانپزشکی ... می روم میوه فروشی و یک مقداری میوه و سبزی می خرم . توی مسیر ، آقای ق. تماس می گیرد و می گوید امروز 6 عصر ، اولین جلسه ی کلاس با آقای ز. را خواهیم داشت . شماره ی آقای ز. را هم اس می کند برایم . می آیم خانه ، گلدان های توی حیاط را آب می دهم ، بطری های خالی آب معدنی را می گذارم بیرون ، یک لباس خانگی راحت می پوشم ، می ایستم جلوی آینه ، و خودم را نگاه می کنم . بعدش یک بسته دستمال کاغذی و یک اسپری شیشه شور بر میدارم و نقاشی های روی آینه را خیلی سریع پاک می کنم ... آینه را برق می اندازم و با همان رژ لبی که نقاشی های قبلی را کشیده بودم ، روی آینه می نویسم : 

3rd world is a place where people think about a beautiful day , not about creating it .

روی دراور را هم تمیز می کنم ، و شیشه های عطر و پاک کننده های آرایشی و ماسک مو و تونیک مو و سرم مو و لیوان مداد های آرایشی و بقیه ی خرت و پرت های دوست داشتنی ام را می چینم روی دراور . لحاف روتختی را مرتب می کنم ، لابلای پره های یکی از شوفاژهای برقی را تمیز می کنم ، باز خودم را توی آینه تماشا می کنم ، و از اتاق می روم بیرون . کامکار ها دارند می خوانند . توی نوا می خوانند ، و من ناله می کنم با تک تکِ نت های تصنیف شان ... کرانی ندارد بیابان ما / قراری ندارد دل و جان ما / کران تا کران نقش و صورت گرفت / کدامند از این نقش ها آنِ ما ... صدای زنگ گوشی ام بلند میشود . زنگش ، صدای سنتور پسرک هست که قایقرانان رود ولگا را زده و من چقدر از شنیدن این آهنگ لذت می برم ... ر. پشت خط هست . می گوید رفتنش قطعی شده و یک سری مدارک خواسته اند که برایشان فرستاده ، و امروز هم دارد می رود رِست . می گوید از رست که برگردد ، آخرین سیکل کاری ای هست که اینجا می گذراند و بعدش میرود خانه ، تا موقع رفتنش . و می گوید که می خواهد حتما قبل از رفتنش ، اگر شده برای چند لحظه ، هم راببینیم و خداحافظی کنیم ... این ها را که دارد می گوید ، یک بغض گنده ای گلویم را فشار می دهد ، ولی در عرض دو ، سه ثانیه ، خودم را جمع و جور می کنم ... بعدش ، بعد از اینکه خداحافظی می کنیم و تماس قطع می شود ، یک آهِ دردناکِ خیلی دردناکِ جیغ مانندی ، از تهِ گلویم خودش را می کشد بالا ... و خیلی سریع از ذهنم می گذرد که این لحظه ، همان لحظه ای هست که چند صباحی ازش ترسیده بودم و منتظر آمدنش نشسته بودم و بخاطرش مضطرب شده بود و خودم را مهیای آمدنش کرده بودم ... و یادم می افتد به دکتر ص. و خاطره ای که از دوستان زندگیِ خوابگاهی اش برایم تعریف کرده بود ... خوشحال می شوم که آدم آهنی نیستم و گاهی دلتنگ آدم ها می شوم ... اجازه می دهم اشک ها بیایند ... حالا اشک ها پهنای صورتم را پوشانده اند ، حالا دلتنگم ، حالا پر از بغضم ، ولی خبری از آن احساس " از دست دادن " و " جا ماندن " ای که همیشه ازش ترسیده بوده ام ، نیست ... حالا اشک ها رهایم نمی کنند ، ولی من یک زن بزرگ و ارزشمندم ، که آدم ها را برای خودش و دمِ دستِ خودش نمی خواهد ... حالا همه ی آدم ها را سپرده ام به دست های نیرومند و مهربان نیروی پشت کائنات ، و خودم را هم . همه مان داریم توی این جریان بزرگ و شکوهمند می رقصیم . حالا یک کمی دور تر یا نزدیکتر ، خیلی هم فرقی نمی کند . دیگر خیلی هم حنای جبرِ جغرافیا پیش من رنگی ندارد . دورانش به سر آمده آن زمان هایی که از جبرش می ترسیدم و در برابرش کم می آوردم ... حالا دیگر حتی حنای جبر تاریخ هم دارد در برابرِ من رنگ می بازد ... حالا من جزئی از این پهنه ی شکوهمندم ، تو هم جزء دیگری ، و او هم ، و آن ها هم ... همه مان همین جاییم ، توی همین میدان ، خوشبختانه هیچ کداممان از عرصه ی هستی پرت نشده ایم بیرون ... و گیرم هم که پرت می شدیم ... مگر آن خواهر نازنینِ کوچکترم که باید حالا اینجا می بود ، و توی حیاط بغلی زندگی می کرد و هر روز قبل از تایم نهار ، می آمد درِ خانه و یک احوالی ازم می پرسید و یک لیوان چایی باهام می خورد و هم را می بوسیدیم و می رفت ، ولی هیچوقت حتی توی رحم مادرم هم قرار نگرفت ، چه خللی به زندگیِ من وارد کرد ؟ گیرم که از عرصه ی هستی هم پرت می شدیم بیرون ...

