لنگری که باید از همان ابتدای هر رابطه ای به دوش کشید .

 

یک وقتی ، فکر می کردم انتظارم از آدم ها خیلی پایین است . انتظار نداشتم حالم را خوب کنند . پیش خودم می گفتم آدم ها جیب من را نزنند ، لحظه های خوب برام ساختن ، و شاد کردنم بماند پیشکش قدم شان . حالا ولی حتی انتظار ندارم که آدم ها جیبم را هم نزنند ، انتظار ندارم بعد از نمک خوردن و نمکدان شکستن ، جیبم را هم نزنند . انتظار ندارم چون توی رابطه هام پیِ منافع شخصی م نبوده ام ، چون نفسِ رابطه برام مهم بوده است ، چون برسرِ مهر بودن با آدم ها برام ارزشمند بوده است ، آنها هم برای رابطه ی با من ارزش قایل باشند . افکار و ارزش های خودمان را که نمی شود به آدم ها تزریق کنیم . مردم دیدگاه های خودشان را دارند ، و سیستم های ارزشی خودشان را . اینکه از نظرِ من یک کسی مثل ربات باشد و توی دلش هیچ احساسی نسبت به آدم های بقولِ خودش خاصِ زندگی ش نداشته باشد و بتواند به راحتیِ خوردنِ یک لیوانِ آب ، آدم های عزیزِ زندگی ش را کنار بگذارد ، شاید از نظرِ من فاجعه باشد ، و از نظرِ یکی دیگر ، ارزشمند باشد . شاید از نظرش ارزشمند باشد که توانسته انقدری " قدرتمند " باشد که به هیچ انسانی دلبسته نشود . شاید این " قوی بودن " ، از نظرِ او " قدرت " باشد و از نظرِ من " ضعفِ احساسی " . پس آدم ها با هم متفاوتند . و تو نه می توانی و نه این حق را داری که سیستم ارزشی ات را بهشان دیکته کنی . تو بهترین کاری که ازت برمی آید این است که خودت را در برابرشان بیمه کنی ، و بیمه کردن یعنی اینکه انتظاراتت را پایین بیاوری . انتظاراتِ پایین ، یک لنگری ست که باید از همان ابتدای هر رابطه ای با خودت به دوش بکشی و تمام مدت بهش برسی که زنگ نزند ، که کهنه و فرسوده نشود ، تا وقتی آدم ها با بی رحمی های شان طوفان به پا می کنند ، تازه نخواهی به فکر ساختنِ لنگر بیفتی . تا توی طوفان هایی که  آدم ها به پا می کنند ، در هم خورد نشوی . تا بتوانی با همین لنگر ، تعادل روانی ات را حفظ کنی و سرِ پا بمانی . انتظاراتت را پایین اگر نیاوری ، می شکنی ، و تاوانِ شکستن ات را کسی جز خودت نخواهد داد . هیچ کس توی پروسه ی تاوان پرداختن ات همراهت نخواهد بود . پس ما راهی نداریم جز پایین آوردن انتظاراتمان از همه ی همه ی آدم ها ، حتی همان هایی که ( جمله را لطفا خودتان کامل کنید ) .

آدم ها هر وقت " دل " شان خواست می آیند توی زندگی هایمان ، لذت هایشان را تمام و کمال می برند ، جیب هایمان را تا سِنتِ آخر خالی می کنند و هر وقت نازنین بازی هایمان دلشان را زد ، بی خداحافظی در را باز می کنند و می روند . من توی داستانِ انتظاراتم از آدم ها ، به جایی رسیده ام که حتی انتظار ندارم بعد از رفتن ، در را پشت سرشان ببندند . خودم خیلی آرام ، یک جوری که صدای پاهام روی اعصاب شان نباشد ، می روم پشت سرشان در را می بندم ، و آرزو می کنم دلشان پر از مهر و عشق بشود تا با بقیه ی آدم ها بهتر از آنچه که با من کردند ، رفتار کنند . آخر می دانید ، همه ی آدم ها که انتظاراتشان پایین نیست که ، همه ی آدم ها که صبوری کردن و ندید گرفتن نمی دانند که ، خیلی ها توی این بیداد ها ، از دست می روند ...