حالا خیلی خوشحالم که همه چیز به گونه ای چرخید که من ر. را دیدم و توی زندگیِ این دنیایی ام با هم گپ و گفتی داشتیم و در کنارش نفسی تازه کردم و یک بار زیر نور ماه باهاش بستنی خوردم و دیدگاه های تازه ای ازش هدیه گرفتم ...

حالا پرونده ی با هم بودنمان را - پرونده ی این اتفاق که با خودش چقدر درد و بی قراری و رنج و سکوت و البته قد کشیدن داشت برای من - توی یکی از قشنگ ترین طبقه های دلم بایگانی می کنم و لای پرونده ی این اتفاق را برای همیشه باز می گذارم تا یک وقت دیگری ، یک اتفاق قشنگ دیگری را با دست های خودم و با کمک نیروی پشت کائنات خلق کنم و ضمیمه ی این پرونده ای کنم که تا همیشه باز خواهد ماند ...

راستی ، شعری را که چند ماه پیش ر. ازم خواسته بود بعد از رفتنش بخوانم تا دلتنگش نشوم ، همان که بعد از آن روز ، هر صبح ، بعد از صبح بخیر هایم به کائنات ، می خوانمش ، بگذار آن شعر را همین حالا زندگی کنم :

برخیز و مخور غم جهان گذران 

بنشین و دمی به شادمانی گذران

در طبع جهان اگر وفایی بودی 

نوبت به تو خود نیامدی از دگران 

 

می رویم و می آییم و شادِ شادِ شادیم که بر سر سفره ی او هستیم ...

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ دی ۱۳٩۳
تگ ها :

از دیروز صبح تا حالا ( 2 )

 

این روز ها دریچه ی آشپزخانه را باز می گذارم تا این هوای بهاری را بیشتر نفس بکشم ... میم که می رسد ، از دریچه ی آشپزخانه می بینمش . در را باز می کنم و می بینم با یک هدیه پشت در ایستاده است ... می گوید تو دوست باارزشی هستی . این را خیلی های دیگر هم بهم گفته اند ، ولی من از " م ی گ و ئ ل ر و ی ی ز " یاد گرفته ام که هیچ حرفی را به خودم نگیرم ...

اما وقتی این جمله را کسی بهم می گوید ، که بیشتر از چهل سال عمر گذرانده است ، و بیش از 12 کشور را گشته است ، وسوسه می شوم که حرفش را به خودم بگیرم ... اینجور مواقع الف می گوید تو خود شیفته هستی . ولی من حرفش را اصلا به خودم نمی گیرم !

آن یکی میم هم می آید ، میم سوم ولی تماس می گیرد و می گوید نمی تواند بیاید . مثل هر دوشنبه که یکی دو ساعت را باهم می گذرانیم و البته من جزو گذران عمر حسابش نمی کنم ، این یکی دو ساعت را هم می گذرانیم و جوان می شویم . میم دوم ، نگران تومور هایی هست که پشت گوشش و پشت گردنش در آمده است ... با دلی که نداریم ، دلداری اش می دهیم ، تا ببینیم چه می شود ...