 

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٤
تگ ها :

مستر

 

خب ، کارنامه ی اولیه ی آزمون ارشد هم آمد و مسترِ ما مجاز به انتخابِ دوره های غیرِ روزانه شده است . ما ؟ ما همه مان خوشحالیم . اصلا یک مسترِ اوریجینال که نباید مجاز به انتخابِ دوره های روزانه بشود که . یک مسترِ اوریجینال باید یک مسترِ اوریجینال باشد . باید خوش قد و هیکل باشد و کتِ تک بپوشد . باید حتی تابستان ها هم کت تک اش ترک نشود . باید کت های تکِ تابستانه ی رنگِ روشن داشته باشد و رنگِ یقه ی کت تکش را با تیشرتِ اندامیِ زیرِ  کت اش ست کند و مجاز به انتخاب دوره های روزانه نباشد . باید وقتی دلت شکلات ریتر اسپرت یا مرسی می خواهد ، یک عالمه برات بخرد ، بیاورد خانه . باید وقتی دلت پنیر نول واج می خواهد ، با بیست بسته پنیر نول واج برگردد خانه ، و وقتی با تعجب می گویی چرا اینهمه پنیر ؟ ، بگوید من برای شما جان می دهم ، پنیر چه قابلی دارد . باید بداخلاق و غُر غُرو باشد . باید وقتی در می زند ، اهل خانه بسم الله بگویند و در را باز کنند ، و آرزو کنند امروز از دنده ی راست وارد خانه بشود . باید وقتی قلم مو دستت می گیری ، ببوسدت و بگوید : " رحم و انصاف داشته باش ، نان فرشچیان را آجر نکن " . باید بلد نباشد امورات مالیِ خانه را مدیریت کند ، باید گند بزند به امورات مالی و ده میلیون ، ده میلیون بدهکاری بالا بیاورد ، و بعد با اعتماد به نفس روبروت بایستد ، توی چشم هات نگاه کند ، کارتِ بانکیِ حسابِ تُپُلش را بدهد دستت و بگوید تا من را داری ، هر چقدر خواستی بریز و بپاش و خیالت از همه چیز راحت باشد . باید طوری این دروغ را بگوید که تو باورت بشود . باید تهِ تهِ دروغ های زندگیش همین ها باشد . باید انقدری اوریجینال باشد که آدم تهِ دلش قرص بشود که اگر 12 هزار بارِ دیگر هم به 12 سالِ پیش برگردد ، باز هم تنها انتخابش همین مسترِ اوریجینالِ بداخلاقِ مهربان خواهد بود . باید همه ی زندگی ش و عشقش ، صنعت باشد ، کارش باشد ، شرکت باشد . باید هر جا را نگاه می کند ، بیرینگ ببیند . باید فانتزی اش این باشد که برود سوئد و توی کارخانه ی s.k.f کار کند . باید معدل ترمِ آخرِ کارشناسی اش در رشته ی مکانیک 20 شده باشد . باید همه چیز را بیرینگ و پاورتولز ببیند و هیچ چی از هنر نداند ، و پنج شنبه شب هایی که می خواهی با کنسرت های سنتیِ سالن شهید خ. به آرامش برسی ، پا به پات بیاید و بنشیند و وانمود کند که دارد لذت می برد . باید شب ها که می خواهی توی سکوتِ کافه ، کتاب بخوانی ، همراهی ت کند و اصلا به روی خودش نیاورد که محیط های آرام و دنج را دوست ندارد . باید انقدری اوریجینال باشد که براش جان بدهی . باید مجاز به انتخابِ دوره های روزانه نباشد . و باید چنان اوریجینال باشد که اگر مجاز به انتخابِ دوره های روزانه می بود ، می نشستم اینجا و توی پست ام می نوشتم : " مستر باید اوریجینال باشد و مجاز به انتخابِ دوره های روزانه باشد . "

 

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها :

ماها هیچ وقت عادت نمی کنیم

 

بعضی از تمام شدن ها ، نبودن ها ، نداشتن ها ، بعضی از خاموش شدن ها ، هیچ وقت برایمان عادت نمی شوند . بعضی از روز های آبیِ زندگی ، تمام که می شوند ، بعدش هزار سال هم که از خاموش شدنِ این سیاره بگذرد ، باز هم آسمانیِ آبیِ آن روز ها ، برایمان مثل همان روز اول ، درخشان و روشن است ، باز هم هر وقت برمی گردیم نگاه شان می کنیم ، می بینیم هر کدام شان از یک گوشه گردن کشیده اند تا نگاه های گرم شان را به نگاه هایمان گره بزنند و با لبخند های مهربان شان ما را تا ناکجاهای رویاهایمان بکشانند ...