بهش می گویم دارم می روم کلاس ماساژ . می گویم یک روز بیا پیشم ، ماساژ ت ا ی ل ن د ی بگیر تا یک کمی آرام شوی ... نمی دانم بیاید یا نه .

میم ها که می روند ، پسرک از مدرسه بر می گردد . دوش می گیرد ، قطعه ی 38 و 35 را می زند ، من همراهش می خوانم و همزمان ، هال را مرتب می کنم ، سیب زمینی سرخ شده می خواهد که برایش درست می کنم ، تکلیف های مدرسه اش را با هم انجام می دهیم ، آماده می شویم و ساعت 3 می رویم باغ برای جشنی که از طرف مدرسه برگزار می شود . هوای باغ عالی ست . خورشید هم چه مهربان روی همه چیز و همه کس می تابید . دلم دوست می خواهد ... پیش هر کدامشان که می روم ، صحبت از چاقیِ بعد از زایمان است و اینکه قدیم ها چهار پنج تا بچه با هم راحت بزرگ می شدند ولی حالا دو تا بچه را هم نمی شود بزرگ کرد ، و اینکه سبزیِ قورمه سبزی اگر گشنیزش بیشتر باشد بهتر است و اینکه ظرفشویی بوش از سامسونگ بهتر است و اینکه گوشی هر کدامشان چند اینچ است و اینکه همسایه شان که سراتو دارد ، گفته سراتو از اسپورتیج بهتر است و ... یکی شان هم که دارد درمورد سیستم عامل گوشی اپل اش توضیح می دهد ، گمان می کند سیستم عاملش ویندوز است . لبخند هایم را بهشان می زنم و می آیم یک گوشه ی دور از آن ها ، و تا 4:30 با دَد صبحت می کنم . 4:30 تا 8 یک جلسه ی کاری دارد . از 4:30 تا 5 که جشن تمام می شود ، پیش پسرک هستم و تایم خیلی خوبی با هم داریم . خلق و خویش خیلی شبیه به من نیست ، ولی آن گوهری را که دنبالش می گردم ، توی دلش دارد . باهاش که هستم ، بهم حال خوبی می دهد ...

5 می آییم خانه . مستر هم همان موقع می رسد . نسکافه ی عصرانه مان را کنار هم می خوریم ، و من سریع اتاق مهمان را مرتب می کنم برای شب که قرار است ر. بیاید . ساعت سه خبر داده است که برای شام و خواب می آید اینجا . تقریبا ماهی یکبار برای انجام یک سری از کارهای مربوط به شغلش می آید اینجا . هر بار که می آید ازش می خواهم روز قبل از آمدنش اطلاع بدهد ، ولی اطلاع نمی دهد . می گوید نمی خواهم بیندازمتان توی زحمت . هر چه می گویم وقتی اینطوری بی خبر می آیی ، برنامه های ما به هم می ریزد و ما بیشتر توی زحمت می افتیم ، اهمیتی به صحبتم نمی دهد ... 

6:30 آموزشگاه هستم تا امتحان شفاهی یک گروه از بچه ها را بگیرم . قبلش با آر. چک و چانه زده ام سرِ آمدن و نیامدنش ... می گوید پنج شنبه صبح که قرار است بروی شیراز ، من هم می آیم شیراز ، یکی دوساعت می بینمت ، بعدش شب می روم هتل ، صبح زود هم بر میگردم . بهش می گویم تو - که اینهمه هم از پرواز های ایرانی می ترسی - می خواهی اینهمه برای پرواز و هتل هزینه کنی و از آن سرِ ایران بیایی شیراز و کلی هم توی فرودگاه معطل بشوی ، از کار و زندگی ات هم بیفتی ، که می خواهی یکی دو ساعت من را ببینی ؟ می گوید پول مهم نیست ، تایم مهم نیست ، " تو " مهم هستی ... زبان منطق ام که قبلن ها بند آمده بود ، زبان احساسم هم با این حرف هایش بند می آید ... واقعا نمی دانم چطوری باید راضی اش کنم که نیاید ... می گویم خب حد اقل بیا شب را منزل بابا اینها ، با ما بگذران ، جمعه عصر هم برمی گردیم خانه ی خودمان ، تا یکشنبه هم پیش ما باش ، بعدش هم با پرواز یک شنبه صبح برگرد . می گوید نمی خواهم شرکت یا خانواده ام متوجه بشوند که من از شهر خارج شده ام . می گوید نمی خواهم نبودنم در شهر حس شود . من می مانم چطوری قانع اش بکنم که نیاید ... اشک هایم کرور کرور می ریزند پایین ...