می دانید ، عادت کردن مال آدم هایی ست که زندگی هایشان بقول کتی ، روی اتوپایلت هست . ماهایی که خودمان دست خودمان را گرفته ایم و داریم خودمان را قدم به قدم جلو می بریم ، که حواسمان به لحظه لحظه ی دقیقه هایی که میگذرد هست ، که بحران های زندگی هایمان را خودمان مدیریت می کنیم و پشت سر می گذاریم ، که حالمان را خودمان خوب می کنیم ، که مسئولیت کارهایمان را خودمان به عهده می گیریم ، که موقع زمین خوردن هایمان ، خودمان دست خودمان را می گیریم و از زمین بلند می کنیم ، که خودمان اشک هایمان را پاک می کنیم ، که خودمان خودمان را بزرگ می کنیم ، ماها هیچوقت عادت نمی کنیم ... 

 

 


  
نویسنده : candle ; ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها :

ایزابل بروژ

 

اگلانتین ( به معنای نسترن ) صدایم می کنند ، ولی اسم واقعی ام او به پین است . مادرم اسمم را در شبی بارانی و سرد مثل امشب پیدا کرده . دو سال از عروسی اش می گذشت . پدرم هنگام گذراندن تعطیلات در بروتانی با او آشنا شده بود . طی اقامتش در آنجا ، دور و بر مادرم پلکیده و تمجیدش کرده بود . دو هفته ی تمام . دو هفته پشت به اقیانوس ، جلوی لباس شویی ای که مادرم در آن کار می کرد . هر روز لباس می برد برای شستن . از آنجا که دو تا پیراهن و دو تا شلوار بیشتر نداشت ، کاری می کرد که پیش از ظهر آن ها را کثیف کند تا بعد از ظهر ببردشان مغازه . پانزده روز بعد ، لباس هایش از بسیار شستن نخ نما شده بودند ، طوری که از آن طرف شان می شد اشیا را دید . طی این مدت ، قلب مادرم هم بر اثر پافشاری پدرم همچون صابونی که توی آب حل شود ، نرم شده بود . بعد پدرم برگشت پاریس که آنجا مغازه ی ساعت سازی داشت ، و مادرم را هم مانند صدفی کمیاب که در ساحل پیدا کنند ، همراه خودش برد . دو سال اول همه چیز به خوبی و خوشی گذشت . لبخند مادرم پشت پیشخان ، به مغازه روشنی می بخشید . پدرم از این سو به آن سوی مغازه می دوید تا زنگ ساعت های شماطه دار را به طور یکسان میزان کند . روی همان ساعتی که برای اولین بار از جلوِ مغازه ی لباسشویی گذشته بود . هر روز به تعداد مشتری ها افزوده می شد : شادی مورد خوشایند همه است . کار و کاسبی به سرعت گسترش می یافت . باید مغازه را بزرگتر می کردند . فروشنده ای استخدام کردند . افسوس . این دختر برای چنین کسب و کاری بسیار ساده لوح بود ، ولی برای بقیه ی کار ها بسیار دانا . پدرم حواسش رفت جایی دیگر ، آن چنان که ساعت ها همگی از کار باز ایستادند و شماطه ها وقت و بی وقت شروع کردند به زنگ زدن ... جز موقعی که باید زنگ می زدند . مادرم پشت پیشخان بیش از همیشه به لبخند زدن ادامه می داد . سرانجام یک روز یکشنبه بی آنکه خبری بدهد ، سوار قطار شد و به بروتانی برگشت . همه ی لبخند ها و شادی های زندگی را نیز همراه خودش برد . پدرم سراسر شب را توی مغازه پرسه زد . صبح دختر فروشنده را مرخص کرد و با لباس هایی تمیز و قلبی گرفته راهی بروتانی شد . دو ماه وقت صرف کرد تا بتواند دوباره دل مادرم را به دست بیاورد . روز آخر که امیدش را از دست داده و می خواست برگردد ، مادرم قبول کرد برای قدم زدن همراه او به دشت و صحرا برود . پدرم هی حرف می زد و حرف می زد و حرف می زد . طی مدتی که هی حرف می زد و حرف می زد و حرف می زد ، مادرم هم آواز می خواند و آواز می خواند و آواز می خواند ، موضوعی که باعث می شد پدرم نا امید شود ، و سرانجام دست از حرف زدن بردارد . حالا که مادرم به حرف هایش گوش نمی کرد ، حتی مسخره اش می کرد ، صحبت کردن چه فایده ای داشت . پدرم داشت برای جدایی همیشگی آماده می شد که مادرم همچنان در حال آواز خواندن خود را در آغوشش انداخت ، چنان ناگهانی که روی علف ها شروع کردند به غلتیدن و غلتیدن تا رسیدند به پرچینی از بوته های آزالیا . یک سال بعد من بدنیا آمدم . مادرم که هیچوقت نمی توانست گلها را از هم تشخیص دهد ، تصمیم گرفت به یادبود آن روز اسمم را بگذارد اگلانتین . 