می روم آموزشگاه . بچه ها امتحان شان را می دهند و می روند . آخرین نفر ، سین هست که قرار بود این ترم با همسرش بیاید کلاس ، ولی مشکل نگهداشتن پسرشان را داشتند . کلاس را باید بخاطر آقایانی که کارمند هستند ، بعد از 7 شروع می کردیم ، و  بعد از 7 هم اتاق بازی بسته می شد . سین نتوانسته بود بخاطر بچه اش این ترم بیاید کلاس . فقط آمد امتحانش را داد و کلی گله و شکایت از تنهایی و مشکلاتش کرد و رفت ... می دانم بعدا ها که برگردد به این روز هایش نگاه کند ، تعجب خواهد کرد که با چه نیرویی توانسته بوده این شرایط سخت را تحمل کند ...

بعد از کلاس ، می روم دفتر تا از خانوم قاف کتاب ستپس را برای میم بگیرم . دکتر قاف هم توی دفتر هست . زرد تر و پریشان تر از همیشه ... می گوید حالت تهوع و سر درد دارد . می گویم لابد فشارت افتاده ، بیا ببرمت درمانگاه ، فشارت را بگیرند و بر گردیم ، می گوید " نه ! " . این نه هایش هم آخرش یک کاری دستش می دهد . نگرانش هستم . باز گیر داده به اینکه همسرم را نمی خواهم ... خیلی راه دارد تا متوجه بشود که گاهی وقت ها بهترین راه این است که شرایط را بپذیری و بی خیال بشوی ...

خدا حافظی می کنم و میروم برای خرید . قرار است امشب ، مستر و پسرک بعد از کلاس تکواندوشان بروند کوبیده بگیرند ، و من هم توی خانه برنج و سالاد درست کنم . میروم برای سالاد ، کاهو و خیار و کنسرو نخود فرنگی می گیرم . یک بسته سبزی خوردن هم می گیرم ، و یک جعبه شکلات برای خودم . بر می گردم خانه ، میوه ها را می شویَم ، می چینم توی ظرف ، سالاد درست می کنم ، ترشی ها و سبزی خوردن و ماست را میریزم توی ظرف ، سفره را پهن می کنم ، بشقاب ها ، لیوان ها ، قاشق و چنگال ها ، کلینکس ، آب ، دلستر ، نمکدان ، سماق ، فلفل سیاه ، سس فرانسوی ...

مستر میرسد . ر. را هم سر راهش آورده است . با هم شام می خوریم ، می گوییم ، می خندیم ، عکس می گیریم و می فرستیم برای گروهی که همه مان به اضافه ی همسر ر.  عضوش هستیم ، تولد همسر ر. را تبریک می گوییم ، با هم سفره را جمع می کنیم ، ... ، ... ، ...

ساعت شده 11:30 شب . مستر و ر. رفته اند دکتر پ. را ببینند و چک ها را بگیرند . پسرک را گذاشته ام توی تختش ، مسواک زده ام ، خانه را مرتب کرده ام ، آرایش صورتم را پاک کرده ام ، ساندیچ های صبحانه ی مستر و پسرک و ر. را پیچیده ام ، همزمان با رُل کردنِ ساندویچ ها ، اضطراب هایم را هم رل کرده ام و از دلم انداخته ام شان بیرون ، لباس خواب پوشیده ام ، دارویم را گرفته ام ، چراغ ها را خاموش کرده ام و رفته ام زیر لحاف رو تختی ، تا شب بخیر هایم را بگویم و از دَد بپرسم " من دخمر silly کی هستم ؟ " و او بگوید البته که دخمر silly او هستم . و بعدش نازبالشم را بغل کنم ، یک نفس عمیق بکشم ، انگشت شست و سبابه ی دست راستم را به هم فشار بدهم ، زیر لب آهسته بگویم " آرامشِ بیشتر " ، به یک خلسه ی خوبی فرو بروم و بخوابم ...