 

 

ایزابل بروژ / کریستین بوبن / ترجمه ی پرویز شهدی / نشر چشمه 

 

 

 


  
نویسنده : candle ; ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها :

هزاره های ماندگار

 

انگار که آغازِ صبحِ روزِ اولِ خلقت باشد ، و این آغاز هزاران هزاره پاییده باشد ، و این ثانیه هم هزاران هزاره ماندگار باشد ، و قرار بر این شده باشد که بعدِ این ثانیه هم ، هزاران هزاره ی دیگر ، باز آغازِ صبح روز اول با شکوه برگزار بشود ...


همینقدر آرام ام ...

تمامِ صبح های فروردینی ام را همینقدر آرام ام ...

  

 

 


  
نویسنده : candle ; ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٤
تگ ها :

سال شش ام

 

سال 87 ، همین روز های آخرِ سال بود که اولین پست این وبلاگ را نوشتم .

 

 

سال شش اُم .

سال شش اُم خیلی خوب گذشت . همان سالی بود که باید می بود . 

پیش تر ها زندگی ام مثل مرحله های یک گِیم بود که داشتم یکی یکی بازی شان می کردم . زندگی نمی کردم ، " ادای " زندگی کردن را در می آوردم . بلد نبودم چطوری باید مراحلِ گِیم ام را بازی کنم تا بشود زندگی کردنِ واقعی . نه کسی راجع به این قضیه با من صحبت کرده بود ، و نه من می دانستم که باید ازشان راجع به این قضیه چیزی بپرسم . یعنی در واقع نمی دانستم که زندگی کردنِ واقعی را بلد نیستم . می فهمیدم یک جای کار می لنگد ها ، ولی نمی دانستم کجایش . بعضی وقت ها شک می کردم به اینکه نکند بلد نیستم مرحله ها را زندگی کنم ، و اینجور وقت ها ، امیدوار بودم یک کسی پیدا شود که زندگی کردن را برام جا بیندازد ، همانطوری که یک معلم ریاضی ، مفاهیم ریاضی را توی ذهنِ شاگردش جا می اندازد . امیدوار بودم این فرشته ی نجات ، تا 28 ، 29 سالگی ام پیداش بشود ، ولی هیچوقت پیداش نشد ... من به پیدا نشدن اش اعتراض داشتم . اغلب مشتم را محکم می کوبیدم روی میز و فریاد می کشیدم " اعتراض دارم  " . ولی کسی آنجا نبود که صدای مشت ها و اعتراض هام را بشنود . کم کم مشت هام شروع کردند به درد گرفتن ، و صِدام هر روز خفه تر می شد ... من ولی بلد نبودم که اگر 10 بار اعتراض کردم و کسی آنجا نبود ، رفتنِ همان راه ، برای بارِ یازدهم و بیستم و صدم و هزارم هم ، به احتمال زیاد نتیجه ای نخواهد داد . این هم یکی دیگر از قواعد بازی بود که یاد نگرفته بودم . می دانی ، زیادی به کائنات اعتماد کرده بودم . و فکر کرده بودم همین اعتماد کردن کافی ست . قاعده های اعتماد کردن را هم نمی دانستم . منتظر نشسته بودم که یکی پیدا شود و همه ی قاعده ها را یک جا یادم بدهد . هیچ وقت پیداش نشد ...

بله ، پیش تر ها ، ادای زندگی کردن را در می آوردم . سال شش ام یاد گرفتم که زندگی ام را زندگی کنم . 

سال شش ام ، ذهنم کیفیت یادگیری داشت . همه ی حرف هایی را که برای یادگرفتنِ چون و چراییِ " زندگی کردن " لازم داشتم ، توی هوا می قاپیدم و همه اش جمله ی آقای ن. توی ذهنم بود که یک روز وسط کلاس ، ساز را گذاشته بود روی صندلیِ قهوه ایِ کناری اش ، و دست به سینه نشسته بود و صداش را صاف کرده بود و گفته بود " همه ی تلاش هات را تا قبل از 40 سالگی بکن ، که بعدش دیگر وقتِ برداشت هست " . همه ی روز های سال شش ام ، این را یادم مانده بود که تا 40 سالگی ام ، فقط کمتر از 6 سال مهلت برام مانده است . دقیقه هام را نفس کشیده بودم ، و از کنار هیچ دقیقه ای ، بی اعتنا نگذشته بودم ...

پیش تر ، تشنه که می شدم ، برای چیزی که تشنه اش شده بودم ، به هر قیمتی به آب و آتش می زدم . و تقریبا هیچ وقت هم ثمری جز دست و پای سوخته ، و ریه های پر از آب ، عایدم نشده بود . سال شش اُم یاد گرفتم که کاری که باید با تشنگی کرد این است که تشنگی ام را حس کنم ، اگر آبی در بساط بود ، بنوشم ، اگر هم آبی در بساط نبود ، صبوری کنم و سرم را با چیز های دیگری گرم کنم که تشنگی هام کمتر مجال خودنمایی داشته باشند . 

سال شش ام ، برای خودم هدف های بزرگ ترسیم کردم . سال شش ام نترسیدم از اینکه هدف های بزرگ داشته باشم . ترس از هدف های بزرگ را با آغوش باز پذیرفتم و فهمیدم که اصلا هدف اگر من را نترساند که بزرگ نیست که ... سال شش ام ، بلند بلند با خودم حرف می زدم تا صدای ترس هام ، من را سست نکند ...

سال شش ام فهمیدم که خیلی چیز ها را ندارم ، ولی چنته ام آنقدر ها هم خالی نیست که نشود هیچ کاری کرد ، که نشست و دست روی دست گذاشت و ماتم گرفت . فهمیدم توی چنته ام یک چیز های به درد بخوری پیدا می شود که بشود به اتکایشان از سر جایم بلند بشوم ...

سال ششم از سر جایم بلند شدم ...

سال شش ام ، سال ششم ام بود . و من خیـــلی دوستش داشتم ...

 




  
نویسنده : candle ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۳
تگ ها :

آفتاب شادی

 

دارم سه گاه گوش می کنم ، بخت سرکشِ همایون را . باران هم دارد می بارد . تپه های رو به روستای پ ل ن گ ی هم سبز شده اند . بهار هم همین نزدیکی هاست . چراغ دلم هم روشن مانده است . بخت هم یار است ، یار هم موافق ... شکّی هم برام نمانده که زندگی همین است ، و نمی خواهم هیچ جای دیگری دنبال هیچ چیز دیگری به اسم " زندگی " بگردم . گیرم که زندگی ، یک جاهایی هم ساز مخالف بزند . خب بزند . مگر باید همه ی ساز ها با ساز من کوک باشند ؟ ساز ها تعهدی دارند مگر ؟ گیرم که یک جاهایی هم زندگی بهم سخت بگیرد و مجبورم کند سکوت کنم . گیرم که کم هم بیاورم ، بغض هم بکنم ، حرف هم نتوانم بزنم ، اخم هم نتوانم بکنم حتی ... گیرم که اگر هم صِدام در بیاید ، همان چیز هایی را هم که با هزار زحمت به دست آورده ام ، از دست بدهم . گیرم که یک جاهایی هم مجبور بشوم دست های خودم را بگیرم ، توی چشم های خودم نگاه کنم و به خودم یاد بدهم که بزرگ بشود ، که قد بکشد تا جایی که هیچ کسی و هیچ چیزی براش انقدری مهم نباشد که بتواند بهم اش بریزد . گیرم که هی شعر حافظ هم با صدای همایون توی دلم بچرخد که " کافر مبیناد ، این غم که دیده ست / از قامتت سرو ، از عارضت ماه " گیرم که همین یکی دو شبِ پیش هم مجبور شده باشم دلم را از یک چیز های عزیزی بِبُرم ، رها کنم ... گیرم که حالا جای بُرش هم خیلی دردناک شده باشد ... گیرم که اصلا بخت هم یار نباشد ، و یار هم موافق ... شادی را که در دست های بخت ، و بخت را که در دست های یار نمی شود جست ... ژوزه مائورو هم همین را می گفت . می گفت " یک روز دیدینها به من گفته بود که شادی ، خورشیدی است که در دل می درخشد ... "

 

 

 

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۳
تگ ها :

زندگانی رنج دارد، مگر آنکه زنده مانی را انتخاب کنیم .

 

من امروز دلم خرس می خواهد . همه ی خرس های دنیا را . شاید با بغل گرفتنشان ، یک کمی از غم هام آب بشود ، برود بریزد توی دریاچه ی جادو ای که همه ی غم ها را تبدیل به خوش حالی می کند ... 

تا حالا شده دوستی داشته باشی که وقتی پیشش هستی ، برات فلوت بزند ؟ براش شعر بخوانی ؟ برات یک آواز ، توی چهارگاه بخواند ؟ براش یک تکه از شازده کوچولوی انگلیسی بخوانی ؟ صفحه ی26 را ؟ همان که شازده کوچولو داشته از اخترکی که یک پادشاه ساکنش بوده ، رد می شده ؟ همان پادشاهی که تا آخرین لحظه ، با صدای پر ابهتش به شازده کوچولو فرمان می دهد بمان ، تو را سفیر خود می کنیم ، ولی نمی گوید دلم می خواهدت ؟ همان خُلقی که چه اشک ها که از چه چشم ها نبارانده و چه خون ها که به چه دل ها نکرده ؟ ... بگذریم کندلکم . انتظاری که از کسی نداری که ؟ نه . نه ، دلکم . ندارم . خیالت راحتِ راحت باشد ...