ساعت 6:40 دقیقه ی صبح است . مستر من را بوسیده و رفته شرکت . دوش می گیرم ، پسرک را بیدار می کنم ، یکی از ساندویچ هایش را می دهم دستش ، برای خودم و ر. چایی درست می کنم ، صبحانه می خورم ، موزیکی را که دیروز از وبلاگ نصیر گرفته بودم ، پلی می کنم ، جی میلم را چک می کنم ، خط چشم می کشم ، چایی ر. را می دهم دستش که همانطور ایستاده بخورد ، محمد را می بوسم و راهی اش می کنم ، شلوار جین آبی و مانتوی سورمه ایِ آستین سه ربع می پوشم ( بله ، امروز تمام روز ، کولر روشن بود ) ، ضد آفتاب میزنم ، مقنعه می پوشم ، عطر می زنم ، کوله ام را می اندازم روی دوشم ، جعبه ی عینک آفتابی ام را می گیرم دستم ، کفش ا س ک چ ر ز می پوشم ، در را قفل می کنم و با ر. میزنیم بیرون . باید بجای خانوم ز. که آپاندیس اش را عمل کرده ، بروم سر کلاس . کلاس ، برای کارمند های یکی از شرکت های پایین تشکیل می شود - پایین یعنی 70 کیلومتر آنطرف تر - . شرکت ، یک آژانس می فرستد دنبالم . ر. هم مسیرش همان طرف هاست . تقریبا تا آخر مسیر را با هم هستیم . از مسیر لذت می برم . مخصوصا آن تکه ای که از کنار دریا می گذرد ، حالم را خیلی خوب می کند . عینکم را بر می دام تا چشمم آبیِ دریا را به همان رنگی که هست ، ببیند . آبیِ دریا را ، و سبزیِ سبزه هایی را که دو طرف جاده روییده اند . یادم می افتد به زمستان پارسال که درآمدن سبزه ها را جشن گرفته بودم ... بهار دلکش شجریان توی سرم می چرخد و دلم خیلی هم به جاست . خیلی هم بجاست . میدانی ، دیگر فرقی ندارد که دلبر به فکر ما باشد یا نه ... دیگر اصلا فرقی ندارد که دلبری باشد یا نباشد ... دیگر هیچ انسانی توی زندگی من وجود ندارد که انقدری قدرت داشته باشد که بتواند من را از خودش برنجاند ... برای این رها شدنم شکرانه هم داده ام ... 

به سه راهیِ پ. که می رسیم ، ر. خداحافظی می کند و پباده می شود . ما می رویم تا ورودیِ شرکت . حراست می گوید باید بروم امور مراجعین . آنجا بهم می گویند نمی توانم لپ تاپم را با خودم ببرم داخل شرکت . بهم یک کمد می دهند تا لپ تاپم را بگذارم آنجا . می گویند بروم کانکسِ ... ممم ... اسمش را یادم نمی آید . آنجا ازم کارت ملی می خواهند . بعدش هماهنگ می کنند که ماشین بیاید من را ببرد دفتر آقای ن. راننده تمام مسیر را از داخل آینه زل می زند توی چشم هایم . من هیچ قضاوتی نمی کنم و هیچ رنجشی با من نیست . هیچ کس این قدرت را ندارد که من را عصبانی کند . می رسیم دفتر آقای ن. از راننده تشکر نمی کنم و پیاده می شوم . توی دلم ولی سپاسگزارش هستم که یادم آورده است که بعضی از مرد های زندگی ام چقدر چشمشان پاک است و چقدر دلشان پاک است و چقدر دوستشان دارم .  توی دفتر ، با آقای نون پشت یک میزی می نشینیم و صحبت می کنیم و چایی می خوریم . روی میز چند تا کلاه ایمنی و چند تا پوشه و چند تا خودکار و یک بشقاب بیسکوییت و چند تا شیر پاکتی و یک قندان هست . محیط ، کاملا صنعتی ست . چایی مان را که می خوریم ، یک ماشین دیگر می آید ، من و آقای ن. و دو تا از مهندس هایی را که قرار است امروز توی کلاس من باشند ، می برد کانکسِ آموزش . دور تا دور کانکس ، پر از درخت و گل های قرمز و سبزه های خیلی سبز هست . بچه ها می آیند ، مودب و مهربان هستند . کلاس را شروع می کنیم ... 