شده برات شعر بخواند ؟ براش کار جدیدِ پسرک را پلی کنی ؟ برات همان را با فلوت بزند ؟ شده برات " قایقرانانِ رودِ ولگا " را بزند ؟ با هاش توی کتاب های نُت اش قدم بزنی ؟ بهش تابلو های جدیدت را نشان بدهی ؟ براش نوا پلی کنی ؟ نوا را بشناسد ؟ نوا را دوست داشته باشد ؟ نوا را دوست داشته باشی ؟ دوستی که بشود بهش کتاب هدیه بدهی ؟ دوستی که بهت کتاب هدیه بدهد ؟ دوستی که توی قفسه ی کتاب هاش ، کتاب های تالیف خودش را ببینی ؟ دوستی که وقتی باهاش هستی ، هوا یک کمی شکفته تر باشد ؟ سنجاقک ها یک کمی سر براه تر و گوش به حرف تر باشند ؟ دوستی که برای مهاجرتِ هیچ پرنده ای انقدری غمگین نشده باشی که برای رفتن او ؟ ...

بچه ها ، همه تان ، همه ی خرس هایتان را امروز بهم قرض بدهید تا دلِ غمگین ام بفشاردشان توی آغوشش و های های گریه کند ... راستی ، یادم هم بیاورید که غروب های آرام و شب های تاریک و طولانی هم می گذرند . یادم هم بیاورید که هیچ مهمانی هم ، توی هیچ خانه ای ماندنی نیست ... 

 

 

پ.ن. :

1 . عنوان از جیم بوچر است . 

 

 

2 . برای " یادِ ایامی که در گلشن فغانی بود "

    شبیهِ تارِ تنها مانده ی شهناز ، دلتنگم 

   " شهراد میدری "

 

3 . ساعت 6 عصر که غم هام چمبرک زده بودند روی دلم ، دکتر قاف پیام داد که بیا درد دل هام را بشنو و برو . رفتم ، و درد دل هاش را تا یکِ شب شنیدم . بعدش گفتم باید برگردم خانه . گفت فقط تا نُهِ صبح بمان و بشنو ، بعدش برو . گرفتمش توی آغوشم و گفتم امشب نمی شود ، گفتم بگذار یک شب دیگر می آیم تا خودِ صبح می شنومت . یک و نیم خانه بودم ، ولی هر چه خانه را گشتم ، خبری از غم هام نبود . می دانستم ماندنی نیستند . می دانستم قوی تر از این حرف هام که بخواهم لحظه هام را فدای یک غمِ ماندگار کنم . می دانستم قوی تر از این حرف هام که نتوانم با همین حالِ خراب هم یک خورشید ، امید بتابانم توی دلِ دکتر قاف . می دانستم که هیچ مهمانی ، توی هیچ خانه ای ماندنی نیست ... بیایید همه مان برای همه ی مهمان های دنیا دست تکان بدهیم تا با دل های آرام تری راهشان را پیدا کنند و بروند ...

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۳
تگ ها :

ستاره ها

 

بعدش داشتم یک قاشقِ پُر قهوه ی سانتو می ریختم توی قهوه جوش ، که صدای خاموش شدن یک موتور سیکلت و بعدش صدای زنگ در آمد . در را که باز کردم ، بسته ی پستی را که دست پستچی دیدم ، اولین کلمه از آدرس فرستنده را که خواندم ...

 

می گوید این عطر ها ، هدیه ی کریسمسِ من هست به تو و مستر . می گوید هفته ی گذشته خیلی تایمت کم بود و با همین تایم کم ، به مهمان هات هم رسیدی ، کلاس هات را هم هندل کردی ، دندانپزشکی هم رفتی ، مدرسه ی پسرکت را هم عوض کردی ، غصه ی رفتنِ دوستت را هم داشتی ، و خب خیلی خسته و پریشان بودی . می گوید دلم می خواست با این هدیه ، لبخند بیاورم روی لبهات ... همینطور که دارم باهاش چت می کنم و اشک هام می ریزند پایین ، و هی بهش تاکید می کنم که یک لبخند همیشگی نشانده است روی لب هام ، یادم می افتد به همه ی عیب و نقص هایی که از ابتدای دوستی مان تا حالا توی رفتارهاش دیده بودم ، و اینکه می شد مثل همان گذشته ی خیلی نزدیک ، که آدم ها را بی عیب و نقص می خواستم ، که خیلی ها را بخاطر همین آرمان گرایی های نابجا از دست داده بودم ، از دستش بدهم . میشد که دهانم مثل همان گذشته های خیلی نزدیک ، همه اش به شکایت باز باشد ، می شد که پر از انتظار باشم ، اما انتخاب کرده بودم که آدم ها را دوست داشته باشم ، هر جوری که باشند ... 