کلاس تمام می شود . راننده برم می گرداند امور مراجعین ، لپ تاپم را بر میدارم و شماره سریالش را برای آقای ن. اس می کنم که برای فردا نامه اش را بزند و بتوانم لپ تاپم را با خودم ببرم سرِ کلاس . راننده ، ورودی شرکت منتظر ایستاده است . برم می گرداند خانه . توی مسیر ، باز هم داستانِ دریا و خورشید ... چه عشقبازی هایی که نمی کنند ... دَد اس می زند که پروازش نشسته است و همه چیز اوکی هست . خیالم راحت می شود . می رسم خانه . در را که باز می کنم ، بوی پلو شمالی و پوست پرتقال را که می شنوم ، یادم می رود که امروز صبح زود تصمیم گرفته بودم از آقای ق. بخواهم که از ترم آینده ، بجای آموزشگاه ، توی شرکت بهم کلاس بدهد ...

می دانی ، من آدمِ خانه هستم ، آدمِ باور کردنِ جادو ها ... دیدن این خشونت صنعتی برایم هیچ خوب نیست ... من را چه به آن هوای خاکستری ؟ ... من باید حواسم به همین گلبرگ های خانگی باشد ، به همین قاصدک های نازک نارنجی ... ببین توی دستت که می گیری شان ، چه قشنگ با دست های کوچک شان ، کف دستت را قلقلک می دهند ... من آدمِ همین قاصدک هام ...

 

 


  
نویسنده : candle ; ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۳
تگ ها :

از دیشب تا حالا


باز هم می خواهم یک " از دیروز صبح تا حالا " ی دیگر بنویسم . از امروز صبح شروعش خواهم کرد . نه ، بگذراید این بار " از دیشب تا حالا " باشد . بگذارید از دیشب شروع بشود . از دیشب ، که پسرک حدود 8:30 روی کاناپه خوابش برد ... از دیشب ، که مثل همه ی شب های قبل از روز های تعطیل ، وسط تی وی دیدن ، به زور خودش را خواباند تا مسواک نزند ... گذاشتمش توی تختش و آمدم توی هال و نشستم پای تابلویی که دارم برای دکتر ک. می کشم . پنج شنبه شب که هیپنوتیزم شده بودم ، توی آن حالت خلسه و آرامشی که داشتم ازم خواسته بود یک نمادی را ببینم ( که اصلا یادم نمی آید نمادِ چه چیزی بود ) . بعدش ، بعد از اینکه از ناخودآگاهِ من قول گرفت که اجازه بدهد کندل به همه ی پتانسیل های وجودش دسترسی پیدا کند ، دکتر ک. گفت که حالا آن نمادی که دیده بودی ، یک تغییری خواهد کرد ... بعد از اینکه از آن حالت آرامش و خلسه بیرون آمده بودم ، دکتر ک. ازم پرسیده بود که آن نمادی که دیده بودم ، چه شکلی بوده است و بعدش چه تغییری کرده بوده است . برایش توضیح داده بودم که آن نماد ، یک دخترکی بوده که موهای خیلی بلند داشته و روی یک قله ای ( که قله ی مزلو بوده ) ایستاده بوده و موهایش را توی باد رهاکرده بوده و یک خورشید خیلی بزرگی هم توی آسمانش بوده ، و تغییرش این بوده که دخترک صورتش را برگردانده بوده به سمت من ، من را نگاه کرده بوده و لبخند زده بوده ... دکتر ک. خیلی از شنیدنِ توصیفِ این نماد لذت برده بود و لبخند های همیشگی اش پر رنگ تر شده بود ... بعدش تصمیم گرفته بودم آن نماد را برایش بکشم و بعنوان سپاسگزاری از اینکه بدون هیچ چشمداشتی ، توی تایم استراحتش برایم آنهمه وقت و انرژی گذاشته بود ، بهش هدیه بدهم ... دیشب بعد از اینکه پسرک را گذاشتم توی تختش ، نشستم پای نقاشی ... یک عکس هم از مستر خواستم ازم بگیرد تا بفرستم برای آر. که خواسته بود من را در حین نقاشی کشیدن ببیند  ...

تا حدود 2:30 پای تابلو بودم و چقدر هم قشنگ شد ... دارد همانی می شود که دلم می خواهد . دارم فقط از رنگ های زرد و سورمه ای استفاده می کنم . زرد ، رنگ چاکرای سوم هست ، و آن شب ، دکتر ک. فقط روی چاکرای سوم ام کار کرده بود . سورمه ای هم داستانش طولانی ست ، بگذارید ننویسمش ، پستم خسته می شود ...

حدود دو و نیم نیمه شب که داشتم می رفتم برای خواب ، یک دوستی پیام داد که پر از بغض است . آغوش می خواست . تا حدود سه و ربع بود به گمانم ، که آغوش شدم تا سبک بشود . بعدش هم شب بخیر گفتم و بهش اطمینان دادم که آغوشم تا صبح برایش باز خواهد ماند . خوابیدم تا 10 امروز صبح ، که با صدای مستر و آقای س. که توی حیاط ، پشت پنجره ی اتاق خواب بودند ، بیدار شدم . نگاه کردم ، دیدم آلوئه ورا ها را از توی گلدان درآورده اند و کاشته اند توی باغچه های پشت حمام و اتاق خواب و هال . گوشی ام را چک کردم . مریم معمار مثل همیشه مهربانی کرده بود و صبح بخیر گفته بود . صبح بخیر هایم را نوشتم و فرستادم برای آن هایی که دلم می خواست . نوشتم " صبحت همیشگی " ... بعدش برای مستر و آقای س. چایی دم کردم و با یک قرص نان خرمایی بردم توی حیاط . نان را که داشتم داخل بشقاب می گذاشتم ، یادم افتاد به آن روزی که به مستر گفته بودم که یک جایی خوانده ام که " بهشت می تواند همان کسی باشد که دوستش داری ، و مهم نیست اگر غروب ها ، بجای نهر های شیر و عسل ، با قرصی نان تازه به خانه بیاید " ، و چند روز بعدش مستر که برای انجام یک کاری رفته بود بیرون ، دم غروب با یک قرص نان خرماییِ گرم برگشته بود خانه و نان را داده بود دستم و بعدش حسابی هم را بوسیده بودیم و هی به هم تاکید کرده بودیم و دوباره تاکید کرده بودیم که هم را خیلی دوست داریم و خانه مان یک بهشت خیلی وسیع است ... نان خرمایی و چایی را برایشان بردم توی حیاط ... یک کمی هم ماندم پیششان و راجع به باغچه ها صحبت کردیم . مستر می گفت که می خواهد توی یکی از گلدان ها برایم توت فرنگی بکارد ... برگشتم داخل ، دو تا بسته گوشت گوسفندی گذاشتم بیرون ، لوبیا هم آب ریختم تا برای شب قورمه سبزی درست کنم . بعدش لباس پوشیدم و رفتم منزل آقای ن. که درس های این هفته‌ی یاس را باهاش کار کنم . بعدش که برگشتم ، مستر رفته بود دانشگاه . یک کمی به سر و وضع خودم و پسرک و خانه رسیدم ، و نهار پسرک را آماده کردم . داشتم نهارش را می آوردم توی هال که یکدفعه پسرک با یک شوق زیادی گفت : " مامان ! این بسته هه چیه که روی میزه ؟ " نگاه کردم ، دیدم یک بسته ی پستی هست . همان جا نهار پسرک را گذاشتم روی میز ، و بسته را برداشتم . آدرس روی بسته را که دیدم ، چسباندمش به سینه ام و از خوشحالی تقریبا یک جیغ بلند کشیدم ... بازش که کردم ، کلی نور از توی بسته ریخت بیرون ... 