هی اشک هام می ریخت پایین و خوشحال بودم که انتخاب کرده بودم که این یکی دو روز باقیمانده را به خودم و آدم ها سخت نگیرم . که یک کمی از ستاره های توی دست هام را بگذارم توی دست های آدم هایی که از این حوالی رد می شوند  . میدانی ، فهمیده ام ستاره هات را که به آدم ها میدهی ، دهش ات که با جان و دل باشد ، ستاره های توی دست هات هم ، بیشتر و پر فروغ تر می شوند ... 

دست هات را یک کمی بیاور جلوتر ... بیا این ها هم برای تو . اگر باز هم خواستی ، بهم بگو . یک عالمه ازشان دارم ... کرور کرور ستاره ریخته توی دنیام ... ببین چه مهربان می درخشند  ...

 


 

  
نویسنده : candle ; ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۳
تگ ها :

امروز صبح و ر.

 

صبح زود می روم دندانپزشکی . عکسی را که دیروز گرفته ام ، نشان می دهم و 8 تا نوبت ( از 20 ام تا 30 ام دی ماه ) می گیرم برای رسیدن به دندان هایم . از اتاق دکتر ح. که می آیم بیرون  ، دکتر د. را کنار پذیرش می بینم . می گوید بیا خانه ، هم را ببینیم . فیکس می کنیم برای عصر سه شنبه . قرار می شود خانوم م. و ج. را هم خبر کنم که با هم برویم . توی راه برگشت ، پر از اراده ام . خوشحالم که بالاخره بعد از یک ماه این پا و آن پا کردن ، قدم برداشتم و خودم را کشاندم سمت دندانپزشکی ... می روم میوه فروشی و یک مقداری میوه و سبزی می خرم . توی مسیر ، آقای ق. تماس می گیرد و می گوید امروز 6 عصر ، اولین جلسه ی کلاس با آقای ز. را خواهیم داشت . شماره ی آقای ز. را هم اس می کند برایم . می آیم خانه ، گلدان های توی حیاط را آب می دهم ، بطری های خالی آب معدنی را می گذارم بیرون ، یک لباس خانگی راحت می پوشم ، می ایستم جلوی آینه ، و خودم را نگاه می کنم . بعدش یک بسته دستمال کاغذی و یک اسپری شیشه شور بر میدارم و نقاشی های روی آینه را خیلی سریع پاک می کنم ... آینه را برق می اندازم و با همان رژ لبی که نقاشی های قبلی را کشیده بودم ، روی آینه می نویسم : 

3rd world is a place where people think about a beautiful day , not about creating it .

روی دراور را هم تمیز می کنم ، و شیشه های عطر و پاک کننده های آرایشی و ماسک مو و تونیک مو و سرم مو و لیوان مداد های آرایشی و بقیه ی خرت و پرت های دوست داشتنی ام را می چینم روی دراور . لحاف روتختی را مرتب می کنم ، لابلای پره های یکی از شوفاژهای برقی را تمیز می کنم ، باز خودم را توی آینه تماشا می کنم ، و از اتاق می روم بیرون . کامکار ها دارند می خوانند . توی نوا می خوانند ، و من ناله می کنم با تک تکِ نت های تصنیف شان ... کرانی ندارد بیابان ما / قراری ندارد دل و جان ما / کران تا کران نقش و صورت گرفت / کدامند از این نقش ها آنِ ما ... صدای زنگ گوشی ام بلند میشود . زنگش ، صدای سنتور پسرک هست که قایقرانان رود ولگا را زده و من چقدر از شنیدن این آهنگ لذت می برم ... ر. پشت خط هست . می گوید رفتنش قطعی شده و یک سری مدارک خواسته اند که برایشان فرستاده ، و امروز هم دارد می رود رِست . می گوید از رست که برگردد ، آخرین سیکل کاری ای هست که اینجا می گذراند و بعدش میرود خانه ، تا موقع رفتنش . و می گوید که می خواهد حتما قبل از رفتنش ، اگر شده برای چند لحظه ، هم راببینیم و خداحافظی کنیم ... این ها را که دارد می گوید ، یک بغض گنده ای گلویم را فشار می دهد ، ولی در عرض دو ، سه ثانیه ، خودم را جمع و جور می کنم ... بعدش ، بعد از اینکه خداحافظی می کنیم و تماس قطع می شود ، یک آهِ دردناکِ خیلی دردناکِ جیغ مانندی ، از تهِ گلویم خودش را می کشد بالا ... و خیلی سریع از ذهنم می گذرد که این لحظه ، همان لحظه ای هست که چند صباحی ازش ترسیده بودم و منتظر آمدنش نشسته بودم و بخاطرش مضطرب شده بود و خودم را مهیای آمدنش کرده بودم ... و یادم می افتد به دکتر ص. و خاطره ای که از دوستان زندگیِ خوابگاهی اش برایم تعریف کرده بود ... خوشحال می شوم که آدم آهنی نیستم و گاهی دلتنگ آدم ها می شوم ... اجازه می دهم اشک ها بیایند ... حالا اشک ها پهنای صورتم را پوشانده اند ، حالا دلتنگم ، حالا پر از بغضم ، ولی خبری از آن احساس " از دست دادن " و " جا ماندن " ای که همیشه ازش ترسیده بوده ام ، نیست ... حالا اشک ها رهایم نمی کنند ، ولی من یک زن بزرگ و ارزشمندم ، که آدم ها را برای خودش و دمِ دستِ خودش نمی خواهد ... حالا همه ی آدم ها را سپرده ام به دست های نیرومند و مهربان نیروی پشت کائنات ، و خودم را هم . همه مان داریم توی این جریان بزرگ و شکوهمند می رقصیم . حالا یک کمی دور تر یا نزدیکتر ، خیلی هم فرقی نمی کند . دیگر خیلی هم حنای جبرِ جغرافیا پیش من رنگی ندارد . دورانش به سر آمده آن زمان هایی که از جبرش می ترسیدم و در برابرش کم می آوردم ... حالا دیگر حتی حنای جبر تاریخ هم دارد در برابرِ من رنگ می بازد ... حالا من جزئی از این پهنه ی شکوهمندم ، تو هم جزء دیگری ، و او هم ، و آن ها هم ... همه مان همین جاییم ، توی همین میدان ، خوشبختانه هیچ کداممان از عرصه ی هستی پرت نشده ایم بیرون ... و گیرم هم که پرت می شدیم ... مگر آن خواهر نازنینِ کوچکترم که باید حالا اینجا می بود ، و توی حیاط بغلی زندگی می کرد و هر روز قبل از تایم نهار ، می آمد درِ خانه و یک احوالی ازم می پرسید و یک لیوان چایی باهام می خورد و هم را می بوسیدیم و می رفت ، ولی هیچوقت حتی توی رحم مادرم هم قرار نگرفت ، چه خللی به زندگیِ من وارد کرد ؟ گیرم که از عرصه ی هستی هم پرت می شدیم بیرون ...

حالا خیلی خوشحالم که همه چیز به گونه ای چرخید که من ر. را دیدم و توی زندگیِ این دنیایی ام با هم گپ و گفتی داشتیم و در کنارش نفسی تازه کردم و یک بار زیر نور ماه باهاش بستنی خوردم و دیدگاه های تازه ای ازش هدیه گرفتم ...

حالا پرونده ی با هم بودنمان را - پرونده ی این اتفاق که با خودش چقدر درد و بی قراری و رنج و سکوت و البته قد کشیدن داشت برای من - توی یکی از قشنگ ترین طبقه های دلم بایگانی می کنم و لای پرونده ی این اتفاق را برای همیشه باز می گذارم تا یک وقت دیگری ، یک اتفاق قشنگ دیگری را با دست های خودم و با کمک نیروی پشت کائنات خلق کنم و ضمیمه ی این پرونده ای کنم که تا همیشه باز خواهد ماند ...

راستی ، شعری را که چند ماه پیش ر. ازم خواسته بود بعد از رفتنش بخوانم تا دلتنگش نشوم ، همان که بعد از آن روز ، هر صبح ، بعد از صبح بخیر هایم به کائنات ، می خوانمش ، بگذار آن شعر را همین حالا زندگی کنم :

برخیز و مخور غم جهان گذران 

بنشین و دمی به شادمانی گذران

در طبع جهان اگر وفایی بودی 

نوبت به تو خود نیامدی از دگران 

 

می رویم و می آییم و شادِ شادِ شادیم که بر سر سفره ی او هستیم ...

 

 

  
نویسنده : candle ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ دی ۱۳٩۳
تگ ها :

← صفحه بعد