بعدش دیگر نور ها همه جا را پر کرده بودند ، و حال من خیلی خوب شده بود ... با گوگل چت ، از فرستنده ی نازنینِ بسته تشکر کردم ، و باحرف های خیلی خوبش ، یک دوش احساس گرم گرفتم  ... حالا حالم باز هم بهتر شده بود ...

مستر حدود 4 برگشت . با هم نهار خوردیم ، پسرک را آماده کردم و فرستادمش تولد دوستش . بعدش با مستر رفتیم توی تخت ، چراغ ها را خاموش کردیم ، آباژور را روشن کردیم ، با هم کلی صحبت کردیم ، از هم کلی انرژی گرفتیم و به هم قول های خوب خوب دادیم ... بعدش مستر رفت لبنیات بخرد ، و من قورمه سبزی و پلو درست کردم . حدود یک ساعت هم با ایگنو صحبت کردم . بعدش دیگر اتفاق خیلی خاصی نیفتاد بجز اینکه یک دوستی یک کار اشتباهی کرد که نزدیک بود اتفاق های خیلی بدی را رقم بزند . من برایش پیام گذاشتم و گفتم که نباید این کار را میکرده . ساعت حدود 1 پی ام بود که جواب پیامم را داد و عذر خواهی کرد . من داشتم برایش می نوشتم که اشتباهش چه پیامد هایی می توانست داشته باشد ، که پیام داد : " دیروقته ، من میرم " . یادم افتاد به آن بیت از پرتو پاژنگ که می گوید : " عمریست که فکر می کنم خانه تان / باید تهِ کوچه ی علی چپ باشد . " چیزی بهش نگفتم . شب بخیر گفتم و رفتم سراغ کارهایم . چه چیزی می شود به آدم ها گفت ؟ چه انتظاری می توان از آدم ها داشت ؟ امشب دارم همه اش به خودم لبخند رضایت می زنم که توانسته ام توی 4 ماه اخیر ، هیچ چیزی را به خودم نگیرم و هیچ انتظاری از هیچ کسی نداشته باشم ... وگرنه از این کوچه های علی چپ ، چه باد های کشنده ای که به مشام جانم نمی رسید ...

" خیلی بد است وقتی کسی کارش با شما تمام می شود ، رفتارش تغییر کند . " این را میشل فوکو می گوید . من ولی امشب دارم همه اش به خودم لبخند رضایت می زنم که انقدری بی خیال افکارها و رفتار ها و آدم ها شده ام ، و انقدری سطح انتظاراتم را از آدم ها پایین آورده ام ، که فرمایشات همه متین است ... 

حالا شده سه و ده دقیقه ی نیمه شب . همین حالا یک میل از دَد  داشتم که صبح بخیر گفته بود ، و گفته بود با همه ی وجودش از خدا می خواهد که این روز ها که دیپاوالی را داریم ، خدا یک عالم شادی و صلح و افکار مثبت بگذارد توی یک سبد و بفرستد درِ خانه ام ...

می دانید ، دَد پر از اتفاق های تازه بود برای دل من ... پیدا شدنش ، از آن اتفاق های خوبی بود که به قول خودش یک بار در یک میلیون بار هم اتفاق نمی افتد ...

حالا دارد از سه و نیم هم می گذرد . هنوز شجریان دارد می خواند : غم عشقت دل ما را ... هنوز من لبخندم پر رنگ است و هنوز دارم با خودم تکرار می کنم تا یادم نرود که همیشه ، خورشید بگذارم توی دست های آدم ها ، و انتظار روشناییِ یک شبتاب را هم از دست هایشان نداشته باشم ... 

خورشید های عالم توی دل تان ، توی نگاه تان ... صبح تان بخیر .

راستی ، تا یادم نرفته ، کتی می گفت آن کسی که سید علی صالحیِ خیلی عزیز آرزو کرده بود کاش بیاید ، همانی که وقت رفتن نرود ، کتی می گفت این آدم خودت هستی که وقت رفتن هم که بشود ، با خودت می مانی ... می گفت بقیه ی آدم ها ، همه شان رفتنی اند . می گفت انتظار ماندن نداشته باش از آدم ها . راست می گفت ... 





  
نویسنده : candle ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

← صفحه بعد